غذای سالم

   رنسانس در روستا های ایران

      تابستان ایران چون تمام فصلها زیبا و دلپذیر است،  طبیعت همیشه دوست داشتنی و قابل لمس است بشرطی که تاریخ و طبیعت را بدانیم.  مخصوصاً روستا های قشنگ با مردمان پاک و مهربان ایرانی،  بیش از تصور دوست داشتنی است، حتی غیر ایرانی ها هم دوست دارند در روستاهای ایران باشند،  بویژه در چلاسر و جل. 

      معمولاً نام رنسانس یا زنده کردن اروپا بر یک مدت از تاریخ اطلاق میشود،  که از فتح قسطنطنیه در سال 1453 به وسیله ترکان عثمانی آغاز می گردد،  و به مرگ الیزابت ملکه معروف انگلیس در سال 1603 خاتمه پیدا می کند،  در مختصر تاریخ جهان توضیح داده ام.  20 سال گذشته در ایران عزیز با حرکتی نو روبرو بودیم،  که آنرا می توان رنسانس روستایی یا زنده کردن روستا های ایران نامید.  در این مدت شاهد بودیم که جوانان روستایی بخاطر سلامت محیط و هوش خوب به درجه های بالای علمی رسیده اند،  و از بینش ثابت گذشته گذر کرده و تحولاتی فکری را در روستا بوجود آورده اند.  تحولاتی که از بدو پیدایش روستا تا ابتدای قرن 21  تقریباً ثابت بوده است،  و طی قرنهای گذشته هرگز تصور آن نمی رفت که واژگون شود.  این تغییرات بسیار قابل ملاحظه می باشند،  در این دوره که از نظر تاریخی بسیار کوتاه می باشد،  اصلاحات مدرن و اجتماعی بوقوع پیوسته است.  احیا یا زنده کردن روستاها بدون اخطار قبلی و یا اقدامات مقدماتی شروع شد،  و این مسئله از نظر تولیدات سنتی روستاها تاثیر زیادی داشته و امروزه این نوع کارها در حال از بین رفتن است.  همچنین باعث شده تولیدات کشاورزی و دامی نیز تغییرات اساسی نماید.  امروزه جوانان روستایی دیگر نمی توانند چون کشاورزان گذشته در کارهای سنتی درگیر باشند،  آنها می خواهند از جدیدترین روشهای علمی و صنعتی برای کار و تولید استفاده کنند.  این مسئله تضاد و در هم آمیختگی کار تولید محصولات روستایی را بوجود آورده،  که خود مشکلی است،  و نیازمند تدبیری نو می باشد.  برای اتخاذ روشهای نو و هماهنگ سازی های مدرن رسیدن به آینده ای نوین دانایی قرن 21 لازم است،  که در قرن سنت گریزی قابل بررسی و تدبیر باشد.  بنابر این لازم است سازمان های جدید دولتی یا غیر دولتی تشکیل شود،  تا برنامه هایی علمی جهت این مهم و زنده شدن روستاها را به عهده بگیرد.  توجه نکردن به رنسانس روستایی ایران خطراتی دارد،  منجمله پاشیده شدن شیرازه کار و تولید در روستاها.  لازم به یاد آوری است از گذشته ها ملت ایران دشمنانی داشته،  و آنها همیشه سعی می کردند ایرانی ها را ضعیف نشان دهند،  در اینباره در  جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران  توضیح داده ام،  که مطالعه آن را به عزیزان توصیه می کنم.

      در روستا های زیبای ایران بدلیل محیط و فضا و زندگی پاک و امکانات کامل مدرن،  که امروزه براحتی در اختیار همگان است،  قشر جدید و تاریخ ساز روشنفکر روستایی بوجود آمده،  که میتوانند دست در دست روشنفکران دیگر راهی خوب برای ورود به جهانی دگرگون در قرنی نو را بیابند.  در اواخر دهه اول قرن  21 هستیم و می بینیم و می دانیم بسیاری از کشورها به دست آورد های بزرگ علمی و اجتماعی رسیده اند،  حرکت سریع رشد تمدن کاملاً در تمام زمینه های این قرن پیداست.  آینده متفاوتی  که آینده نگران امروز آن را پیش بینی میکنند حتماً اتفاق می افتد،  و باید با دیدی نو بدانیم که چگونه خواهد بود تا بتوانیم بر آن تاثیر گذاریم،  البته قبول پیشرفت های ویژه این قرن در دید تعدادی کمی از مردم که در جهالت عمیق و با مغزی فسیل شده هستند،  غیر ممکن است.  در این روزگار ما میتوانیم با دانش و بینش نو مسئول سرنوشت خود و اطرافمان باشیم،  و دیدی علمی و نو به همه چیز داشته باشیم.  برای گذر تاریخی از این سالهای مهم که راهی جدید و مرزهای نو می طلبد،  فرای دانش و فکر سنتی دیروزی لازم است،  البته بسیاری از عـقـل های  قرنهای گذشته هم که امروز باقی مانده در حال از بین رفتن می باشند.  مردم نیازمند ابزاری هستند که به آنها آگاهی لازم را بدهد،  وبلاگ انوش راوید  سعی می کند راهی جدید را طی کند،  و در این مسیر از عزیزان همراهی می طلبد.  با وجود وب و اینترنت براحتی امکان آن می باشد تا روشنفکران با تبادل نظر راهی نو برای دیگر هم میهنان عزیزشان بگشایند.  یکی از کارهایی که میتوان انجام داد این است،  که موضوعات و مسائل مطرح شده در مقالات وبلاگ را مورد نقد و بررسی علمی قرار داد،  خواهشاً در صورت امکان مطالب را مطالعه نمایید،  با اندیشه و تاملی در خور  قرن 21 و فرهنگ یاد گیری نظر  خود را بفرمایید.

