شاهنامه ـ بخش 4 فریدون و منوچهر

  شاهنامه 4

  بخش  چهارم

  فریدون

     جشن مهرگان یادگاری است از فریدون که پانصد سال پادشاهی راند و جهان از بدی بزدود.

     فرانک مادر فریدون نمیدانست که پسرش به شاهی رسیده و روزگار فرمانروایی ضحاک سر آمده است.  بپاس این بخشایش ایزدی، سر بر خاک فرود آورد،  خدای را بستود،  بضحاک نفرین خواند،  پس آنگاه خواسته فراوان از جامه و گوهر و اسب و زره و خود و زوبین و تیغ بنزد پسر فرستاد.

     وزان پس فریدون بگرد جهان گشت،  راه بیداد به بست و نیکی و آبادانی بگستر و گیتی را چون بهشت بیاراست.  از آمل سوی تمیشه رفت و نامور بیشه را نشست (پایگاه) خود ساخت،  همانجایی را که گوش (کوس) خوانند.

 * فریدون چو شد بر جهان کامکار <><> ندانست جز خویشتن شهریار *

 * برسم  کیان  تاج  و  تخت مهی <><> بیاراست با  کاخ  شاهنشهی *

 * بروز  خجسته  سر  مهر  ماه <><> بسر  بر  نهاد  آن  کیانی  کلاه *

 * بفرمود  تا  آتش  افروختند <><> همه  عنبر  و  زعفران  سوختند *

 * ورابد  جهان  سالیان  پانصد <><> که  نفکند  یکروز  بنیاد  بد *

 * بیاراست گیتی بسان بهشت <><> بجای گیاسرو و گلبن بکشت *

    چون پنجاه سال از فریدون بگذشت از دو دختر جمشید،  شهرناز و ارنواز،  سه فرزند آمدش و هر سه پسر.  دو تن از آنان از شهرناز و پسر کهتر از ارنواز بودند. آنان گرامی پدر بودند.  فریدون از بزرگان ایران کسی را گرانمایه تر بود،  بنام جندل بگرد جهان فرستاد تا سه دختر از برای این سه پسر برگزیند،  این سه دختر باید هر سه با همدیگر خواهر باشند،  از یک مادر و پدر و والاتبار باشند و در خور همسری سه پسرش،  این سه دختر نیز باید در بالا و دیدار مانند هم باشند.

 * زسالش چو یک پنجه اندر کشید <><> سه فرزندش آمد گرامی پدید *

 * ببخت  جهاندار  هر  سه  پسر <><> سه  فرخ نژاد  از  در  تاج  زر *

 * فریدون از آن نامداران خویش <><> یکی را گرانمایه تر خواند پیش *

 * کجا  نام  او   جندل   پرهیز <><> بهر  کار  دلسوز  بر  شاه  بر *

 * بدو گفت بر گرد گرد جهان <><> سه دختر  گزین  از نژاد  مهان *

 * بخوبی سزای سه فرزند من <><> چنان چون بشایند پیوند من *

 * سه خواهر زیک مادر و یک پدر<><> پری چهره و پاک و خسرو گهر *

 * چو بشنید جندل زخسرو سخن <><> یکی  رأی پاکیزه  افکند  بن *

 * زپیش  سپهبد  برون  شد  براه <><> ابا  چند تن  مرو  را  نیکخواه *

 جندل همه جا را گشت و در ایران زمین چنین دخترانی نیافت،  باو گفتند:  در کشور یمن،  سرو پادشاه آنجا را چنین دخترانی است.  جندل به یمن رفت و بدربار سرو بار یافت،  پس از ورود پیامی از فریدون بپادشاه یمن رسانید و گفت:  شاه ایران مرا از برای خواستگاری سه دخترت از برای همسری سه پسرش فرستاد.

 * بهر کشوری کز جهان مهتری <><> بپرده درون داشتی دختری *

 * نهفته بجستی همه رازشان <><> شنیدی همه نام و آوازشان *

 * زدهقان پر مایه کس را ندید <><> که پیوستۀ آفریدون سزید *

 * خردمند و روشن دل و پاک تن <><> بیامد بر سرو شاه یمن *

 * بدو گفت جندل  که خّرم بدی <><> همیشه زتو دور دست بدی *

 * از ایران یکی کهترم چون شمن <><> پیام آوریده بشاه یمن *

 * درود   فریدون   فرّخ   دهم <><> سخن هر چه پرسند پاسخ دهم *

 * زکار  آگهان  آگهی  یافتم  <><> بدین   آگهی   تیز   بشتافتم *

 * کجا از پس پرده پوشیده روی <><> سه پاکیزه داری تو ای نامجو *

 * سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی <><> سزارا سزاوار بی گفت و گوی *

 * فریدون  پیامم  براین  گونه  داد <><> تو  پاسخ  گزار  آنچه  آیدت  یاد *

 یرای پادشاه یمن دشوار بود که سه دختر گرامی را از خود دور کند و بسرزمین دیگر بفرستد و نیز نمی توانست از درخواست شاه توانایی چون فریدون سر به پیچد.  به جندل گفت:  پس از رأی زدن با سران و بزرگان کشورم ترا پاسخ گویم،  آزمودگان و سران یمن بپادشاه گفتند:

 * که ما همگنان آن نه بینیم رأی <><> که هر باد را تو بجنبی زجای *

 * اگر شد فریدون  جهان شهریار <><> نه ما  بندگانیم  با  گوشوار *

 * و گر  چارۀ کار  خواهی همی <><> بترس از این  پادشاهی  همی *

 * از  او  آرزو های  پر  مایه جوی <><> که  کردار آنرا  نه بینند روی *

     چون پادشاه یمن در سخنان نامداران کشورش سر و بنی ندید فرستادۀ فریدون را پیش خواند و بدو گفت:  باید سه پسر شاه به یمن آیند تا بدیدار شان شادمان شوم،  آنگاه دختران خود بآنان سپارم.

 * پیامش چو بشنید شاه یمن <><> بپژمرد چون زآب کنده سمن *

 * فرستادۀ شاه را پیش خواند <><> فراوان سخن را بخوبی براند *

 * که  من  شهریار  ترا  کهترم <><> بهر چ او بفرمود فرمان برم *

 * بفرمان شاه این سه فرزند من <><> برون آنگه آید زپیوند من *

 * کجا  من  ببینم  سه شاه  ترا <><> فروزندۀ  تاج  و  گاه  ترا *

 *پس آنگه سه روشن جهان بین خویش <><> سپارم بدیشان بآیین خویش*

     جندل پس از این پاسخ تخت شاه را بوسید و بایران روی آورد و پیام سرو را بفریدون رسانید.  فریدون سه فرزند خود را با دستگاه پادشاهی به یمن فرستاد،  در آنجا شهر را از برای آنان بیاراستند و لشکریان یمن به پیشباز بشتافتند.  آیین زناشوئی آنچنان که باید انجام گرفت،  سه پسر فریدون با همسران خود بایران بر گشتند.

 * سراینده جندل چو پاسخ شنید <><> ببوسید تختش چنان چون سزید *

 * پر  از آفرین  لب  ز ایوان اوی <><> سوی شهریار  جهان  کرد روی *

 * بیامد چو نزد فریدون رسید <><> بگفت آن کجا گفت و پاسخ شنید *

 * سه فرزند را خواند شاه جهان <><> نهفته  برون  آورید  از نهان *

 * چنین گفت کاین شهریار یمن <><> سر انجمن سر و سایه فکن *

 * چو ناسفته گوهر سه دخترش بود <><> نبودش پسر دختر افسرش بود *

 * ز بهر  شما  از  پدر  خواستم <><> سخنهای  بایسته  آراستم *

 * کنون  تان  بباید  بر  او  شدن <><> زهر بیش و کم رأی فرّخ زدن *

 * زپیش   فریدون  برون  آمدند <><> پر از دانش و پر فسون آمدند *

 * برفتند  و  هر سه  بیاراستند <><> ابا خویشتن موبدان خواستند *

 * شدند این سه پرمایه اندر یمن <><> برون آمدند از یمن مرد و زن *

 * همی گوهر  و  زعفران ریختند <><> همی مشک بامی بر آمیختند *

 * نشستنگهی ساخت شاه یمن <><> همه  نامداران  شدند  انجمن *

 *سه خورشید رخ را چو باغ بهشت <><> که دهقان چو ایشان صنوبر نکشت*

 * بیاورد و هر سه بدیشان سپرد <><> که سه ماه نو بود و سه شاه گرد *

 * بسوی  فریدون  نهادند  روی <><> جوانان  بینا  دل  راه  جوی *

      فریدون پس از برگشتن سه پسرش از یمن بهر کدام نامی داد،  پسر مهتر را سلم نامید،  میانگین تور خوانده شد و به پسر کهتر ایرج نام داد.  همچنین از برای سه دختر شاه یمن که زنان سه پسرش بودند نامهایی بر گزید.  به زن سلم آرزوی نام داد،  زن تور را ماه آزاده خوی نامید و زن ایرج را سهی خواند.  از روی نوشته اختر شناسی و طالع هر یک از پسرش که در آن نامه هویدا بود،  کشورهای خود را در میان سه پسر خود تقسیم کرد.  روم و خاور را داد به سلم،  توران از آن تور گردید،  ایران و یمن و سرزمینهای تازیان به ایرج رسید و آنان را بخاکهای پادشاهی خویش فرستاد.

