شاهنامه 4

  بخش  چهارم

  فریدون

     جشن مهرگان یادگاری است از فریدون که پانصد سال پادشاهی راند و جهان از بدی بزدود.

     فرانک مادر فریدون نمیدانست که پسرش به شاهی رسیده و روزگار فرمانروایی ضحاک سر آمده است.  بپاس این بخشایش ایزدی، سر بر خاک فرود آورد،  خدای را بستود،  بضحاک نفرین خواند،  پس آنگاه خواسته فراوان از جامه و گوهر و اسب و زره و خود و زوبین و تیغ بنزد پسر فرستاد.

     وزان پس فریدون بگرد جهان گشت،  راه بیداد به بست و نیکی و آبادانی بگستر و گیتی را چون بهشت بیاراست.  از آمل سوی تمیشه رفت و نامور بیشه را نشست (پایگاه) خود ساخت،  همانجایی را که گوش (کوس) خوانند.

 * فریدون چو شد بر جهان کامکار <><> ندانست جز خویشتن شهریار *

 * برسم  کیان  تاج  و  تخت مهی <><> بیاراست با  کاخ  شاهنشهی *

 * بروز  خجسته  سر  مهر  ماه <><> بسر  بر  نهاد  آن  کیانی  کلاه *

 * بفرمود  تا  آتش  افروختند <><> همه  عنبر  و  زعفران  سوختند *

 * ورابد  جهان  سالیان  پانصد <><> که  نفکند  یکروز  بنیاد  بد *

 * بیاراست گیتی بسان بهشت <><> بجای گیاسرو و گلبن بکشت *

    چون پنجاه سال از فریدون بگذشت از دو دختر جمشید،  شهرناز و ارنواز،  سه فرزند آمدش و هر سه پسر.  دو تن از آنان از شهرناز و پسر کهتر از ارنواز بودند. آنان گرامی پدر بودند.  فریدون از بزرگان ایران کسی را گرانمایه تر بود،  بنام جندل بگرد جهان فرستاد تا سه دختر از برای این سه پسر برگزیند،  این سه دختر باید هر سه با همدیگر خواهر باشند،  از یک مادر و پدر و والاتبار باشند و در خور همسری سه پسرش،  این سه دختر نیز باید در بالا و دیدار مانند هم باشند.

 * زسالش چو یک پنجه اندر کشید <><> سه فرزندش آمد گرامی پدید *

 * ببخت  جهاندار  هر  سه  پسر <><> سه  فرخ نژاد  از  در  تاج  زر *

 * فریدون از آن نامداران خویش <><> یکی را گرانمایه تر خواند پیش *

 * کجا  نام  او   جندل   پرهیز <><> بهر  کار  دلسوز  بر  شاه  بر *

 * بدو گفت بر گرد گرد جهان <><> سه دختر  گزین  از نژاد  مهان *

 * بخوبی سزای سه فرزند من <><> چنان چون بشایند پیوند من *

 * سه خواهر زیک مادر و یک پدر<><> پری چهره و پاک و خسرو گهر *

 * چو بشنید جندل زخسرو سخن <><> یکی  رأی پاکیزه  افکند  بن *

 * زپیش  سپهبد  برون  شد  براه <><> ابا  چند تن  مرو  را  نیکخواه *

 جندل همه جا را گشت و در ایران زمین چنین دخترانی نیافت،  باو گفتند:  در کشور یمن،  سرو پادشاه آنجا را چنین دخترانی است.  جندل به یمن رفت و بدربار سرو بار یافت،  پس از ورود پیامی از فریدون بپادشاه یمن رسانید و گفت:  شاه ایران مرا از برای خواستگاری سه دخترت از برای همسری سه پسرش فرستاد.

 * بهر کشوری کز جهان مهتری <><> بپرده درون داشتی دختری *

 * نهفته بجستی همه رازشان <><> شنیدی همه نام و آوازشان *

 * زدهقان پر مایه کس را ندید <><> که پیوستۀ آفریدون سزید *

 * خردمند و روشن دل و پاک تن <><> بیامد بر سرو شاه یمن *

 * بدو گفت جندل  که خّرم بدی <><> همیشه زتو دور دست بدی *

 * از ایران یکی کهترم چون شمن <><> پیام آوریده بشاه یمن *

 * درود   فریدون   فرّخ   دهم <><> سخن هر چه پرسند پاسخ دهم *

 * زکار  آگهان  آگهی  یافتم  <><> بدین   آگهی   تیز   بشتافتم *

 * کجا از پس پرده پوشیده روی <><> سه پاکیزه داری تو ای نامجو *

 * سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی <><> سزارا سزاوار بی گفت و گوی *