      اهرمهای تغییرات و حرکت از قرن سابق به این قرن در دست روشنفکران اینترنتی است،  اما اول باید بوسیله ای از چگونگی این حرکت سریع آگاه شد،  و با هماهنگی به رشد تمدن نو رسید،  که برای شخصیت ایرانی برازنده است.  جوانان عزیز ایرانی بویژه آنهایی که در روستاها زندگی می کنند باید خیلی به خود و توانائی شان امیدوار باشند،  زیرا کلید زندگی سالم در دستان آنها می باشد.  در هر صورت با وجود وب و اینترنت براحتی امکان آن می باشد تا جوانان روشنفکر ایرانی در محیطی دمکرات با تبادل نظر پرداخته،  و راهی نو برای دیگر هم میهنان عزیزشان بگشایند.  همچنین بدین وسیله میتوان بدون هرگونه اختلال در مسائل جانبی زندگی به مرامی نو دست یافت،  که دسترسی و حذف آن برای دشمنان تاریخی ایران نیست.  برنامه های نوین که ابتدا در اینترنت  و سپس در جامعه منتشر می شود،  می تواند مسیر فکری توده مردم را همه جا از روستا تا اینترنت تحت تاثیر قرار دهد،  و نگاهی نو و بینش علمی به آینده بینی و سرنوشت باشد.  آنچه که روشنفکران جامعه می توانند انجام دهند ابتدا خود را قبول،  و سپس عشق به مردم و میهن داشته باشند،  کارگاه فکر سازی در این راه کمک می باشد.  توانایی و نوع برخورد برای چگونگی این انجام به زمان و تجربه و همگرایی روشنفکران،  همراه برداشت موج نو می باشد.   مدت 4 سال است که هزاران جوان عزیز ایرانی از وبلاگم بازدید کرده اند،  حدود یک سوم این خوبان نظراتی نوشته اند،  که باعث تشویق من برای ادامه داشتن وبلاگ شده است،  ولی متأسفانه فقط چند نفر از اساتید با تجربه ایرانی را می شناسم که با اینترنت دوستند،  می بایست جوانان آنها را تشویق نمایند که وارد دنیای جدید شوند.

  بنظر شما روشنفکر روستایی چگونه آدمی است،  و برای پیشبرد اهدافش چکار باید بکند؟  

   موزه تاریخ مردم شناسی روستایی

      مردم با معرفت روستاهای ایران با فرهنگ عالی و آداب کم و بیش متفاوت،  بسیار زیبا و دوست داشتنی هستند،  آنها تاثیر گذار و تامین کننده نیاز شهرها در طول تاریخ درخشان ایران عزیز بودند.  قرن 21 با شکل نو که حاصل تمدنی دگرگون جدید است،  روستاها را تازه کرده و در بر گرفته،  که جبری لازم و اساسی است.  بنابر این باید برای حفظ و نگه داشت فرهنگ و ساخته های تاریخی روستاها،  موزه تاریخ مردم شناسی در هر بخشی و دهستانی ایجاد شود.  البته بهتر است ساخت و تامین و نگهداری آنها را به خود روستاها سپرده،  تا بهتر بتوانند تاریخ خود را گردآوری و نگهداری نمایند.  واقعاً باید به این مسئله توجه داشت،  همانطور که در وبلاگ  جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران  گفته ام،  ما ایرانی ها دشمنان بسیار داریم،  دشمنانی که می خواهند بگویند ایران بزرگ تاریخ ندارد،  و اکنون هم دارند هزار دروغ دیگر می گویند.   کوتاهی از داشتن موزه تاریخ مردم شناسی روستایی خطر نفوذ دشمنان تاریخی ایران را در ساده دلان بدنبال دارد،  زیرا دشمنان امکانات وسیع رادیویی و تلویزیونی و غیره دارند،  که می توتنند با آنها براحتی خواسته ها و دروغ های خودشان را تحمیل کنند.  تحصیل کرده ها و روشنفکران روستاها،  با اینکه مشکلات و مسائل اقتصادی و اجتماعی خاص خودشان را دارند،  ولی باید به این مهم توجه کنند که حفظ آثار آبا و اجدادی آنها بسیار مهم است.

       مثلاً در روستای چلاسر که یکی از تاریخی ترین روستا های غرب مازندران است،  خانه های سنتی از بین رفته،  وسایل و تجهیزات خانه های قدیمی نیز همینطور،  وسایل کار و کشاورزی و لباس های سنتی فراموش شده.  هر کس به این روستای تاریخ بیاید می پندارد که اینجا فقط سی سال است که ساخته شده.  یکبار دیگر می گویم کوتاهی از این مورد در آینده پشیمانی زیادی خواهد داشت.  در چلاسر براحتی میتوانستند،  حمام تاریخی و یا یکی از منازل تاریخی روستای را که خراب شده،  اندکی ترمیم کنند و آنرا به موزه تاریخ مردم شناسی همه روستا های اطراف آن تبدیل کنند.  بدین منظور اهل علم و نو آور روستا می توانند،  با کنار گذاشتن مسائل کوچک،  جمع تاریخ و جغرافیای روستا را تشکیل دهند،  مکانی تاریخی را بازسازی کنند،  و به جمع آوری آثار تاریخی و فرهنگی بپردازند،  و به تبلیغ و حفظ آن همت ملی گمارند.  البته بنا به سلیقه های مختلف و کمک های دولتی که باید به نوعی جذب کرد،  موزه ای خوبتر خواهند داشت،  که میتواند با بازدید کنندگان از آن درآمد خوبی برای روستا باشد.

     روستا های زیبای ایران،  با استعداد های کمیاب خود و با جوانان تحصیل کرده و با هوش هر روز بهتر می درخشند،   می توان با اندکی تلاش فرهنگی و علمی و کاری،  خوب ترینها را که بتوان تصور کرد در روستاها داشت.  فقط لازم است جوانان روستاها اندکی از خود گذشتگی کنند،  و کمی هم اهمیت و همیت ملی خرج نمایند،  تا روستاها ستاره های تابناک در جغرافیای پهناور ایران گردند.  برای بالا بردن توانایی های روستاها ابتدا باید مشکلات را شناخت،  خطرات را بررسی کرد،  راه کار های سازنده ارایه داد،  همکاری های دولتی و غیر دولتی را جذب کرد،  آگاهی لازم به جوانان تحصیل کرده برای این مسیر داد.  مردم خوب و غیرتمند ایران بالاترین قدرت برای بدست آوردن خواسته های ملی و میهنی و سازندگی را دارند،  و می توانند بهشتی افسانه ای بسازند.  مسیر تکامل اجتماعی و فرهنگی ایران با چهره ای نو که در گیتی و تاریخ نمونه ندارد،  قدرتمندانه پیش می رود و آنچنان شگرف خواهد شد که جهانی را دگرگون می کند.  آرزومندم همه امیدوارانه در جهت بهتر و برتر از گذشته بودن گام بردارند.

     آیا شما برای سازندگی بهتر پیشنهادی دارید،  و هر روستا بدون هماهنگی با دیگر ارگان های دولتی و غیر دولتی می تواند مسیر تحولات را در قرن 21 سپری کند؟ 

   غذای سالم در روستا های ایران

   خانه گلی

      تا اواخر قرن 20 تمام خانه های روستایی گیلان و مازندران خون گلی و زگالی .Zegali. و دار ور چین .Daar var chin. بودند مشروح در اینجا،  ساخت و نگهداری این خانه ها مشکل بود و به مرور بسیار گران تمام می شد.  با وجود فراوانی و ارزانی سیمان و آهن ،  مردم خونه گلی را فراموش کردند خانه ایی که بخاطر ساختاری از گل و چوب و پوشال و سفال در آنها عایق بندی کاملاً رعایت شده بود.  با داشتن سبک معماری در تابستان ها خنک و در زمستان گرم بود،  همچنین حرارت مرکز داشت که از هیزم و ذغال بود،  یعنی کنترل انرژی رعایت شده بود.  اما امروزه در منطقه چلاسر و جل تمام خانه های گلی قدیمی ره خراب و نابود کردند،  ولی فقط یک خانه گلی موجود است،  آنهم در ابتدای قرن 21 یعنی دوران تمدن کنترل انرژی بنا شده.      