 * نهفته چو بیرون کشید از نهان <><> بسه بخش کرد آفریدون جهان *

 * یکی روم و خاور دگر ترک و چین <><> سیم دشت گردان ایران زمین *

 * نخستین بسلم اندرون بنگرید <><> همه روم و خاور مر او را سزید *

 * دگر تور  را  داد  توران  زمین <><> ورا  کرد  سالار  ترکان  و  چین *

 * وزان پس چو نوبت بایرج رسید <><> مر او را پدر شهر ایران گزید *

     روز گاری بلند بر آمد،  فریدون پیر شد،  در آن سالخوردگی،  پیش آمدهای ناخوش سالهای پسین،  زندگی او را اندوهبار و پر رنج و آزار ساخت.  سلم پسر مهتر فریدون از بخشش پدر ناخشنود و از تاج و تخت روم و خاور دلتنگ بود و به برادر کهتر خود ایرج رشک برد که تاج و تخت ایران زمین را داشت.  پیکی نزد برادر خود تور پادشاه توران فرستاد و او را بشورانید و با خود همدستان ساخت،  برین شدند که به پدر خویش پیام فرستند و او را از ناخشنودی خود آگاه گردانند.

* بر  آمد برین  روزگاری  دراز <><> زمانه بدل درهمی داشت راز *

 * فریدون فرزانه شد سالخورد <><> بباغ  بهار  اندر  آورد  گرد *

 * بجنبید مر سلم را دل زجای <><> دگر گونه تر شد بآیین ورای *

 * نبودش پسندیده بخش پدر <><> که داد او بکهتر پسر تخت زر *

 * بدل پر زکین شد برخ پرزچین <><> فرسته فرستاد زی شاه چین *

 * فرستاد  نزد   برادر   پیام <><> که جاوید زی  خرّم  و  شاد کام *

 * سزد گر بمانیم هر دو دژم <><> کزین سان پدر کرد بر ما ستم *

 * بدین بخشش اندر مرا پای نیست <><> بمغز پدر اندرون رأی نیست *

 * چو این راز بشنید تور دلیر <><> بر آشفت ناگاه برسان شیر *

 * چنین داد پاسخ که با شهریار <><> بگو این سخن همچنین یاد دار *

 * که  ما  را  بگاه  جوانی  پدر <><> بدین گونه بفریفت ای دادگر *

 * نشاید درنگ اندرین کار هیچ <><> کجا آید آسایش اندر بسیج *

 * برفت این برادر ز روم آن زچین <><> بز هر اندر آمیخته انگبین *

   عکس های 24 و 25 و 26 و 27 شاهنامه در :  گالری عکس ایران

     پیکی با پیامهای درشت و ناهنجار بسوی پدر فرستادند که چرا پسر کهتر را به ما برتری دادی،  با اینکه ما به مادر و پدر از او کمتر نیستیم.  بجاست تاج ایران زمین از سر ایرج برگیری و گوشه ای از جهان را بدو سپاری.  اگر نه سپاه از تور و چین و جنگاوران از روم و خاور گرد آوریم و از ایران و ایرج دمار بر آریم.

 * گزیدند پس موبدی تیز ویر <><> سخن گوی و بینا دل و یادگیر *

 * زبیگانه پرداخته کردند جای <><> سگالش گرفتند هر گونه رأی *

 * فرستاده را گفت ره در نورد <><> نباید که یابد ترا با دو گرد *

 * چو آیی بکاخ فریدون فرود <><> نخستین زهر دو پسر ده درود *

 * پس آنگه بگویش که ترس خدای <><> بباید که باشد بهر دو سرای *

 * همه بارز و خواستی رسم و راه <><> نکردی بفرمان یزدان نگاه *

 * سه فرزند بودت خردمند و گرد <><> بزرگ آمدت تیره پیدا زخرد *

 * ندیدی هنر با یکی بیشتر <><> کجا دیگری زو فرو برد سر *

 * یکی را دم اژدها ساختی <><> یکی را با بر اندر افروختی *

 * نه ما زو بمام و پدر کمتریم <><> نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم *

 * اگر تاج از آن تارک بی بها <><> شود دور و یابد جهان زورها *

 * سپاری بدو گوشه ای از جهان <><> نشیند چو ما از تو خسته نهان *

 * وگرنه سواران ترکان و چین <><> هم از روم گردان جوینده کین *

 * فراز آورم لشگری گرز دار <><> از ایران و ایرج بر آرم دمار *

       پیک بنزد فریدون بار یافت و پیامهای زشت و تلخ و بد رسانید،  شاه سالخورده بر آشفت و خونش بجوشید و به پیک گفت:  بآن دو نا پاگ بگو اهریمن مغزتان بیالود،  بخش کردن کشور ها میان شما سه برادر از روی نوشته اختر شناسی بود و از من گناهی نرفت.

 * چو بشنید موبد پیام درشت <><> زمین را ببوسید و بنمود پشت *

 * بدرگاه شاه آفریدون رسید <><> بر آورده ای دید سر ناپدید *

 * سپهری است پنداشت ایوان بجای <><> گران لشگری گرد او بر بپای *

 * برفتند بیدار کار آگهان <><> بگفتند با شهریار جهان *

 * که آمد فرستاده ای نزد شاه <><> یکی پرمنش مرد با دستگاه *

 * بفرمود تا پرده برداشتند <><> ز اسبش بدرگاه بگذاشتند *

 * فرستاده گفت ای گرانمایه شاه <><> ابی تو مبیناد کس پیشگاه *

 * پیامی درشت آوریده بشاه <><> فرستنده پر خشم و من بیگناه *

 * فریدون بدو پهن بگشاد گوش <><> چو بشنید مغزش بر آمد بجوش *

 * فرستاده را گفت کای هوشیار <><> نباید پوزش ترا خود بکار *

 * بگو آن دو نا پاک بیهوده را <><> دو اهریمن مغز پالوده را *

 * بتخت و کلاه و بناهید و ماه <><> که من بد نکردم شما را نگاه *

 * بتخت خرد بر نشست آزتان <><> چرا شد چنین دیوا بناز تان *

 * کسی کو برادر فرو شد بخاک <><> سزد گر نخوانندش از آب پاک *

 * جهان چون شما دید و بیند بسی <><> نخواهد شدن رام با هر کسی *

 * فرستاده بشنید گفتار اوی <><> زمین را ببوسید و بر گاشت روی *

  پس از رفتن پیک،  فریدون پسر خود ایرج را از پیام برادران آگاه ساخت و گفت:

 * گرت سر بکارست بپسیج کار <><> در گنج بگشای و بر بند بار *

   ایرج به پدر گفت:  اگر دستور شاه باشد من خود بنزد آنان روم و گویم از شهریار زمین کین مدارید.  پدر گفت:  اگر رأی تو در سازش و مهربانی است همچنان کن.  ایرج بسوی برادر خود سلم رفت و فریدون هم نامه ای باو نوشت و پند و اندرزش داد و نوشت از برادر کهتر که دلتنگ هستید خود بسوی شما آمد و از تاج و تخت هم چشم بپوشید،  او را گرامی دارید.