 * فریدون  پیامم  براین  گونه  داد <><> تو  پاسخ  گزار  آنچه  آیدت  یاد *

 یرای پادشاه یمن دشوار بود که سه دختر گرامی را از خود دور کند و بسرزمین دیگر بفرستد و نیز نمی توانست از درخواست شاه توانایی چون فریدون سر به پیچد.  به جندل گفت:  پس از رأی زدن با سران و بزرگان کشورم ترا پاسخ گویم،  آزمودگان و سران یمن بپادشاه گفتند:

 * که ما همگنان آن نه بینیم رأی <><> که هر باد را تو بجنبی زجای *

 * اگر شد فریدون  جهان شهریار <><> نه ما  بندگانیم  با  گوشوار *

 * و گر  چارۀ کار  خواهی همی <><> بترس از این  پادشاهی  همی *

 * از  او  آرزو های  پر  مایه جوی <><> که  کردار آنرا  نه بینند روی *

     چون پادشاه یمن در سخنان نامداران کشورش سر و بنی ندید فرستادۀ فریدون را پیش خواند و بدو گفت:  باید سه پسر شاه به یمن آیند تا بدیدار شان شادمان شوم،  آنگاه دختران خود بآنان سپارم.

 * پیامش چو بشنید شاه یمن <><> بپژمرد چون زآب کنده سمن *

 * فرستادۀ شاه را پیش خواند <><> فراوان سخن را بخوبی براند *

 * که  من  شهریار  ترا  کهترم <><> بهر چ او بفرمود فرمان برم *

 * بفرمان شاه این سه فرزند من <><> برون آنگه آید زپیوند من *

 * کجا  من  ببینم  سه شاه  ترا <><> فروزندۀ  تاج  و  گاه  ترا *

 *پس آنگه سه روشن جهان بین خویش <><> سپارم بدیشان بآیین خویش*

     جندل پس از این پاسخ تخت شاه را بوسید و بایران روی آورد و پیام سرو را بفریدون رسانید.  فریدون سه فرزند خود را با دستگاه پادشاهی به یمن فرستاد،  در آنجا شهر را از برای آنان بیاراستند و لشکریان یمن به پیشباز بشتافتند.  آیین زناشوئی آنچنان که باید انجام گرفت،  سه پسر فریدون با همسران خود بایران بر گشتند.

 * سراینده جندل چو پاسخ شنید <><> ببوسید تختش چنان چون سزید *

 * پر  از آفرین  لب  ز ایوان اوی <><> سوی شهریار  جهان  کرد روی *

 * بیامد چو نزد فریدون رسید <><> بگفت آن کجا گفت و پاسخ شنید *

 * سه فرزند را خواند شاه جهان <><> نهفته  برون  آورید  از نهان *

 * چنین گفت کاین شهریار یمن <><> سر انجمن سر و سایه فکن *

 * چو ناسفته گوهر سه دخترش بود <><> نبودش پسر دختر افسرش بود *

 * ز بهر  شما  از  پدر  خواستم <><> سخنهای  بایسته  آراستم *

 * کنون  تان  بباید  بر  او  شدن <><> زهر بیش و کم رأی فرّخ زدن *

 * زپیش   فریدون  برون  آمدند <><> پر از دانش و پر فسون آمدند *

 * برفتند  و  هر سه  بیاراستند <><> ابا خویشتن موبدان خواستند *

 * شدند این سه پرمایه اندر یمن <><> برون آمدند از یمن مرد و زن *

 * همی گوهر  و  زعفران ریختند <><> همی مشک بامی بر آمیختند *

 * نشستنگهی ساخت شاه یمن <><> همه  نامداران  شدند  انجمن *

 *سه خورشید رخ را چو باغ بهشت <><> که دهقان چو ایشان صنوبر نکشت*

 * بیاورد و هر سه بدیشان سپرد <><> که سه ماه نو بود و سه شاه گرد *

 * بسوی  فریدون  نهادند  روی <><> جوانان  بینا  دل  راه  جوی *

      فریدون پس از برگشتن سه پسرش از یمن بهر کدام نامی داد،  پسر مهتر را سلم نامید،  میانگین تور خوانده شد و به پسر کهتر ایرج نام داد.  همچنین از برای سه دختر شاه یمن که زنان سه پسرش بودند نامهایی بر گزید.  به زن سلم آرزوی نام داد،  زن تور را ماه آزاده خوی نامید و زن ایرج را سهی خواند.  از روی نوشته اختر شناسی و طالع هر یک از پسرش که در آن نامه هویدا بود،  کشورهای خود را در میان سه پسر خود تقسیم کرد.  روم و خاور را داد به سلم،  توران از آن تور گردید،  ایران و یمن و سرزمینهای تازیان به ایرج رسید و آنان را بخاکهای پادشاهی خویش فرستاد.