      این خانه گلی در سال 1382 میان طبیعت زیبای چلاسر و جل،  به شیوه خانه های بومی جلگه های شمالی ایران طراحی،  و با مصالح سنتی از قبیل چوب سفال و کاهگل ساخته شده است.  بسیاری از مصالح به کار گرفته شده در خانه گلی از بازیافت تخریب دیگر خانه های سنتی منطقه می باشد.  سفال های بام قدمت چند دهه دارند، و از خانه های قدیمی استان گیلان جمع آوری شده اند،  سفالها تا حدود 50 سال پیش توسط اساتید سفالگر زحمت کش گیلانی در کوره های سفالگری ساخته می شدند،  تاریخ سفال ایران.  الورهای نرده های ایوان خانه گلی 30 ساله هستند، و از چوب درخت ملج می باشند.  اسکلت خانه گلی از ستون های قطور درختان شمشاد و شاقوز (شبخوس) تشکیل گردیده،  که در زمان رضا شاه پهلوی بریده شده بودند.  مشروح در اینجا.

      خانه های گلی شمالی نمونه های بی مانند تاریخی هستند،  آنها محیطی آرام و دور از دغدغـه زندگی شهری دارند،  برای آنهایی که رویای زندگی در طبیعت را دارند،  و تجربه دیگری از اقامت در کلبه چوبی و گلی،  از نمونه های بی مانند تاریخی است.  خانه گلی چلاسر دارای 2 اتاق بزرگ در دو طبقه مجزا، یک بالکن بزرگ جنوبی ، یک آشپزخانه و دو سرویس بهداشتی ایرانی و فرنگی است.

عکس ها در اینجا  در ستون آرشیو موضوعی آن وب سمت چپ،  بر روی نامی که می خواهید عکس های آنرا تماشا کنید، کلیک نمایید.

   شادی، خوشی، آرامش

       رامیشن (ramishn)، رامی نیشن (raminishn) و رامیه (ramih) در زبان پهلوی به معنای شادی، خوشی و آرامش می باشد،  جاهایی که در نام آنها از واژه رام استفاده شده است،  گویای سرسبزی و دلپذیری آن سرزمین می باشد.  رامسر در استان مازندران، رامه در استان سمنان، رامجردی در شمال مرودشت شیراز، رامجین در استان تهران، رامک در جنوب ایران، رامشه در استان اصفهان، رامشیر و رامهرمز در استان خوزستان، رامیان در خاور گرگان و رامین در استان زنجان.  همچنین آبشار زیبای رامینه در جنگل های دیدنی شهرستان ماسال در استان گیلان که واقعاً جای شادی و خوشی و آرامش است.

   کلیک کنید:  داستان های تاریخی ایرانی

   کلیک کنید:  مسافرت در تاریخ ایران

   کلیک کنید:  نگرش های نو به جهان

  انوش راوید  Anoush Raavid

 حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ و حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ و مقالات مهم  سنت گریزی و دانایی قرن 21، و دروغ های تاریخ عرب، تاریخ مغول، تاریخ تاتار و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ:  جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران http://www.ravid.blogfa.com

خانه گلی

   خانه گلی

      تا اواخر قرن 20 تمام خانه های روستایی گیلان و مازندران خون گلی و زگالی .Zegali. و دار ور چین .Daar var chin. بودند مشروح در اینجا،  ساخت و نگهداری این خانه ها مشکل بود و به مرور بسیار گران تمام می شد.  با وجود فراوانی و ارزانی سیمان و آهن ،  مردم خونه گلی را فراموش کردند خانه ایی که بخاطر ساختاری از گل و چوب و پوشال و سفال در آنها عایق بندی کاملاً رعایت شده بود.  با داشتن سبک معماری در تابستان ها خنک و در زمستان گرم بود،  همچنین حرارت مرکز داشت که از هیزم و ذغال بود،  یعنی کنترل انرژی رعایت شده بود.  اما امروزه در منطقه چلاسر و جل تمام خانه های گلی قدیمی ره خراب و نابود کردند،  ولی فقط یک خانه گلی موجود است،  آنهم در ابتدای قرن 21 یعنی دوران تمدن کنترل انرژی بنا شده.      

      این خانه گلی در سال 1382 میان طبیعت زیبای چلاسر و جل،  به شیوه خانه های بومی جلگه های شمالی ایران طراحی،  و با مصالح سنتی از قبیل چوب سفال و کاهگل ساخته شده است.  بسیاری از مصالح به کار گرفته شده در خانه گلی از بازیافت تخریب دیگر خانه های سنتی منطقه می باشد.  سفال های بام قدمت چند دهه دارند، و از خانه های قدیمی استان گیلان جمع آوری شده اند،  سفالها تا حدود 50 سال پیش توسط اساتید سفالگر زحمت کش گیلانی در کوره های سفالگری ساخته می شدند،  تاریخ سفال ایران.  الورهای نرده های ایوان خانه گلی 30 ساله هستند، و از چوب درخت ملج می باشند.  اسکلت خانه گلی از ستون های قطور درختان شمشاد و شاقوز (شبخوس) تشکیل گردیده،  که در زمان رضا شاه پهلوی بریده شده بودند.

      خانه های گلی شمالی نمونه های بی مانند تاریخی هستند،  آنها محیطی آرام و دور از دغدغـه زندگی شهری دارند،  برای آنهایی که رویای زندگی در طبیعت را دارند،  و تجربه دیگری از اقامت در کلبه چوبی و گلی،  از نمونه های بی مانند تاریخی است.  خانه گلی چلاسر دارای 2 اتاق بزرگ در دو طبقه مجزا، یک بالکن بزرگ جنوبی ، یک آشپزخانه و دو سرویس بهداشتی ایرانی و فرنگی است.