 * فرستاده سلم چون گشت باز <><> شهنشاه بنشست و بگشاد راز *

 * گرامی جهانجوی را پیش خواند <><> همه گفتها پیش او باز راند *

 * نگه کرد پس ایرج نامور <><> بر آن مهربان پاک فرّخ پدر *

 * چنین داد پاسخ که ای شهریار <><> نگه کن بدین گردش روزگار *

 * که چون باد بر ما همی بگذرد <><> خردمند مردم چرا غم خورد *

 * نباید مرا تاج و تخت و کلاه <><> شوم پیش ایشان دوان بی سپاه *

 * دل کینه ورشان بدین آورم <><> سزاوار تر ز آن که کین آورم *

 * بدو گفت شاه ای خردمند پور <><> برادر همی رزم جوید تو سور *

 * ترا ای پسر گر چنین است رأی <><> بیارای کار و بپرداز جای *

 * یکی نامه بنوشت شاه زمین <><> بخاور خدای و بسالار چین *

 * چنین گفت کاین نامۀ پند مند <><> بنزد دو خورشید گشته بلند *

 * سه فرزند را خواهم آرام و ناز <><> از آن پس که دیدیم رنج دراز *

 * برادر کز او بود دلتان بدرد <><> و گر چند هرگز نزد باد سرد *

 * دوان آمد از بهر آزارتان <><> که بود آرزومند دیدارتان *

 * بدان که بسال از شما کهترست <><> نوازیدن کهتر اندر خورست *

 * نهادند برنامه بر مهر شاه <><> ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه *

 * بشد با تنی چند برناو پیر <><> چنان چون بود راه را نا گزیر *

   پس از چند روز دیدار،  او را سوی من فرستید.  ایرج همینکه به برادران رسید ستیزه و پرخاش آغاز کردند،  تور خشمگین کرسی زر برگرفت بسر ایرج زد،  ایرج زینهار خواست،  سودی نداد.  با خنجر سر از تنش جدا گردید و بنزد فریدون فرستاده شد.

 * چو تنگ اندر آمد بنزدیکشان <><> نبود آگه از رأی تاریکشان *

 * پذیره شدندش بآیین خویش <><> سپه سر بسر باز بردند پیش *

 * دو دل پر زکینه یکی دل بجان <><> برفتند هر سه بپرده سرای *

 * بایرج نگه کرد یکسر سپاه <><> که او بد سزاوار تخت و کلاه *

 * بی آرامشان شد دل از مهر اوی <><> دل از مهر و دیده پر از چهر اوی *

 * سپاه پرکنده شد جفت جفت <><> همه نام ایرج بد اندر نهفت *

 * برفتند با او بخیمه درون <><> سخن بیشتر بر چرا رفت و چون *

 * بدو گفت تور ار تو از ما کهی <><> چرا بر نهادی کلاه مهی؟ *

 * ترا باید ایران و تخت کیان <><>مرا بر در ترک بسته میان *

 * برادر که مهتر بخاور برنج <><> بسر بر ترا افسر وزیر گنج *

 * چو از تور بشنید ایرج سخن <><> یکی پاکتر پاسخ افکند بن *

 * بدو گفت کای مهتر کامجوی <><> اگر کام دل خواهی آرام جوی *

 * من ایران نخواهم نه خاور نه چین <><> نه شاهی نه گسترده روی زمین *

 * بزرگی که فرجام او تیرگیست <><> بدان مهتری بر بباید گریست *

 * مرا با شما نیست جنگ و نبرد <><> روان را نباید بر این رنجه کرد *

 * زمانه نخواهم بآزارتان <><> اگر دور مانم زدیدارتان *

 * چو بشنید تور از برادر چنین <><> با بروز خشم اندر آورد چین *

 * نیامدش گفتار ایرج پسند <><> نبد آشتی نزد او ارجمند *

 * یکایک بر آمد زجای نشست <><> گرفت آن گران کرسی زر بدست *

 * بزد بر سر خسرو تاج دار <><> از خواست ایرج بجان زینهار *

 * نیایدت گفت ایچ بیم از خدای <><> نه شرم از پدر خود همینست رأی *

 * مکش مر مرا کت سرانجام کار <><> بپیچاند از خون من کردگار *

 * بخون برادر چه بندی کمر <><> چه سوزی دل پیر گشته پدر *

 * جهان خواستی یافتی خون مریز <><> مکن با جهاندار یزدان ستیز *

 * سخن را چو بشنید پاسخ نداد <><> دلش بود پر خشم و سر پر زباد *

 * یکی خنجر آبگون بر کشید <><> سرا پای او چادر خون کشید *

 * فرود آمد از پای سرو سهی <><> گسست آن کمر گاه شاهنشهی *

 * سر تا جور از تن پیلوار <><> بخنجر جدا کرد و برگشت کار *

 * بیاکند مغزش بمشک و عبیر <><> فرستاد نزد جهان بخش پیر *

 * برفتند باز آن دو بیدار شوم <><> یکی سوی چین شد یکی سوی روم *

عکس های 28 تا 32 شاهنامه در :  گالری عکس ایران

  شاهنامه بخش یک در اینجا

  کلیک کنید:  پرچم ایران

 کلیک کنید:  سردار جنگل

انوش راوید  Anush Ravid

حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ و حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ و مقالات مهم  سنت گریزی و دانایی قرن 21، و دروغ های تاریخ عرب، تاریخ مغول، تاریخ تاتار و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ انوش راوید  بنام:  جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران http://www.ravid.blogfa.com

داستان های شاهنامه

          شاهنامه

   بخش اول،

   سرگذشت فریدون

      شاهنامه با داستان کیومرث که بنیان گذار خاندان پیشدادی دانسته شده آغاز می گردد.  او نخستین پادشاه این خاندان است،  همواره بالای کوه زیست و پوست پلنگ پوشید،  سی سال شاه بود.  دد و دام و همه جانوران را به خود رام کرد،  آنچنان که بدو نماز برند،  پسری داشت خوبروی و هنرور به نام سیامک.  در گیتی کیومرث را جز اهریمن دشمنی نبود،  بچه دیوی هریمن زاده،  به کیومرث رشک برد و به جنگ وی برخاست.  سیامک به نبرد او روی آورد و کشته شد،  کیومرث از مرگ پسر سوگوار گردید و از لشکرش و همه دد و دام،  خروش درد و دریغ بر خاست.  خداوندگار به میانجی سروش به کیومرث پیام فرستاد:   بیش از این مخروش،  سپاه بیارای، بکین فرزند خوش بکوش.

      از سیامک پسری ماند به نام هوشنگ،  نیای او کیومرث او را بپرورید و آنچه به پدرش سیامک رفته بود بدو باز گفت.  او از پی خونخواهی پدر،  سپاهی آراست و آن دیو کشنده سیامک را از پای در آورد،  پس از این کین خواهی کیومرث از جهان در گذشت.

   عکس شاهنامه 1 در گالری عکس ایران اینجا

    *پژو هـندۀ    نامۀ     باستان       <><> که  از این  پهلوانان  زند داستان*

    *چنین  گفت  کآیین  تخت  و  کلاه <><> کیومرث  آورد  و  او  بود   شاه*

    *پسر بد  مراو را کی خوب  روی <><> هنرمند و  همچون پدر  نامجوی*

    *سیامک  بدش نام  و فرخنده بود <><> کیومرث  را  دل بدو  زنده  بود*

    *بر آمد بر این  کار یک  روزگار <><> فروزنده   شد   دولت    شهریار*

    *به  گیتی  نبودش  کسی    دشمنا <><> مگر   بد    کنش  ریمن   آهرمنا*

    *یکی بچّه بودش چو گرگ سترگ<><> دلاور   شده   با   سپاه   بزرگ*

    *جهان شد  بر آن  دیو بچّه  سیاه <><> زبخت  سیامک  وزان   پایگاه*

    *سپه کرد و نزدیک او راه جست <><> همی تخت و دیهیم کی شاه جست*

    * پذیره  شدش دیو را  جنگجوی <><> سپه را چو روی اندر آمد بروی*

    *بزد  چنگ  وارونه  دیو  سیاه <><> دو تا  اندر  آورد   بالای   شاه*

    *فکند  آن  تن  شاهزاده   بخاک <><> بچنگال  کردش  کمرگاه  چاک*

    *چو آگه شد  از مرگ فرزند شاه<><> زتیمار  گیتی  بر او  شد  سیاه*

    *خجسته سیامک یکی پور داشت <><> که  نزد نیا جاه  دستور داشت*

    *گرانمایه  را  نام هوشنگ  بود <><> تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود*

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    هوشنگ

      هوشنگ پس از نیای خود کیومرث پادشاه شد،  چون چهل سال بر او گذشت،  فرمانروای هفت کشور گردید.  بداد و دهش جهان آباد کرد،  به نیروی آتش، آهن از سنگ جدا ساخت.  روزی با گروهی از کوهی می گذشت،  از دور مار دراز سیه رنگ و تیز تازی بدید،  سنگی بر گرفت و بسوی آن انداخت،  مار بجست و بدر رفت.  سنگ خرد،  به سنگ بزرگ بر آمد،  فروغی پدیدار گشت.  چون شب فرا رسید،  از آن فروغ آتشی بر افروخت و آن شب در پیرامون آن آتش جشن گرفت،  و آنرا جشن سده نامید،  سده یادگاری است از هوشنگ.