 * نهفته چو بیرون کشید از نهان <><> بسه بخش کرد آفریدون جهان *

 * یکی روم و خاور دگر ترک و چین <><> سیم دشت گردان ایران زمین *

 * نخستین بسلم اندرون بنگرید <><> همه روم و خاور مر او را سزید *

 * دگر تور  را  داد  توران  زمین <><> ورا  کرد  سالار  ترکان  و  چین *

 * وزان پس چو نوبت بایرج رسید <><> مر او را پدر شهر ایران گزید *

     روز گاری بلند بر آمد،  فریدون پیر شد،  در آن سالخوردگی،  پیش آمدهای ناخوش سالهای پسین،  زندگی او را اندوهبار و پر رنج و آزار ساخت.  سلم پسر مهتر فریدون از بخشش پدر ناخشنود و از تاج و تخت روم و خاور دلتنگ بود و به برادر کهتر خود ایرج رشک برد که تاج و تخت ایران زمین را داشت.  پیکی نزد برادر خود تور پادشاه توران فرستاد و او را بشورانید و با خود همدستان ساخت،  برین شدند که به پدر خویش پیام فرستند و او را از ناخشنودی خود آگاه گردانند.

* بر  آمد برین  روزگاری  دراز <><> زمانه بدل درهمی داشت راز *

 * فریدون فرزانه شد سالخورد <><> بباغ  بهار  اندر  آورد  گرد *

 * بجنبید مر سلم را دل زجای <><> دگر گونه تر شد بآیین ورای *

 * نبودش پسندیده بخش پدر <><> که داد او بکهتر پسر تخت زر *

 * بدل پر زکین شد برخ پرزچین <><> فرسته فرستاد زی شاه چین *

 * فرستاد  نزد   برادر   پیام <><> که جاوید زی  خرّم  و  شاد کام *

 * سزد گر بمانیم هر دو دژم <><> کزین سان پدر کرد بر ما ستم *

 * بدین بخشش اندر مرا پای نیست <><> بمغز پدر اندرون رأی نیست *

 * چو این راز بشنید تور دلیر <><> بر آشفت ناگاه برسان شیر *

 * چنین داد پاسخ که با شهریار <><> بگو این سخن همچنین یاد دار *

 * که  ما  را  بگاه  جوانی  پدر <><> بدین گونه بفریفت ای دادگر *

 * نشاید درنگ اندرین کار هیچ <><> کجا آید آسایش اندر بسیج *

 * برفت این برادر ز روم آن زچین <><> بز هر اندر آمیخته انگبین *

   عکس های 24 و 25 و 26 و 27 شاهنامه در :  گالری عکس ایران

     پیکی با پیامهای درشت و ناهنجار بسوی پدر فرستادند که چرا پسر کهتر را به ما برتری دادی،  با اینکه ما به مادر و پدر از او کمتر نیستیم.  بجاست تاج ایران زمین از سر ایرج برگیری و گوشه ای از جهان را بدو سپاری.  اگر نه سپاه از تور و چین و جنگاوران از روم و خاور گرد آوریم و از ایران و ایرج دمار بر آریم.

 * گزیدند پس موبدی تیز ویر <><> سخن گوی و بینا دل و یادگیر *

 * زبیگانه پرداخته کردند جای <><> سگالش گرفتند هر گونه رأی *

 * فرستاده را گفت ره در نورد <><> نباید که یابد ترا با دو گرد *

 * چو آیی بکاخ فریدون فرود <><> نخستین زهر دو پسر ده درود *

 * پس آنگه بگویش که ترس خدای <><> بباید که باشد بهر دو سرای *

 * همه بارز و خواستی رسم و راه <><> نکردی بفرمان یزدان نگاه *

 * سه فرزند بودت خردمند و گرد <><> بزرگ آمدت تیره پیدا زخرد *

 * ندیدی هنر با یکی بیشتر <><> کجا دیگری زو فرو برد سر *

 * یکی را دم اژدها ساختی <><> یکی را با بر اندر افروختی *

 * نه ما زو بمام و پدر کمتریم <><> نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم *

 * اگر تاج از آن تارک بی بها <><> شود دور و یابد جهان زورها *

 * سپاری بدو گوشه ای از جهان <><> نشیند چو ما از تو خسته نهان *

 * وگرنه سواران ترکان و چین <><> هم از روم گردان جوینده کین *

 * فراز آورم لشگری گرز دار <><> از ایران و ایرج بر آرم دمار *

       پیک بنزد فریدون بار یافت و پیامهای زشت و تلخ و بد رسانید،  شاه سالخورده بر آشفت و خونش بجوشید و به پیک گفت:  بآن دو نا پاگ بگو اهریمن مغزتان بیالود،  بخش کردن کشور ها میان شما سه برادر از روی نوشته اختر شناسی بود و از من گناهی نرفت.

 * چو بشنید موبد پیام درشت <><> زمین را ببوسید و بنمود پشت *

 * بدرگاه شاه آفریدون رسید <><> بر آورده ای دید سر ناپدید *

 * سپهری است پنداشت ایوان بجای <><> گران لشگری گرد او بر بپای *

 * برفتند بیدار کار آگهان <><> بگفتند با شهریار جهان *

 * که آمد فرستاده ای نزد شاه <><> یکی پرمنش مرد با دستگاه *

 * بفرمود تا پرده برداشتند <><> ز اسبش بدرگاه بگذاشتند *

 * فرستاده گفت ای گرانمایه شاه <><> ابی تو مبیناد کس پیشگاه *

 * پیامی درشت آوریده بشاه <><> فرستنده پر خشم و من بیگناه *

 * فریدون بدو پهن بگشاد گوش <><> چو بشنید مغزش بر آمد بجوش *

 * فرستاده را گفت کای هوشیار <><> نباید پوزش ترا خود بکار *

 * بگو آن دو نا پاک بیهوده را <><> دو اهریمن مغز پالوده را *

 * بتخت و کلاه و بناهید و ماه <><> که من بد نکردم شما را نگاه *

 * بتخت خرد بر نشست آزتان <><> چرا شد چنین دیوا بناز تان *

 * کسی کو برادر فرو شد بخاک <><> سزد گر نخوانندش از آب پاک *

 * جهان چون شما دید و بیند بسی <><> نخواهد شدن رام با هر کسی *

 * فرستاده بشنید گفتار اوی <><> زمین را ببوسید و بر گاشت روی *

  پس از رفتن پیک،  فریدون پسر خود ایرج را از پیام برادران آگاه ساخت و گفت:

 * گرت سر بکارست بپسیج کار <><> در گنج بگشای و بر بند بار *

   ایرج به پدر گفت:  اگر دستور شاه باشد من خود بنزد آنان روم و گویم از شهریار زمین کین مدارید.  پدر گفت:  اگر رأی تو در سازش و مهربانی است همچنان کن.  ایرج بسوی برادر خود سلم رفت و فریدون هم نامه ای باو نوشت و پند و اندرزش داد و نوشت از برادر کهتر که دلتنگ هستید خود بسوی شما آمد و از تاج و تخت هم چشم بپوشید،  او را گرامی دارید.

 * فرستاده سلم چون گشت باز <><> شهنشاه بنشست و بگشاد راز *

 * گرامی جهانجوی را پیش خواند <><> همه گفتها پیش او باز راند *

 * نگه کرد پس ایرج نامور <><> بر آن مهربان پاک فرّخ پدر *

 * چنین داد پاسخ که ای شهریار <><> نگه کن بدین گردش روزگار *

 * که چون باد بر ما همی بگذرد <><> خردمند مردم چرا غم خورد *

 * نباید مرا تاج و تخت و کلاه <><> شوم پیش ایشان دوان بی سپاه *

 * دل کینه ورشان بدین آورم <><> سزاوار تر ز آن که کین آورم *

 * بدو گفت شاه ای خردمند پور <><> برادر همی رزم جوید تو سور *

 * ترا ای پسر گر چنین است رأی <><> بیارای کار و بپرداز جای *

 * یکی نامه بنوشت شاه زمین <><> بخاور خدای و بسالار چین *

 * چنین گفت کاین نامۀ پند مند <><> بنزد دو خورشید گشته بلند *

 * سه فرزند را خواهم آرام و ناز <><> از آن پس که دیدیم رنج دراز *

 * برادر کز او بود دلتان بدرد <><> و گر چند هرگز نزد باد سرد *

 * دوان آمد از بهر آزارتان <><> که بود آرزومند دیدارتان *

 * بدان که بسال از شما کهترست <><> نوازیدن کهتر اندر خورست *

 * نهادند برنامه بر مهر شاه <><> ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه *

 * بشد با تنی چند برناو پیر <><> چنان چون بود راه را نا گزیر *

   پس از چند روز دیدار،  او را سوی من فرستید.  ایرج همینکه به برادران رسید ستیزه و پرخاش آغاز کردند،  تور خشمگین کرسی زر برگرفت بسر ایرج زد،  ایرج زینهار خواست،  سودی نداد.  با خنجر سر از تنش جدا گردید و بنزد فریدون فرستاده شد.

 * چو تنگ اندر آمد بنزدیکشان <><> نبود آگه از رأی تاریکشان *

 * پذیره شدندش بآیین خویش <><> سپه سر بسر باز بردند پیش *

 * دو دل پر زکینه یکی دل بجان <><> برفتند هر سه بپرده سرای *

 * بایرج نگه کرد یکسر سپاه <><> که او بد سزاوار تخت و کلاه *

 * بی آرامشان شد دل از مهر اوی <><> دل از مهر و دیده پر از چهر اوی *

 * سپاه پرکنده شد جفت جفت <><> همه نام ایرج بد اندر نهفت *

 * برفتند با او بخیمه درون <><> سخن بیشتر بر چرا رفت و چون *

 * بدو گفت تور ار تو از ما کهی <><> چرا بر نهادی کلاه مهی؟ *

 * ترا باید ایران و تخت کیان <><>مرا بر در ترک بسته میان *

 * برادر که مهتر بخاور برنج <><> بسر بر ترا افسر وزیر گنج *

 * چو از تور بشنید ایرج سخن <><> یکی پاکتر پاسخ افکند بن *

 * بدو گفت کای مهتر کامجوی <><> اگر کام دل خواهی آرام جوی *

 * من ایران نخواهم نه خاور نه چین <><> نه شاهی نه گسترده روی زمین *

 * بزرگی که فرجام او تیرگیست <><> بدان مهتری بر بباید گریست *

 * مرا با شما نیست جنگ و نبرد <><> روان را نباید بر این رنجه کرد *

 * زمانه نخواهم بآزارتان <><> اگر دور مانم زدیدارتان *

 * چو بشنید تور از برادر چنین <><> با بروز خشم اندر آورد چین *

 * نیامدش گفتار ایرج پسند <><> نبد آشتی نزد او ارجمند *

 * یکایک بر آمد زجای نشست <><> گرفت آن گران کرسی زر بدست *

 * بزد بر سر خسرو تاج دار <><> از خواست ایرج بجان زینهار *

 * نیایدت گفت ایچ بیم از خدای <><> نه شرم از پدر خود همینست رأی *

 * مکش مر مرا کت سرانجام کار <><> بپیچاند از خون من کردگار *

 * بخون برادر چه بندی کمر <><> چه سوزی دل پیر گشته پدر *

 * جهان خواستی یافتی خون مریز <><> مکن با جهاندار یزدان ستیز *

 * سخن را چو بشنید پاسخ نداد <><> دلش بود پر خشم و سر پر زباد *

 * یکی خنجر آبگون بر کشید <><> سرا پای او چادر خون کشید *

 * فرود آمد از پای سرو سهی <><> گسست آن کمر گاه شاهنشهی *

 * سر تا جور از تن پیلوار <><> بخنجر جدا کرد و برگشت کار *

 * بیاکند مغزش بمشک و عبیر <><> فرستاد نزد جهان بخش پیر *

 * برفتند باز آن دو بیدار شوم <><> یکی سوی چین شد یکی سوی روم *

عکس های 28 تا 32 شاهنامه در :  گالری عکس ایران

  شاهنامه بخش یک در اینجا

  کلیک کنید:  پرچم ایران

 کلیک کنید:  سردار جنگل

انوش راوید  Anush Ravid

حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ و حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ و مقالات مهم  سنت گریزی و دانایی قرن 21، و دروغ های تاریخ عرب، تاریخ مغول، تاریخ تاتار و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ انوش راوید  بنام:  جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران http://www.ravid.blogfa.com