      هم اکنون نیز در بسیاری از نقاط جهان خانه هایی بدوی وجود دارد،  که با چوب ساخته می شود.  خانه های روستایی شمال ایران را که به خانه های زگالی مشهور است،  می توان نمونه ای از این بناهای بدوی دانست.  چار چوب و اسکلت این خانه ها معمولاً چوبی است،  و در چهار دیواری آن از جستهای بلند و باریک درخت انجیلی که دارای چوب سخت و مقاومی است استفاده می شود.  جستهای مزبور را در اصطلاح محلی شوش می نامند،  آنها را به فواصل مساوی در حدود چهار انگشت نصب می کنند.  شوش را معمولاً با پوست شاخه های درخت لرک که دارای الیاف محکمی است،  به اسکلت بنا وصل می کنند.  پس از آنکه ساختن کلی اسکلت و نصب درب و پنجره و روزنه های لازم تمام شد،  فواصل شوشها را با گل پر و مسدود می سازند،  و بدین طریق دیواری عایق ایجاد می کنند.  بام این خانه ها با کلش و علف هایی به نام گالی پوشیده می شود،  شیب بام را حتی المقدور زیاد می گیرند،  تا باران های شدید و مدام شمال به درون خانه نفوذ نکند.

      اشخاصی که در قلب جنگل زندگی می کنند،  و به چوب و درخت دسترسی دارند،  خانه خود را بزرگتر و با اسلوبی بهتر و راحتر می سازند،  این گونه خانه ها را دارواجن می نامند.  بدین طریق که تنه درختانی را که 15 ، 20 سانتیمتر قطر دارند پوست می کنند،  و دو به دو به طور افقی و به موازات هم قرار می دهند.  دو انتهای آن را هم کمی با تبر گود می کنند،  و دو تیر دیگر عمود بر دو تیر قبلی و بر روی آنها نصب می کنند،  و بدون به کار بردن میخ یا طناب یا استفاده از پوست درخت آنها را به هم متصل می سازند،  لای آنها را با گل مسدود می کنند و ساختمانی محکمتر و کاملتر از بناهای زگالی دیگر به وجود می آورند.  سقف این ساختمانها نیز به وسیله تخته هایی به نام لت از چوب بلوط یا چوبی دیگر و گاهی هم با گالی پوشانده می شود.  طرز چیدن و نصب لت از حاشیه سقف به سمت داخل و خط الرأس شیروانی می باشد،  تا آب باران بتواند از روی آن بدون آنکه به رون اطاق ریزش کند به پایین سرازیر شود.  خونه گلی چلاسر نمونه ای منحصر بفرد از اینقبیل می باشد،  که مورد بازدید گردشگران قرار می گیرد و فیلم سازان در آن فیلم تهیه می کنند.  بسیاری از این بناهای روستایی بزرگ و در دوطبقه بوده، گاه کلیه اهل منزل اعم از خانواده صاحب خانه و پیشکار در طبقه فوقانی،  خدمتکار و چوپان در طبقه پایین زندگی می کنند،  حتی دامها در بخش کم ارتفاع هم کف جا دارند.  نقاطی از کوه های البرز در بخش ارتفاعات شمالی که در آنها چوب کافی در دسترس نیست از سنگ نیز استفاده می شود.

   * به فرنگیه میگن:  اگه رییس جمهور بشی اولین کاری که میکنی چیه؟  میگه:  اول از همه میرم چلاسر خونه گل گلی!!   

   * مسافر به مدیر هتل خونه گل گلی:  آقا اتاق من پر از مگس است!   مدیر هتل:  نگران نباشید یک ساعت دیگر وقت ناهار است، همه آنها به رستوران هتل می رن.

   *  پشت در رستوران خونه گل گلی چلاسر نوشته شده:  برای صرف نهار رستوران تعطیل است.

   *  چند نفر از مسافران خونه گل گلی داشتن میرفتن بالای کوه... راهنمای تور خونه گل گلی هم که لکنت داشته میگه:  چ چ چا چا ..... بقیه بر میگردن ببینن چی می خواد بگه ... از بس طول میکشه بی خیال میشن...  دوباره کمی جلو تر میگه چ چ چا چا...  دوباره ملت بی خیال میشن...  به بالای کوه که می رسن می خواستن چادر بزنن...  سر پرسته میگه:  چ چ چ چادر یادم رفت بیارم...  همه شاکی میشن ول میکنن میرن پایین...  توی راه دوباره سر پرسته هی می گفته ش ش ش...  هیچ کس گوش نمی کرده...  به پایین که میرسن میگه ش ش ش شوخی کردم......

   عکس ها در اینجا  در ستون فهرست آن وب سمت راست،  بر روی نامی که می خواهید عکس های آنرا تماشا کنید، کلیک نمایید.

    شادی، خوشی، آرامش

       رامیشن (ramishn)، رامی نیشن (raminishn) و رامیه (ramih) در زبان پهلوی به معنای شادی، خوشی و آرامش می باشد،  جاهایی که در نام آنها از واژه رام استفاده شده است،  گویای سرسبزی و دلپذیری آن سرزمین می باشد.  رامسر در استان مازندران، رامه در استان سمنان، رامجردی در شمال مرودشت شیراز، رامجین در استان تهران، رامک در جنوب ایران، رامشه در استان اصفهان، رامشیر و رامهرمز در استان خوزستان، رامیان در خاور گرگان و رامین در استان زنجان.  همچنین آبشار زیبای رامینه در جنگل های دیدنی شهرستان ماسال در استان گیلان که واقعاً جای شادی و خوشی و آرامش است.

   جشن بهمنگان در خونه گلی

     بهمن روز از بهمن ماه برابر با دوم بهمن در گاهشماری ایرانی

  * فرخش باد و خداوند فرخنده کناد <><>  عید فرخنده و بهمنجه و بهمن مه را *

      جشنی در ستایش و گرامیداشت بهمن در اوستا وُهومَنَه (vohu-manah) و در پهلوی وَهمَن یا اندیشه نیک.  بخش نخست این واژه وُهُو از ونگهو (Vanghu) اوستایی که صفت خوب و نیک است،  در پارسی هخامنشی وَهو (Vahu) و در سانسکریت وسو (Vasu) خوانده می ‌شود، در پهلوی وه (Veh) و در زبان فارسی به شده است.  بخش دوم منه (Manah) برابر با واژه سانسکریت منس (Manas) که در پهلوی منیشن (Menishn) و در فارسی «منش» شده است.

      در این روز آشی به نام آش بهمنگان یا آش دانگو به صورت گروهی پخته می شود،  که نام دانگو یا دانگی بر گرفته از سنت اشتراکی سازمان قبیله ای دینی است.

      ابوریحان بیرونی در کتاب التفهیم درباره بهمنجه می نویسد،  بهمنجه، بهمن روز از بهمن ماه است،  ایرانیان در این روز بهمن سفید (نام گیاهی در خراسان و بسیار جاهای ایران) را با شیر می خورند و می گویند حافظه را زیاد می کند،  و فراموشی را از بین می برد،  ولی در خراسان هنگام این جشن مهمانی می گیرند،  و در دیگی که در آن انواع خوردنی و گوشت حیوان حلال و تره و سبزی دارد خوراک می پزند،  و به مهمانان خود می دهند،  و برای هر یک از داده های خدا سپاس به جای می آورند.