     پس از پیدا کردن آتش،  آهنگری پیشه کرد و اره و تیشه ساخت،  از آن پس رود ها روان کرد،  و چراگاه بر فزود،  تخم بر فشاند،  کشت و درو بیاموخت و هر کسی نان،  مایه زندگی خود را بدست آورد،  پیش از آن خوردنی های مردم میوه و پوشیدنی ها برگ درختان بود.  از نخجیر گاه، گور و گوزن را از گاو و خر و گوسفند جدا کرد،  آنچه از آنها سودمند بود بکار انداخت،  از موی نرم پوینگانی چون روباه و قاقم و سنجاب،  و از پوست چارپایان،  برای مردم پوشش فراهم ساخت.  پس از این کوشش و رنج،  روزگارش سر آمد،  تخت و تاج از او مرده ریگ (ارث) بجای ماند.

   عکس شاهنامه 2 در گالری عکس ایران اینجا

    *جهان  دار  هوشنگ  با  رأی و داد <><> بجای   نیا   تاج   بر   سر   نهاد*

    *بفرمان     یزدان     پیروز     گر  <><> بداد  و  دهش   تنگ   بسته  کمر*

    *یکی  روز  شاه  جهان  سوی  کوه <><> گذر  کرد  با  چند  کس  هم  گروه*

    *پدید   آمد   از   دور  چیزی   دراز <><> سیه  رنگ  و تیره  تن  و  تیز  تاز*

    *نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ <><> گرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگ*

    *بر  آمد  بسنگ  گران  سنگ  خرد <><> هم آن و هم این سنگ بشکست گرد*

    *فروغی  پدید آمد  از هر  دو سنگ <><> دل  سنگ گشت  از  فروغ  آذرنگ*

    *نشد  مار   کشته   و لیکن   زر از <><> پدید  آمد  آتش  از  آن  سنگ  باز*

    *شب آمد  بر افروخت آتش چو کوه <><> همان  شاه  در  گرد  او  با  گروه*

    *یکی جشن کرد آنشب و باده خورد <><> سده  نام  آن  جشن  فرخنده  کرد*

    *زهوشنگ  ماند  این   سده  یادگار <><> بسی  باد  چون  او  دگر  شهریار*

    *کز  آباد   کردن  جهان   شاد  کرد <><> جهان   بنیکی   از  او   یاد   کرد*

    *چو  پیش   آمدش   روزگار   بهی <><> از  او  مرد ری  مان د تخت  مهی*

    *زمانه   ندادش    زمانی    درنگ <><> شد آن هوش هوشنگ با فر و سنگ*

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

      تهمورث (طهمورث)

       پس از هوشنگ،  پسرش تهمورث،  که او را دیوبند خوانند بتخت نشست،  او گفت:  جهان را از بدی بزدایم و از آسیب دیوان دور بدارم،  هر آنچه در زندگی سودمند هست پدید آورم.  اوست که پشم میش و موی چارپایان، رشتن آموخت و پوشش و گستردنی بافت.  چارپایان را از سبزه و کاه و جو خورش فراهم کرد،  ددان رمنده را چون سیه گوش و یوز از کوه و دشت گرد آورده،  رام ساخت.  مرغان سبک پرواز چون باز و شاهین را بپرورید،  ماکیان و خروس را بامدادان به بانگ زدن گماشت.  آنچه از برای مردم سودمند بود،  همه پدید آورده اوست.  به مردم گفت:  نیک کردار باشید،  خدای را سپاس آورید که ما را به همه ددان چیر ساخت.

      او را وزیری بود پاک نهاد و خوب کردار بنام شهرسپ،  او مردی بود که روز را با پرهیز کاری و شب را در ستایش سر آوردی.  او چنان شاه را از آلایش بپرداخت که از فره بر خوردار گردید،  آنچنان که توانست اهریمن را به بند اندر آورد و از او سواری گیرد،  برو زین نهد و بگرد گیتی گردد.  دیوها ناخشنود از او سر از فرمانش بر تافتند.  تهمورث چون این بدید،  به رام کردن آنها کمر بست،  همه را به زنجیر اندر کشید.  دیوها زینهار خواستند و گفتند اگر آنها را نکشد،  هنری او را بیاموزند.  آنگاه که آزاد شدند،  چندین گونه هنر نوشتن به تهمورث بیاموختند،  سی گونه خط چون رومی و تازی و پارسی و سغدی و چینی و پهلوی از آنهاست.  تهمورث را زندگی سر آمد،  کار هایش بیادگار ماند.

      عکس شاهنامه 3 در گالری عکس ایران اینجا

    *پسر بد مر او را یکی هوشمند <><> گرانمایه    تهمورث    دیوبند*

    *بیامد   بتخت  پدر  بر  نشست <><> بشاهی  کمر بر میان بر ببست*

    *مر او را یکی پاک دستور بود <><> که رایش  زکردار  بد دور بود*

    *برفت اهرمن را بافسون ببست <><> چو بر تیز رو بارکی بر نشست*

    *زمان تا زمان زینش بر ساختی <><> همی  گرد  گیتیش  بر   تافتی*

    *چو  دیوان  بدیدند  کردار  اوی <><> کشیدند  گردن   زگفتار   اوی*

    *چو تهمورث آگه شد از کارشان <><> بر آشفت و بشکست بازارشان*

    *از ایشان دو بهره بافسون ببست <><> دگر شان بگرز گران کرد پست*

    *کشیدند شان خسته و بسته خوار <><> بجان  خواستند آنگهی  زینهار*

    *که ما را  مکش تا یکی نو  هنر <><> بیآموزی  از  ما کت  آید   ببر*

    *چو  آزاد  گشتند  از  بند   اوی <><> بجستند  ناچار   پیوند   اوی*

    *بنشتن      بخسرو    بیاموختند <><> دلش  را  بدانش  بر افروختند*

    *جهاندار سی سال از این بیشتر <><> چگونه   پدید   آوریدی   هنر*

   *برفت  و سر آم د بر او  روزگار <><> همه  رنج  او ماند  از او یادگار*

   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   جمشید

      جمشید فرزند تهمورث پس از پدر بتخت شاهی بر آمد،  دیو و مرغ و پری همه او را فرمان بردند،  از فره ایزدی بر خوردار بود دست بد کاران کوتاه کرد.  نخست جنگ ابزار ساخت،  با نرم کردن آهن،  خود و زره و تیغ و خفتان و برگستوان ساخت و درین کار پنجاه سال رنج برد.  در پنجاه سال دیگر،  از کتان و ابریشم و موی به جامه بافتن اندیشید،  دوختن و شستن آموخت.  پس از آن مردم را به چهار گروه بخش کرد:  پیشوایان، جنگاوران، کشاورزان، دستورزان.  به دیو گفت که خاک را به آب در آمیزد و خشت بسازد و از سنگ و گچ دیوار بر آورد،  گرمابه و کاخ و ایوان ساخت.  از خارا گوهر چون یاقوت و بیجاره و سیم و زر جست،  بویهای خوش چون بان و کافور و مشک و عود و عنبر و گلاب پدیدار آورد،  از اوست پزشکی و درمان هر درد.  اوست که کشتی بر آب راند و از کشوری بکشور دیگر رفت،  پنجاه سال هم در انجام این کار بود.