     در آثارالباقیه هم نوشته شده،  بهمن ماه روز دوم بهمن و عید است،  که براى توافق دو نام آن را بهمنجه نامیده اند،  بهمن نام فرشته موکل بر بهایم است،  که بشر به آنها براى عمارت زمین و رفع حوایج نیازمند است.  مردم فارس در دیگ هایى از جمیع دانه هاى ماکول با گوشت غذایى مى پزند و آن را با شیر مى خورند،  و مى گویند این غذا حافظه را زیاد مى کند.  این روز را در چیدن گیاهان و کنار رودخانه ها و جوى ها و روغن گرفتن و تهیه بخور و سوزاندنى ها خاصیتى مخصوص است،  بر این گمانند که جاماسب وزیر گشتاسب این کارها را در این روز انجام مى داد و سود این اشیا در این روز بیشتر از دیگر روز هاست.

      در ترجمه خرده اوستا نیز بر موکل بودن بهمن بر چهار پایان اشاره شده است،  بدین گونه که در جشن بهمنگان،  برای اینکه امشاسپند بهمن در جهان مادى نگهبان چارپایان سودمند است،  بنابر این از خوردن گوشت پرهیز مى کنند.  در جشنهای ایرانی توضیحات بیشتر نوشته شده است.

      شاعر نامدار ایرانی در قرن پنج هجری على بن توسى (اسدى توسى) در کتاب لغتنامه خود (لغت فرس) زیر کلمه بهمنجه مى نویسد:  بهمنجه رسم عجم است،  چون دو روز از ماه بهمن مى گذشت بهمنجه مى کردند،  و این عیدى بود که در آن روز خوراک مى پختند و بهمن سرخ و زرد بر سر کاسه ها مى افشاندند.

      چنان که از نوشتار ابوریحان و اسدی توسی بر می آید گیاهی هم به نام امشاسپند بهمن خوانده می ‌شود،  که در بهمن ماه یا زمستان باز می شود،  و در پزشکی این گیاه معروف است.   در تحفه حکیم مؤمن و بحرالجواهر، بیخی سفید یا سرخ رنگ مانند زردک و خوشبو با اندک صلابت و کجی و خارناک تعریف شده است.  همین گیاه است که در فرانسه (Behen) خوانده می شود،  در گذشته ریشه آن را به‌ نام بهمن سرخ و بهمن سفید در داروخانه ‌های اروپا می فروختند.

  کلیک کنید:  آدرس خونه گلی

  کلیک کنید:  داستان های تاریخی ایران

  کلیک کنید  مسافرت در تاریخ ایران

  انوش راوید  Anoush Raavid

 حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ و حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ و مقالات مهم  سنت گریزی و دانایی قرن 21، و دروغ های تاریخ عرب، تاریخ مغول، تاریخ تاتار و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ:  جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران http://www.ravid.blogfa.com

تاریخ داستان در ایران

    داستان های تاریخی ایران

   پیش گفتار

      منظور از نوشتن این سری داستانها که در پست های مختلف وبلاگ می باشند،  نگارش رمان های طولانی چند صد صفحه ای نیست،  بلکه جهت تحریک و تشویق جوانان عزیز برای به تحلیل و تحقیق جغرافی ـ تاریخ می باشد.  از حدود 35 سال پیش آموزش و پروش ایران حافظه محوری گردید،  که در قرن سنت گریزی توضیح داده ام.  بدین منظور علاقمندان با خواندن این داستانها و کلّاً وبلاگ انوش راوید مجبور می شوند به لینکها مراجعه کنند،  و همچنین در اینترنت و کتابها موضوعات مختلف این علم را جستجو نمایند.  البته این داستانها با دانش و سلیقه های مختلف کم و کسر دارد،  که می بایست با فرهنگ یادگیری به آنها نگاه کرد.  جهت توضیح برای نام های تاریخی به لینک های ذکر شده در خود نام مراجعه نمایید.  توجه:  این داستان باز نویسی می شود.

   کلیک کنید:  شکوه تخت جمشید

   اکتشافات در آفریگان

    1 ــ  حرکت از شوش

      آواخر زمستان ولایت خوز و مخصوصاً شهر شوش هوای لطیف و خوبی دارد،  سه سوار که یکی از آنها میان سال و دو دیگر جوان هستند،  دارند از خیابان های شوش می گذرند.  ساعتی پیش آنها در حکومتی بودند و با سان کوچکی که از طرف وزیر دیدبانی ترتیب داده شده حرکت خود را آغاز کردند.  شهر شلوغ است و مردم چندان توجهی به آنها ندارند،  زیرا همگی مشغول تدارک عید نوروز هستند.  یکی از این سه سوار بهداد معروفترین دریا نورد است،  مرد دیگری که 50 سال دارد خوبانیان یکی از جغرافی دانان و سر دیدبانان دربار است،  دیگری خدمتکار آنهاست.  اینان دارند می روند که مراسم نوروز را در تخت جمشید باشند،  و سپس جهت مأموریت به بندر ری گه (بوشهر) بروند،  تا با کشتی عازم زنگبار شوند.  چهارمین اسب هم وسایل آنها را حمل می کند،  که بیشتر آنها تجهیزات خوبانیان است.  ساعتی بعد اینان که شرافت و میهن دوستی در سرشتشان بود،  خارج شهر بسرعت بسمت زیبا ترین و با شکوه ترین مراسم دنیای متمدن در راه بودند.

      بهداد در این فکر بود که حدود 40 سال پیش پدر خیلی جوان او برای خدمت از آذر آبادگان به استانداری اسپهان به آن شهر رفته بود،  و سپس مأموریت بندر ری گه را گرفته،  در آن شهر با دختر ناخدایی که در خلیج پارس کشتی می راند ازدواج می کند.   در فکرش همچنان خاطرات را مرور می کرد که از بدو تولد و روزی که چشم باز کرد بندر و کشتی و دریا دیده بود،  عشق و زندگیش علم و تجربه اش بندر و کشتی و دریا بود.  با جمع آوری اندوخته خانوادگی و کسب تجربه و علم بیشتر خیلی سریع توانسته بود در سن سی سالگی دریا بان گردد،  و برای مراسم نوروز به تخت جمشید دعوت شود.  برای این دعوت و همچنین حکم حکومتی که فرماندهی پنج فروند ناو بادبانی تیزرو را برای کشف جدید در آفریگان و زنگبار به او داده بودند خیلی خوشحال بود.

     خوبانیان هم در فکر خود بود،  او هم خوشحال بود که برای اولین بار قرار است با ناوگانی جهت اکتشافات جدید به آفریگان برود،  و از سرزمین آفریدن ها نقشه های جدید ترسیم کند،  بار اول نبود که به مراسم تخت جمشید می رفت و از این موضوع شوق فوق العاده نداشت.  فقط به این فکر می کرد که وقتی جوانان فهمیده ای چون بهداد دانا و شجاع در سرزمین ایرج و جمشید وجود دارد،  ایران بزرگ همیشه تاریخ از گزند دشمن و دروغ و قحطی دور خواهد بود.  اما صرفه های گاه و بیگاه او را کمی کلافه کرده بود،  این بیماری عجیب از 7 سال پیش وقتی که برای اکتشاف به سرزمین سرد ساکاها رفته بود گریبانش را چسبیده و پزشکان دانای معروف شوش نتوانسته بودند کاری برای او بکنند.

      نفر سوم جوان 24 ساله ای به نام هوشنگ از افراد جنگجویان ذخیره پارتی زان می باشد،  قرار است در تمام سفر در خدمت و همراه آنها باشد.  او از اهالی دیلم است مدت دو سال نیز در کشتی گشتی بین آبادان پایتخت هند در شمال غربی خلیج پارس و دژ شاه رژه در جنوب شرقی خلیج پارس در خدمت دریایی پرت زنها بوده است.  او می خواست در گارد جاویدان خدمت کند ولی در گارد او را نپذیرفته بودند،  او امید داشت بعد از این مأموریت صد سپهدار گارد جاویدان شود.  نفوذ مزدوران ایونی و مگدونی در گارد جاویدان باعث شده بود،  تا از ورود افراد پرت زن به این گارد تا حدودی جلوگیری شود.  او می خواست هر کاری بکند تا بهداد دریا سالار شود و دست مزدوران را کوتاه نماید،  و همچنین کمکش کند تا به گارد وارد شود.  همسر او اهل آبادان و دختر باغدار حکومتی بود،  او اینک در شوش زندگی می کرد و سه بچه کوچک داشت.

      سه سوار بعد از طی 100 فرسنگ پارسی و 5 شبانه روز،  دو روز مانده به نوروز به تخت جمشید رسیدند.  در تمام مسیر راه مردم و کاروان های زیادی در رفت و آمد بودند،  همچنین رباط ها و ساباط ها و چاپارخانه های بسیاری بود،  که در کنار چشمه ها و جویبارها پذیرای مسافران بودند.  کباب و نان خوشمزه، لبنیات و خرما و میوه فراوان که با چند دریک و دینار کلی خورد و خوراک فراهم بود.  در این مسیر بسیاری هم در راه تخت جمشید بودند تا نوروز را به طواف روند،  یا برگزیدگان در مراسم باشند.  آنها از مسیر گلستان به تخت جمشید رفتند،  ولی بسیاری از گلات شیرازان بعد از یکشب ماندن می گذرند تا آنجا زیارتی داشته باشند.

     بیرون تخت جمشید جمعیت غیر قابل شمارش جمع است،  بزرگان مملکت در مهمان سرای داخل و دعوت شدگان به نزدیکی تخته و تقریباً زیر کاخ داریوش در چادر هایی که برای آنها مهیا شده اقامت خواهند کرد.  مردم عادی که برای عهد واجب آمده اند،  در کمی دور تر در چادر و مهمانسراها و کاروانسراها اقامت می کنند،  و چند ساعت بعد از سال تحویل و پس از مراسم شاهنشاهی می توانند به تخته بروند و واجب را اجرا کنند.  بهداد و همراهان از میان خیابان مملو از جمعیت و زوار که دو طرف آن هم بساط خرید و فروش ها و خوراکی ها دایر بود گذشتند.  جمعیتی که گاهی از آنها از دور دست آمده و برای رسیدن به اینجا حتی بیش از دو ماه در راه بودند،  خلاصه دیدن داشت البته بهداد چند بار برای نوروز آمده بود اما تاکنون دعوتی نبود،  ولی هوشنگ اولین بارش بود که پای تخته می آمد.

      آنها در چادر خوبی اقامت گزیدند،  و هوشنگ اسبها را به چاپار گاه برد و بازگشت،  برای آنها خوراک آوردند.  بعد از خوردن و کمی استراحت هوشنگ در چادر ماند،  و دو دیگری برای دید و بازدید در خارج چادر گشتی زدند و دوستانی یافتند،  تا فردا ساعتی قبل از سال تحویل فرصت داشتند که با دوستان دیده شده گفتگویی نمایند.  شب سال تحویل پای تخته خوابیدن در کار نبود،  همه جا شوق و ذوق بود،  همه جا نوازندگان بودند، آتش بزرگ مهیا و پرتو افکن بود.  شبی بود که همه ایرانیان از هر قوم و ملت آرزو داشتند اینجا باشند،  حتی آنهایی که برای ابد آرمیده اند و یا آنهایی که در آینده می خواهند پای به گیتی گذارند.  دوستی و صمیمیت و عشق به طبیعت و انسانیت موج می زد،  مردم از هر زبانی آرزوی خود را می طلبیدند،  این همه موج از یک قاره بودند،  ملت هایی که یک دل و یک ملت اند و پدید آورنده تمدن.

      ساعتی مانده به سال تحویل بزرگان و دعوت شدگان با لباس هایی ویژه و زیبا بسمت تالار صد ستون می روند،  و هر شخص در جایگاه خود قرار می گیرد.  بهداد هم در قسمت دریا داران شاهنشاهی و خوبانیان هم در جمع دانشمندان جای می گیرد،  اما هوشنگ باید بعد از مراسم با بقیه مردم وارد صفحه شود.  شاه با جلال و شکوه در بلندای مجلس نشسته،  لحظه سال تحویل سکوت کامل حکومت می کند.  لحظه تحویل طبل ها و سپس شیپور های بلند و مشعل و طشت طلای آتش آورده می شود،  و ساز و نقاره ها نواختن می کنند.  بزرگان به نزدیک شاه می روند و با دست دادن و بوسیدن گونه ها تبریک گفته می شود،  و جمعیت داخل صد ستون نیز با یکدیگر دست داده و تبریک سال می گویند.  هنرمندان وارد شده و رقص و نمایش های کوتاه اجرا می شود،  پذیرایی با میوه و شیرینی و شربت و شراب.  مدتی بعد این مراسم از رسمیت می افتد و جمعیت برای زیارت آرامگاه شاه هان گذشته می روند،  و ساعتی بعد تخته برای بازدید و زیارت عموم آزاد می شود.