      چون این کارها را بپرداخت،  پای فراتر نهاد،  بفر کیانی تختی ساخت،  بگوهر اندر نشانده و بهر جای که خواستی رفتن.  دیوها آنرا برداشته از هامون به آسمان بر افراشتی،  خورشید سان در آن تخت نشسته در هوا همی گشت.  جهانی از بخت و فر وی در شگفت بود،  روزی را که جمشید به هوا بر خاست،  نوروز خواندند و بدو گوهر افشاندند.  فرود روز از ماه فروردین را،  سر سال نو نامیدند و از رنج کار بیاسودند،  بزرگان بزم شادی بیاراستند،  جام می و رامشگر خواستند.  جشن فرخنده نوروز از آن روزگار ماند،  پس از سپری شدن سیصد سال،  چنان شد که کسی را مرگ نبود و از رنج بر کنار بود.  دیو ها مانند بندگان کمر بسته گوش بفرمان جمشید همی داشتند،  گیتی پر از رامش و خوشی بود.  جمشید چون بتخت شهی خود بنگرید و خویشتن این چنین کامروا دید،  منی کرد و از یزدان سر پیچید و ناسپاس گردید.

      بزرگان و سران لشگر را پیش خواند و به آنان گفت:  در جهان جز خود کسی را نبینم،  هنر از من پدیدار گشت، منم آراینده گیتی.

   *خور و خواب و آرامتان از من است ///// همان کوشش و کارتان از من است*

      از این گفتار همه سر به پیش افکندند،  چیزی نیاراستند گفتن:

   *منی   چون  به  پیوست  با   کردگار /////  شکست اندر آورد و بر گشت کار*

   *بجمشید   بر  تیره  گون  گشت  روز /////  همی  کاست  آن  فر  گیتی  فروز*

  عکس شاهنامه 4 و 5 در گالری عکس ایران اینجا

    *گرانمایه   جمشید   فرزند   اوی <><> کمر  بست  یکدل پر از پند اوی*

    *بر  آمد  بر  آن  تخت  فرخ  پدر <><> برسم  کیان  بر  سرش  تاج زر*

    *منم    گفت    با    فرّه   ایزدی <><> هم    شهریاری    همم    مؤبدی*

    *نخست  آلت جنگ را  دست برد <><> در  نام    جستن  بگردن   سپرد*

    *بفّر  کیی    نرم     کرد    آهنا <><> چو خود و زره کرد و چون جوشنا*

    *چو خفتان و تیغ و چو برگستوان <><> همه  کرد  پیدا  بروشن  روان*

    *بدین  اندرون  سال   پنجاه  رنج <><> ببرد  و  از  این چند  بنهاد گنج*

    *دگر  پنجه   اندیشۀ   جامه   کرد <><> که  پوشند هنگام  بزم  و  نبرد*

    *بیامو ختشان   رشتن   و  تافتن <><> بتار   اندرون   پود   را   بافتن*

    *زهر  پیشه ور  انجمن  گرد  کرد <><> بدین  اندرون نیز  پنجاه  خورد*

    *گروهی  که کاتوزیان  خوانیش <><> برسم    پرستند  گان    دانیش*

    *جدا  کردشان  از میان   گروه <><> پرستنده  را  جایگه   کرد   کوه*

    *بدان  تا پرستش  بود  کارشان <><> نوان پیش روشن جهان دارشان*

    *صفی بر  دگر دست   بنشاندند <><> همی   نام    نیساریان   خواندند*

    *کجا  شیر مردان  جنگ  آورند <><> فرو  زنده    لشکر  و   کشورند*

    * بسودی سدیگر گره را شناس <><> کجا نیست از کس بر یشان سپاس*

    *بکارند و  ورزند  و خود بدروند <><> بگاه  خورش سر  زنش نشنوند*

    *چهارم   که  خواننده  اهتوخشی <><> همان  دست ورزان  با سر کشی*

    *کجا کارشان همگنان پیشه بود <><> روانشان همیشه پر اندیشه بود*

    *از این هر یکی را یکی پایگاه <><> سزاوار   بگزید  و   بنمود   راه*

    *بفرمود  پس   دیو   ناپاک   را <><> بآب    اندر    آمیختن   خاک  را*

    *بسنگ  و  بگچ  دیو دیوار کرد <><> نخست از برش  هندسی کار کرد*

    *چو  گرمابه  و  کاخ های  بلند <><> چو ایوان   که  باشد   پناه   گزند*

    *زخارا گهر جست  یک روزگار <><> همی کرد از او  روشنی خواستار*

    *دگر  بویهای  خوش آورد  باز <><> که   دارند   مردم   ببویش   نیاز*

    *پزشکی  و  درمان  هر درد مند <><> در   تندرستی   و  راه   گزند*

    *گذر کرد از آن پس بکشتی بر آب <><> زکشور  بکشور  گرفتی شتاب*

    *همه   کرد نیها   چو  آمد  بجای <><> زجای  مهمی  بر تر  آورد  پای*

    * بفٌر  کیانی  یکی  تخت  ساخت <><> چه مایه  بدو گوهر  اندر  نشاخت*

    *که چون  خواستی  دیو برداشتی <><> زهامون  بگردون  بر   افراشتی*

    *چو  خورشید  تابان  میان  هوا <><> نشسته  برو  شاه  فرمان   روا*

    *جهان انجمن شد بر آن تخت اوی <><> شگفتی فرو مانده از بخت اوی*

    *بجمشید  بر   گوهر    افشاندند <><> مر آن  روز را  روز نو  خواندند*

    *سر  سال  نو  هرمز   فروردین <><> بر  آسوده  از  رنج  روی  زمین*

    *چنین جشن فرٌخ  از آن روزگار <><> بماند  از  آن   خسروان   یادگار*

    *چو چندی بر آمد  برین روزگار <><> ندیدند  جز  خوبی  از   شهریار*

    *جهان سر بسر گشت او را رهی <><> نشسته   جهاندار   با   فرٌهی*

    *یکایک   بتخت   مهی   بنگرید <><> بگیتی  جز از  خویشتن  را ندید*

    *منی کرد آن  شاه یزدان  شناس <><> زیزدان  بپیچید  و شد  ناسپاس*

    *چنین  گفت با  سالخورده  مهان <><> که جز  خویشتن را  ندانم جهان*

    *جهان   را  بخوبی   من  آراستم <><> چنانست   گیتی   کجا   خواستم*

    *شما را زمن هوش وجان در تنست <><> بمن نگرود هر که اهریمنست*

    *گرایدون  که دانید   من کردم این <><> مرا  خواند  باید  جهان  آفرین*

    *چو این  گفته شد فٌر یزدان ازوی <><> بگشت و جهان شد پر از گفتگوی*

    *بیزدان هر آنکس که شد ناسپاس <><> بدلش  اندر آید  زهر سو  هراس*

    *بجمشید  بر تیره گون  گشت روز <><> همی  کاست  آن فر گیتی  فروز*

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   ضحاک

      در روزگار جمشید،  در دشت نیزه گذاران (تازیان) پادشاه پارسایی میزیست بنام مرداس که بداد و دهش نامبردار بود.  از هر کدام از چارپایان،  هزار سر شیرده داشت،  از گاو و اسب و بز و میش فراوان بر خوردار بود،  بهر نیازمندی برایگان شیردادی.  این مرد پاک را پسر ناپاکی بود بنام ضحاک که او را بزبان پهلوی بیوراسپ (دارنده ده هزار اسب) خوانند،  چه در این زمانه بیور ده هزار باشد.