      در میان هیاهو و جمعیت هوشنگ بهداد را می یابد،  تا دستوراتی را که قبلاً از او گرفته بود اجرا کند،  منجمله یافتن خوبانیان،  آنها می بایست تا همین امشب قبل از اینکه جمعیت باز گردد و شلوغ شود،  راه افتاده و بسمت بندر ری روند.  ابتدای شب بود و تقریباً هر سه خسته و خواب آلود بودند ولی باید حرکت می کردند،  وسایل خود را جمع کردند و از دوستان دم دست و از مهمان دار و چادر دار خداحافظی کردند و حرکت.  خود را با سرعت به گلات شیرازان رساندند،  نیمه شب بود نسبتاً هوا سرد بود جایی گرفتند که تا صبح کمی بخوابند.  روز اول سال جدید در راه بندر ری بودند،  راه خلوت بود و فقط دو سه کاروان کوچک دیدند،  همه مردم روز اول سال را در کنار خانواده هایشان بودند.  اما روز سوم در نزدیکی بندر چند سوار دیدند،  که سه مزدور زندانی یونانی و مقدونی را برای اجرای عدالت به گلات شیرازان می بردند.  بهداد پرسید جریان چیست؟  گفتند جرمشان فرار از خدمت در شوش و سرقت،  آنها هنگامی که می خواستند کشتی با ملوان ربوده تا فرار کنند،  توسط کشتی دار و مردم دستگیر شدند.

      بهداد هرگز بخود اجازه نمی داد که فکر کند چرا شاه از مزدوران استفاده می کند،  اما هوشنگ از مزدوران دل خوشی نداشت،  چون بین آنها در سپاه پارتی زان و مزدوران همیشه اختلاف وجود داشته است.  خوبانیان همچنان که سواره در کنار بهداد می رفت، گفت:  با اینهمه جوان رشید و دلیر و جنگجو چرا شاه این مزدوران و کارگران را نگه می دارد،  اما پاسخی نشنید.  در همین هنگام بندر از دور نمایان شد،  ساعتی بعد در پادگان بندر از آنها استقبال شد و بعد از دو ماه دوری بهداد،  فرماندهان و افراد او را دوره کردند و احوال پرسی و غیره.  چند سال پیش همسر بهداد فوت کرده و هنوز همسر دیگری اختیار نکرده بود و در خانه بزرگ پدری اقامت می کرد.  بعد از دیدار های پادگانی بهداد اجازه نداد دو همراهش در پادگان بمانند آنها را به خانه پدری خود در چند قدمی پادگان برد.  شهر بهداد چندان بزرگ نبود و او در شهر کاری نداشت فقط می بایست مدت یک تا دو هفته امکانات سفر را فراهم کند اما مطابق معمول خوبانیان کلی نقشه کشی و برنامه دیدبانی داشت.

      برای مردان ملی وطن پرست چون اینها تعطیلات و شب و روز معنی ندارد،  آنها فقط برای وظیفه و خدمت به میهن و ملت خود زندگی می کنند.  کار های اولیه سفر بخوبی پیش می رود،  افسران و ملوانان و سربازانی که باید در سفر باشند،  هر روز در بندر و اسکله هستند،  سفارشها و آموزش های لازم را می بینند.  5 کشتی بادبانی بار و تدارکات را انبار می کنند،  و آخرین و جدید ترین قلابها و قرقره ها و بادبانها را دارند،  هر کشتی یک آتش انداز و نفت و قیر مورد نیاز را بار کرده.  زه آتش اندازها را از هراوان (خراسان) آورده اند،  و بیشترین پرتاب را دارد،  در یک آزمایش که همگی ناظر بودند،  گلوله قیر آتشین را 500 گام پرتاب کرد و به هدف زد.  آب و غذا و قرمه ها همراه سلاح بار شدند،  تیله و شیشه و ظرف ،  احیاناً برای مبادله و کادوی دوستی در انبارها جای دادند.  همه چیز مهیا بود و آماده حرکت،  می بایست با حرکت جزر تا هرمز بروند،  و از آنجا با باد بهاری شمالی مکران به جزیره سوگرا (سوقطرا) رفته و سپس راهی جنوب اقیانوس شوند.

      از قرار معلوم فردا بهترین وقت حرکت است،  ناو فرماندهی تیز رو شاه رژه با دو دکل بزرگ بادبانی،  طول 24 گام گاردی و آبخور 3 گام و ظرفیت بار 50 کوپه که در بندر شاه رژه و با الوار هندی و یمنی ساخته شده بود.  در این ناو غیر از بهداد و خوبانیان و هوشنگ دو افسر ناو بر و 6 سر ملوان ناوگان و 24 ملوان و جاشو و خدماتی مختلف تعیین شدند،  که همگی از ناوگان تیزرو هخامنشی بودند.  یک نفر به نام پارسا فرمانده سربازان گارد گشتی حکومتی ساحلی 2 افسر معاون 2 سر جوخه و 16 سرباز جوان همگی از گارد گشتی حکومتی ساحلی که مرکز فرماندهی آنها در آبادان بود،  جمع نفرات در ناو فرماندهی شاه رژه 56 نفر.  چهار کشتی بادبانی دیگر هم هر کدام دو دکل داشتند،  ولی اندکی کم ظرفیت تر بودند،  هر کدام بین 40 تا 44 نفر را در خود جای داده بودند.  جمعاً آماده به حرکت 224 نفر بودند،  البته سربازان و ملوانان آموزش دیده بودند که در صورت نیاز کمک یکدیگر باشند.

      نزدیک ظهر است و فردا حرکت آغاز می شود،  آخرین کارها را انجام می دهند که به بهداد گفتند سه بانوی سوار آمده اند و می خواهند شما را ببینند.  بهداد از کنار کشتی ها به ساختمان فرماندهی که در دو طبقه ساخته شده بود و بادگیر بلندی داشت رفت تا آنان را ملاقات کند.  سه بانوی خسته دید که تخته لوح کوچکی به او داند بهداد آنرا خواند یکی از بانوان قبل از اینکه بهداد چیزی بگوید گفت،  ما 6 روز است که اسب می تازیم تا قبل از حرکت شما برسیم.  سر وزیر در شوش ما را مأمور کرده که همراهتان باشیم،  من پاکچهر دختر دریا دار فرهاد پیران هستم و قرار است در این سفر یکی از معاونین شما باشم.  بانو آذر شکوه ستاره شناس گروه اکتشاف و بانو روشنمهر وقایع نگار و نقاش و حکاک است.  ظرفیت ناو های بهداد تکمیل بود و امکان و زمان آماده سازی برای ساختن امکانات همراهی اینان نبود،  اما لوح گلی با مهر سر وزیر را هم نمی توانست نادیده بگیرد در ضمن ستاره شناس و نقاش را هم نمی توانست نادیده بگیرد.