   *یکی مرد بود اندر آن روزگار <><> زدشت سواران نیزه گذار*

   *که مرداس  نام  گرانمایه بود <><> بداد و دهش بر ترین پایه بود*

   *پسر بد مرآن پاک دین را یکی <><> کش از مهر بهره نبد اندکی*

   *جهان جوی را نام ضحاک بود <><> دلیر و سبکسار و نا پاک بود*

   *کجا بیور اسبش همی خواندند <><> چنین نام بر پهلوی راندند*

   *کجا  بیور از  پهلوانی  شمار <><> بود  بر زبان  دری ده  هزار*

      روزی ابلیس خود را بدو نمود و گفت:  مرا با تو سخنی است اما پیمان کن که راز نگهداری و اندرز بشنوی،  جوان ساده دل سوگند یاد کرد که هر چه گوید بکار بندد.  آنگاه ابلیس گفت:  جز تو کسی را شهریاری نشاید،  پدر سالخورد خود را از میان بردار و خود بجای وی جهاندار باش.  ضحاک چون این بشنید بر آشفت و ریختن خون پدر روا ندید.  ابلیس گفت:  مگر نه سوگند خوردی که از اندرز من سر بر نتابی؟  ضحاک پرسید:  چگونه به چنین کاری دست توانم یازید؟

   *چنان بد که ابلیس روزی پگاه <><>  بیامد  بسان  یکی  نیکخواه*

   *دل  مهتر  از  راه  نیکی  ببرد <><> جوان گوش گفتار او را سپرد*

   *بدو گفت پیمانت خواهم نخست <><> پس آنگه سخن بر گشایم درست*

   *جوان ساده دل بود فرمانش برد <><> چنان کو بفرمود سوگند خورد*

   *که  راز تو  با کس  نگویم  زبن <><> زتو بشنوم  هر چه  گوئی سخن*

   *بدو گفت جز تو کسی  کدخدای <><> چه باید همی با تو اندر سرای*

   *چه باید پدر کش پسر چون تو بود <><> یکی پندت از من بباید شنود*

   *بگیر  این  سرمایه  ورجاه  او <><> ترا  زیبد  اندر  جهان  گاه  او*

   *چو  ضحاک  بشنید  اندیشه کرد <><> زخون  پدر شد  دلش پر زدرد*

   *بابلیس گفت  این سزاوار  نیست <><>دگرگوی  کاین از در کار  نیست*

   *بدو گفت  گر بگذری  زین سخن <><> بتابی  زسوگند  پیمان  من*

   *بماند  بگردنت  سوگند  و  بند <><> شوی خوار و ماند پدرت ارجمند*

   *سر  مرد  تازی  بدام   آورید <><> چنان  شد که  فرمان  او  بر گزید*

   *بدو  گفت  من  چاره  سازم ترا <><> به  خورشید  سر بر فرازم  ترا*

 ابلیس گفت:  شب هنگام که پدرت از برای پرستش بر خیزد و از باغ باید بگذرد،  در سر راهش چاهی بر کنم و آن را با خاشاک بپوشانم.  آنگاه که مرداس،  سرور تازیان،  شب هنگام بپرستشگاه میرفت،  روی بسوی باغ نهاده در آن چاه ژرف افتاد و جان سپرد.  پس از آن ضحاک جای پدر بگرفت و پادشاه تازیان شد.

   *مر آن پادشاه را در اندر سرای <><> یکی  بوستان بود  بس دگشای*

   *گرانمایه شبگیر  بر خواستی <><> زبهر   پرستش   بیاراستی*

   *سرو تن  بشستی  نهفته بباغ <><> پرستنده  با او نبردی  چراغ*

   *بر آن رأی  و  اژونه دیو نژند <><> یکی ژرف چاهی بره بر بکند*

   *سر   تازیان   مهتر   نامجوی <><> شب آمد سوی باغ بنهاد روی*

   *بچاه اندر افتاد و بشکست پست <><> شد آن نیکدل مرد یزدان پرست*

   *فرو  مایه   ضحاک   بیدادگر <><> بدین  چاره  بگرفت  گاه  پدر*

      ابلیس دیگر باره خود را به پیکر جوانی آراسته و چرب زبان بضحاک بنمود و گفت:  من خوالیگر هنرور و نامورم،  چه باشد اگر شاه مرا در خورشخانه خود بپذیرد؟  ضحاک او را بپذیرفت،  کلیه خورشخانه خود بدو سپرد.  در آن روزگاران مردم کمتر از خوردنیهای گوناگون بهره ای داشتند،  خوالیگر از گوشت مرغ و چارپای خورشهای رنگارنگ بساخت،  آنچنان که ضحاک شاد و خشنود بخورشگر خود گفت:  در پاداش هر آرزویی داری بمن بگو.  خورشگر گفت:  مرا دل پر از مهر تست و آرزوی من این است که شانه ترا ببوسم،  هر چند بنده ناسزاوار باشم.  ضحاک بدر خواست وی تن در داد،  همینکه دوش ضحاک را بوسید،  از دیدار وی پنهان شد و هماندم دو مار سیه از دو شانه وی برست.  مار ها بجنبش در آمدند و ضحاک را نا آرام کردند،  چاره در آن دیدند که آنها را از کتف شاه ببرند.  چنین کردند،  اما دیگر باره چون شاخ درختی بر میآمدند.  پزشکان را از هر سوی گرد آوردند و هر یک چاره ای اندیشیدند.  در آن میان ابلیس چون پزشکی فرزانه نزد ضحاک رفت و گفت:  آنچه بودنی بود شد،  درودن مارها سودی ندارد،  باید آنها را بمغز آدمی خورش داد تا آرام گیرند،  باشد که خود پس از چندی بمیرند.  از این کار،  ابلیس خواست جهان را از مردم تهی کند.

  عکس شاهنامه 7 تا 9 در گالری ایران عکس اینجا

   *چو ابلیس پیوسته دید آن سخن <><> یکی  بند  دیگر  نو  افکند  بن*

   *جوانی بر  آراست  از  خویشتن <><> سخن گوی و بینا دل و پاک تن*

   *همیدون  بضحاک  بنهاد   روی <><> نبودش جز از آفرین گفت و گوی*

   *بدو  گفت  گر شاه  را  در خورم <><> یکی   نامور   پاک   خوالیگرم*

   *چو  بشنید   ضحاک   بنواختش <><> زبهر  خورش  جایگاه  ساختش*

   *کلید   خورش   خانه     پادشاه <><> بدو  داد  دستور  فرمان   روا*

   *فراوان  نبود  آن زمان پرورش <><> که  کمتر  از  کشتنیها  خورش*

   *جز  از  رستنیها  نخورند  چیز <><> زهر چه از زمین سر بر آورد نیز*

   *پس  اهرمن  بدکنش  رأی کرد <><> بدل  کشتن  جانوران  جای  کرد*

   *زهر گوشت از مرغ و از چارپای <><> خورشگر بیاورد یک یک بجای*

   *چو ضحاک دست اندر آورد و خورد <><> شگفت آمدش زان هشیوار مرد*

   *بدو  گفت  بنگر  که  تا  آرزوی <><> چه خواهی بگو با من ای نیکخوی*

   *خورشگر بدو گفت کای پادشاه <><> همیشه  بزی  شاد  و  فرمانروا*

   *یکی   حاجتتم   بنزدیک   شاه <><> و گر چه  مرا  نیست  این  پایگاه*

   *که فرمان دهد شاه تا کتف اوی <><> ببوسم  بدو بر نهم چشم  و روی*

   *بدو  گفت دادم  من این  کام تو <><> بلندی   بگیرد   مگر   نام   تو*

   *چو  بوسید شد  بر زمین ناپدید <><> کس اندر جهان  این شگفتی ندید*

   *دو مار سیه از دو کتفش برست <><> غمی گشت و از هر سویی چاره جست*

   *پزشکان   فرزانه   گرد   آمدند <><> همه  یک  بیک   داستانها   زدند*

   *بسان پزشکی پس ابلیس، تفت <><> بفرزانگی   نزد   ضحاک   رفت*

   *بدو گفت  کاین بود  نی کار بود <><> بمان  تا چه  گردد  نباید  درود*

   *خورش ساز و آرامشان ده بخورد <><> نشاید جز این چاره ای نیز کرد*

   *بجز مغز  مردم  مده شان خورش <><> مگر خود بمیرند از این پرورش*

    سر انجام جمشید

      از خودستایی جمشید،  فره ایزدی از او روی بر تافت،  از ایران خروش بر خاست و از هر سوی ستیزه و جنگ پدید آمد.  خواستاران شهریاری از هر گوشه سربلند کردند و با همدیگر بنبرد پرداختند،  همگان دل از جمشید بر کندند.  چون سپاهیان ایران شنیده بودند در سرزمین تازیان شاه اژدها پیکری پیدا شده،  در جستجوی خود بضحاک روی آوردند و او را بشاهی ایران زمین برداشتند.  ضحاک به ایران آمد و تاج بر سر نهاد،  لشگر گرد آورده پایگاه جمشید را بگرفت.  جمشید بناچار جا تهی کرد،  تاج و تخت برای ضحاک ماند.  جمشید هنگام صد سال ناپدید بود،  کسی او را نمی دید،  در سال صدم او را در کنار دریای چین یافتند.  روز بانان ضحاک او را با اره بدونیم کردند.

   *از آن پس بر آمد زایران خروش <><> پدید آمد از هر سویی جنگ و خوش*

   *سیه  گشت   رخشنده  روز  سپید <><> گسستند   پیوند   از   جمشید*

   *برو   تیره   شد   فرٌه   ایزدی <><> بکژی   گرایید   نا   بخردی*

   *پدید آمد از هر سویی خسروی <><> یکی  نامجویی  زهر  پهلوایی*

   *سپه کرده  و  جنگ را ساختند <><> دل  از  مهر  جمشید   پرداخته*

   *یکا یک  زایران  بر آمد  سپاه <><> سوی  تازیان  ب ر گرفتند  راه*

   *شنودند کانجای یکی مهتر است <><> پر از هول شاه اژدها پیکر است*

   *سواران  ایران  همه  شاهجوی <><> نهادند   یکسر   بضحاک   روی*

   *بشاهی   برو  آفرین   خواندند <><> ورا  شاه  ایران  زمین  خواندند*

   *کی  اژدها  فش  بیامد  چو  باد <><> بایران  زمین  تاج  بر سر  نهاد*

   *چو ضحاک شد بر جهان شهریار <><> برو  سالیان  انجمن شد هزار*

   *نهان   گشت   آیین   فرزانگان <><> پراکنده   شد   کام   دیوانگان*

   *هنر خوار شد  جادویی ارجمند <><> نهان   راستی  آشکارا   گزند*

   *شده بر بدی  دست دیوان دراز <><> بنیکی  نرفتی  سخن  جز  براز*

   *دو  پاکیزه   از  خانه   جمشید <><> برون  آوریدند  لرزان   چوبید*

   *که جمشید را هر دو دختر بدند <><> سر  بانوان  را  چو  افسر بدند*

   *زپوشیده رویان یکی شهر ناز <><> دگر   ماهرویی   بنام   ارنواز*

   *بایوان   ضحاک  بردند   شان <><> بدان  اژدها  فش  سپردند  شان*

   *بپروردشان  از  ره   جادوئی <><> بیا موختشان   کژی   و   بدی*

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ادامه دارد

  عکس شاهنامه 10 در گالری عکس ایران اینجا

   کلیک کنید:  اندیشمندان و شاعران ایران

   کلیک کنید:  جشنهای ایرانی

   کلیک کنید:  تاریخ اندیشه در ایران

   بخوانید:   آینده بینی   و   کارگاه فکر سازی

انوش راوید  Anoush Raavid

 حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ و حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ و مقالات مهم  سنت گریزی و دانایی قرن 21، و دروغ های تاریخ عرب، تاریخ مغول، تاریخ تاتار و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ انوش راوید  بنام:  جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران http://www.ravid.blogfa.com

تاریخ عبرت احمقها

   احمق ها و تاریخ

      در ژانویه  2010 ژنرال آمریکایی در بی بی سی می گفت،  که جنگ جویان افغانستان خیلی قدرت دارند،  سریع هستند،  و به راحتی برای ما کمین می گذارند و ما را در تله می اندازند.  ما ماشین جنگی پر سر و صدا هستیم و آنها قدرت نظامی، چریک و پارتی زان آرام و سریع و زبده.  ما در افغانستان شکست خورده و زمین گیر شده ایم،  و هر چه بیشتر بمانیم و نیرو وارد کنیم،  بیشتر در باتلاق شکست افغانستان گیر افتاده ایم.  ما باید از تاریخ به درستی درس می گرفتیم،  و به افغانستان و عراق حمله نمی کردیم.  این ژنرال بسیار آه و ناله داشت،  و BBC همراه با فیلم هایی نشان داد،  که سربازان و نفرات و تجهیزات آمریکایی و انگلیس نابود شده بودند.

      باید به آن احمقها گفت شما اغفال دروغ های تاریخی شدید،  دروغ های حمله اسکندر مقدونی،  چنگیز مغول،  اعراب بیابان گرد و تاتار و غیره،  که پیش کسوتان استعماری شما به این دروغ ها شاخ و برگ داده و گسترده کرده اند.  شما شعور آنرا ندارید که از وبلاگ انوش راوید چیزی یاد بگیرید.  ملت های قاره کهن یک ملت هستند،   در طول تاریخ کنار یکدیگر و با هم بودند،  و مبارزان سترگند،  و در مقابل دشمنان خارجی بشدت می جنگیدند،  و هر گز در طول تاریخ،  هیچ نیروی خارجی نتوانسته به این قاره و به ویژه ایران بزرگ تجاوز کند.  احمقها شما یادتان رفته که در قرن های 18 و 19 سه حمله انگلستان به افغانستان چه شد،  یادتان رفته یا بی سواد هستید،  که نیرو های کاملاً مسلح انگلستان و هندی در خاک شمال خلیج فارس چگونه توسط اندک کشاورزان دلاور تنگستان نابود شدند.

      فقط برتری تمدنی و صدور آرام نو فئودالی و بورژوازی به قاره کهن و ایران بزرگ، که در دوران سازمان قبیله ای به سر می برند،  دشمنان و استعمار و امپریالیسم توانستند،   اندک موفقیت غیر نظامی بدست آورند.  هرگز در طول تاریخ کسی و قهرمان کذایی به این مردم پیروز نشد،  مردمی که در صورت حمله و جنگ به عبادتگاه و مسجد پناه نمی بردند که فقط دعا کنند،  و سپس قتل عام شوند،  بلکه عبادتگاه و مسجد و تمام کوچه ها و خانه ها را به دژ نظامی تبدیل می کردند،  مردمی که همیشه تاریخ آماده جنگ و نبرد با دشمنان خارجی بودند،  حتی به راحتی از میان ورزش های بیشمار محلی این آمادگی را می توان تشخیص داد.  دشمنان تاریخی ایران بزرگ بدانند مردم مبارزی که شجاعت و دلاوری، استدلال و منطق،  را جغرافیا و تاریخ در اختیار آنها قرار داده،  و در جاهای دیگر وبلاگ توضیح داده ام،  و مردمی از هر اندیشه چپ و راست و غیره از گذشته های دور از زمان هخامنشیان،  چریک و پارتی زان بوده و خواهند بود.

   سلام یا درود

      فردی می گفت که درود بی معنی است،  و سلام خوبه، یکی دیگر نوشت درود بگوید که زبان فارسی است.  عزیزان،  درود و سلام هر دو به یک معنی جا افتاده و جاری است،  همچنین تشکر و سپاسگزاری،  هر دو یک معنی را می دهد.  هیچ کدام از این انبوه واژه ها و لغات که از دیر باز در قاره کهن بکار برده می شود از زبان ملتی خاص نیست،  کسی بدرستی نمی داند، آرامی، نبطی، فارسی، عربی یا از دیگر زبان های این قاره است.  کلیه واژه ها، اسامی و لغات،  که توسط ملت های قاره کهن بکار برده می شود،  مختص همین قاره است،  و برای دانستن ریشه های آنها دانش واقعی زبان شناسی تاریخی لازم است.

      من در اکثر این قبیل موارد برای ساکت کردن اندک شمار نق زن های پر ادعا،  که حوصله دانایی قرن 21 را ندارند،  ضمن دلایل نویسندگی و کسب تبادل اینترنتی،  از همه واژه ها و یا ترکیبی از آنها استفاده می کنم.  ما باید هویت خود را در قاره کهن و وابسته به آن بنگریم،  باید وسیع تر فکر کرد،  و واقعاً اندیشه خود را گسترش داد.  دنبال بهانه های کوچک که این واژه عربی یا فارسی و ترکی است نباید بود،  اغفال این ترفند های احمقانه دشمنان تاریخی را نباید خورد.  در قاره کهن ما ایرانیان کاری بیشتر و بزرگتر از همه ملل و کشورهای این قاره داریم،  از بدو تاریخ ما در مرکز قاره قرار داشتیم و چهار راه بودیم،  بنا بر این در همیشه تاریخ وظیفه ما ایرانی ها برای حفظ تاریخ و جغرافیای قاره بیشتر بوده.

      ضمن حفظ آزادی قلم و اندیشه فکر خود را جهت مدیریت نوین قاره در جهان قرن 21 بکار برید،  و به خود اطمینان داشته باشید.  بعلل مختلف مردم این قاره سلامت جسمی و فکری دارند،  و به راحتی می توانند جایگاه مهم تاریخی قاره و ایران را بدست آورند.  انگشت شماری که در وبلاگ ها تفرقه افکنی می کنند،  و سعی دارند روشنفکران را به انحراف بکشانند،  بدانید وظیفه و شغل آنها این است،  با افشای این انگشتان بی اهمیت به جای مانده از دوران استعمار به پیش روید،  و معلم باشید و درس نگرش های نو به جهان و آموزش قرن سنت گریزی بدهید.  به تفسیر و تحلیل های عمیق و اصولی دست بزنید،  اینکه سلام،  فارسی یا عربی است،  گمراهی مطلق است،  الهام بخش جهان بوده و موج نو باشید.

   کلیک کنید:  چریک یا پارتی زان

   کلیک کنید:  زبان فارسی

   کلیک کنید:  خلیج فارس

   کلیک کنید:  تولد در تاریخ

   انوش راوید  Anoush Raavid

 حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ و حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ و مقالات مهم  سنت گریزی و دانایی قرن 21، و دروغ های تاریخ عرب، تاریخ مغول، تاریخ تاتار و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ انوش راوید  بنام:  جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران http://www.ravid.blogfa.com

دین ها و آیین ها در تاریخ ایران

   تاریخ اندیشه در ایران

      در تحقیقات و تألیفات امروزی تاریخ اندیشه،  بیشتر از کتابها و منابع تاریخی باز نویسی شده استفاده می کنند، که البته در ابتدا باید تحقیق شود که این منابع واقعی و درست می باشند یا غیر.  همچنین لازم به یاد آوری است، بسیاری از نویسندگان تاریخ و تاریخ اجتماعی،  در واقع داستان نویسان تاریخی هستند،  که هرگز اندیشه توده مردم و اندیشه حاکمان را از یکدیگر جدا نکرده اند.  این داستان نویسان درکی از تمدن های مختلف تاریخی که در ساختار های تاریخ اجتماعی نوشته ام نداشته اند.  تاریخ اندیشه در ایران،  نمونه کامل تاریخ اندیشه قاره کهن می باشد،  در این مقاله اجزای اجتماعی و شکل تمدنی زمان های مختلف را،  مجزا مشخص کرده ام،  فرهنگ بنا به تعریف کل فرهنگ،  نقش دیگری در تاریخ اندیشه دارد.  در موارد بسیاری زندگی عالمان تاریخی ایرانی،  که آثار فراوانی از آنها باقی است،  به دو بخش در اندیشه تقسیم می شوند،  قسمتی از ابتدای جوانی تا ابتدای میانسالی آنها است،  که این بخش از توده مردم انرژی می گیرد،  و سپس اگر عالمی وارد حکومتی شده باشد،  اندیشه او تحت تأثیر آن حکومت بوده است.  جدا کردن آثار آنها در این موارد مهم می باشد،  البته بیشتر یا تمامی تاریخ اندیشه در قاره کهن مسیر هم آهنگی دارد.  تاریخ اندیشه توده مردم با شرایط جغرافیایی آنها تا حدودی متفاوت بوده،  که آنرا در چند تمدنی که در ایران بزرگ نام برده ام بررسی می کنم.  عزیزان علاقمند و گرایشات جغرافی ـ تاریخ برای بهتر متوجه شدن مقالات وبلاگ انوش راوید،  لینک های مطالب را نیز مطالعه نمایند.  ادامه دارد

   کلیک کنید:  پاسخ به شبهات تاریخ

   دین ها و آیین ها در تاریخ ایران

      در واقع تاریخ و تمدن ایران وابسته به تاریخ و تمدن قاره کهن می باشد،  و این قاره پایه های مهمی در تمدن بشری را بنا نهاده است،  در این موارد کتاب ها و مدارک بی شمار وجود دارد،  که از تکرار آنها خود داری می کنم.  به دلیل جغرافیایی ملل قاره کهن از همان ابتدای تمدن،  فرهنگ مشترکی یافتند،  البته این فرهنگ در آداب و سنن، یا روش ها گوناگون بود، اما در معنی یکنواختی داشت که تا به امروز باقی است.  سرزمین وسیع ایران که در مرکز قاره کهن قرار دارد،  چهار راه این قاره بود،  بدین جهت نمونه کامل و مجموع تمام فرهنگها و تمدن های قاره کهن را در خود محفوظ داشته،  و به دلیل همین چهار راهی و تبادل فرهنگی و تمدنی،  انکشاف بیشتر و رو به جلو در رشد و تکامل پیدا کرد،  به تاریخ ری مراجعه شود.  یکی از مهمترین دست آورد های این چهار راهی که همراه با جغرافیای متفاوت بود،  باعث گردیده که از ابتدای تاریخ مردمی شجاع و دلیر داشته باشد،  که ضمن بدست آوردن توانایی بالا در زندگی، استدلال و منطق را نیز به خوبی کسب کنند،  و دارای قدرت نظامی و دفاعی بی نظیری هم گردند،  و متعاقب آن به هیچ عنوان اشغال فرهنگی و نظامی اجنبی را نپذیرند.

      در دوران استعمار و امپریالیسم بسیاری از کشور ها از چین و هند گرفته تا آفریقا و لاتین،  به اشغال فرهنگی و نظامی استعماری در آمدند،  حتی کشور ها و مللی در حواشی قاره کهن هم به اشغال رفتند،  غیر از سرزمین ایران که فرهنگ و مرز نظامی و جغرافیایی خود را حفظ نمود.  اگر بخش هایی از خاک ایران بزرگ در دویست سال گذشته از آن جدا گردید،  توسط خود مردم و ملل ایرانی در ادامه خواست اقتصادی و سیاسی بوده است،  هرگز ارتش خارجی نتوانسته در ایران پیروزی جنگی بدست آورد.  از این موارد منجمله قرار داد های گلستان و ترکمن چای در پست های فصلی وبلاگ توضیح داده ام.  همانگونه که چند بار در جاهای دیگر وبلاگ نوشته ام مطالب نو می باشند،  که در کتابها وجود ندارند،  بنا بر این شما در وبلاگ انوش راوید مقالات متفاوت خواهید دید،  ضمن حفظ آزادی اندیشه و قلم و در محیطی دمکرات آنها را به بحث بگذارید.

      امیدوارم جوانان همه ملل عزیز و هم فرهنگ قاره کهن که فارسی یا انگلیسی می دانند،  مقالات وبلاگ انوش راوید را به زبان های ملی و محلی خودشان ترجمه نمایند.  عزیزان جغرافیا و تاریخ قاره کهن،  یعنی سرزمین اباء اجدادی خود را بدور از دروغ های دشمنان تاریخی بدانید،  و گسترش دهید.  دین، آیین، مذهب، کیش، سنت، طریقه، شریعت، رسم، روش و.... در واقع همه یک مفهوم را می رسانند،  در این وبلاگ با کلمات بازی نمی شود،  ضمن تعریف نوین،  اصل علم مفهوم و کار برد آن است.  دین و فرهنگ تاریخی ملل قاره کهن،  هم زیستی مسالمت آمیز برای تمام اندیشه ها و روشها بوده است،  دلیل آن در شرایط جغرافیایی و نیاز تمام مردم به یکدیگر قرار داشته است.

      دین ها و آیین های ایران پیش از تاریخ

     تنها راه آگاهی از احوال انسان در زمان های پیش از تاریخ صنایعی است که انسان در آن روزگار از خود به یادگار گذارده است،  مثلاً دقت در جزئیات نقوش و شیوه ساختمان یک ظرف گلی یا یک تبر و پیکان سنگی و نقاشی های غاری و دیواری و کنده کاری ها و مجسمه ها،  که از روزگار کهن به جای مانده بسیاری از مطالب تاریک را مربوط به زندگی و آیین های انسان اولیه ماقبل از تاریخ روشن می کند.  زندگی و آیین ها انسان های اولیه در ایران نسبت به اروپا متفاوت بود، ..... ادامه دارد

    کلیک کنید:  تاریخ نیک

   کلیک کنید:  اندیشمندان و شاعران ایران

  انوش راوید  Anoush Raavid

 حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ و حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ و مقالات مهم  سنت گریزی و دانایی قرن 21، و دروغ های تاریخ عرب، تاریخ مغول، تاریخ تاتار و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ انوش راوید  بنام:  جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران http://www.ravid.blogfa.com