      با اشاره خانه پدری را به آنها نشان داد،  و یک نفر را صدا زد و گفت آنها را برای استراحت و خورد و خوراک ببر و کمک کن وسایل آنها را جابجا کنی.  بانو پاکچهر قیافه ورزیده و حدود 27 سال داشت،  چیزی شبیه مردهای قوی بود،  و تا آنجا که می دانست او می تواند فرماندهی کشتی را بعهده بگیرد،  ناو کوشک شاهی را برای اقامت آن سه تعیین کرد.  باد مناسب غرب به شرق می وزید،  و فردا ظهر نشده همه باید در کشتی ها باشند که هم زمان با پس رفتن آب دریا لنگرها را بکشند و بادبانها را افراشته کنند.  با این انرژی بی پایان خلیج پارس می توانستند 5 روزه به هرمز برسند،  بهداد نمی خواست به پایگاه دریایی شاه رژه برود،  او هرمز را انتخاب کرده بود تا از کشتی ها و مسافران یمن و آفریگان که به تازگی آمده اند اطلاعات بیشتری کسب کند.  او به اندازه کافی پیش بینی آب و غذا را برای دو ماه کرده بود،  انواع میوه های خشک از ایزدان و اسپهان و خمره های خوز و قورمه های مادی خرمای ئیراقی و لبنیات لوردگان و آب و غیر همه در تمام کشتی ها به اندازه کافی جا سازی شده بود.

     2 ــ  بادبان ها افراشته

      صبح 14 فروردین است،  همه سوار کشتی ها هستند،  227 نفر مصمم و قوی آماده و در پست های خود قرار داشتند،  منتظرند تا با اولین نشانه ها جزر دریا بادبان ها را افراشته نموده،  و حرکت بسوی سرزمین های جدید و نشناخته را آغاز کنند.  این بار تاریخ کشف سواحل آفریقا را به سرداری از سلسله هخامنشیان واگذار کرده بود،  اکتشافات در سواحل دریای کاسپین در گذشته های دور توسط دریا دار مهم دیگر هخامنشی انجام گرفته بود.  معاون اول ناو فرماندهی مدتی قبل از ظهر فریاد زد،  طناب ها را آزاد کنید،  لنگر بکشید، بادبانها افراشته، طبل زنها و شیپورچی های نیروی گارد مستقر در کشتی نواختن را آغاز کردند.  جمعیت زیادی در کنار اسکله و ساحل جمع بودند،  بسیاری شمشیرها و نیزه های خود را در هوا تکان می دادند،  بانگ شادی و طبل و شیپور با نوازش ملایم باد لذت خاصی داشت.

      طولی نکشید که 5 کشتی در میان دریا بودند،  و به سمت هرمز می رفتند،  هر کدام از نفرات مشغول کار و یا گفتگو با هم بودند.  بدون حادثه ای و ماجرای خاصی کشتیها خلیج فارس را طی می کردند،  و از کنار جزایر دژ سپید، تنب، قشم، لارک گذشتند.  نیمه شب و در نزدیکی هرمز بودند،  دیدبان کشتی شاه رژه ناخدا دوم کشتی را خبر کرد،  و ناخدا بانگ بر آورد،  بادبانها نیم افراشته،  و بقیه ناوها نیز چنین کردند.  صبح سحر 19 فروردین با روشنایی روز کشتی ها نزدیک اسکله هرمز بودند،  شاه رژه توانست خود را به سکو بچسباند،  و بقیه با اندکی فاصله لنگر انداختند.  بهداد و خوبانیان برای تحقیق پا به اسکله گذاشتند و مشغول گشت و گذر شدند،  تعدادی از ملوانان هم برای آوردن مقداری آب از همه کشتی ها به اسکله وارد شدند.  ناخدا بانو پاکچهر هم با یکی از این قایق ها به ساحل آمد تعدادی از مردم و ملوانان مستقر در کیش از دیدن بانویی با هیبت ناخدا تعجب کردند و او را دوره نمودند.

    پاکچهر از فرصت استفاده کرد و اطلاعاتی که بهداد می خواست جویا شد،  یکی از جوانان هرمزی گفت یک زنگی به تازگی از دریا آمده و با خود قهوه برای فروش آورده.  جوان ادامه داد،  کشتی آنها در دریا گم شده بود و با باد دوره ای اقیانوس مدتها دور دریا می چرخیده،  تا بالاخره آنها توانستند بعد از مدتها به اینجا بیایند.  آنها در دریا بیمار شده بودند و جز قهوه چیزی برای خوردن در کشتی نداشتند،  چند وقت پیش کشتی و ملوانان زنده مانده به یمن باز گشتند.  زنگی چون حالش خوب نبود،  در خانه ما اتاقی اجاره کرده و مدتی در هرمز مانده است.  بلافاصله پاکچهر به جوان گفت مرا به خانه او ببر،  و لحظاتی بعد پاکچهر در مقابل خود مرد زنگی مریض حالی را دید.  با او احوال پرسی اشاره ای کرد،  و از جوان هرمزی پرسید با او به چه زبانی گفتگو می کنید،  اهل خانه که آنها را دوره کرده بودند گفتند،  یمنی البته دست و پا شکسته می دانیم.  بلاخره مرد زنگی گفت که از اهالی سواحل حبشه است،  و آنها از حبشه قهوه به یمن و باغ پردوس (عدن) می برند،  او از مردم زنگی و سواحل وسیع و طولانی آفریگان گفت،  که تا بی انتها به جنوب کشیده شده است.

      پاکچهر یکی از ملوانان همراهش را به اتفاق جوانی از اهالی هرمز بدنبال بهداد فرستاد،  تا بروند او را از کوچه پس کوچه های هرمز یا ارگ آنجا بیابند و بیاورند.  ساعتی بعد بهداد و پاکچهر و خوبانیان کنار مرد زنگی بودند،  و از او درباره مردم و زبان و جغرافیای جاهایی که او می دانست می پرسیدند،  و اطلاع خوبی بدست آوردند.  آنها می دانستند که از ابتدای سلسله هخامنشی حدود دو هزار سال پیش،  مردم و دریا نوردان بین یمن و حبشه و سواحل شمالی آفریگان به هرمز و خارک رفت و آمد داشتند.  اما این بار آنها می خواستند تا آنجا که می توانند به جنوب بروند،  و پایگاه و دژ بسازند و حکومت اهورامزدا و هخامنشی را گسترش دهند.  طحال مرد زنگی متورم شده بود،  پزشکان هرمز نتوانسته بودند برای او کاری کنند،  خوبانیان که در ضمن پزشک ناوگان هم بود بعد از معاینه نسخه ای نوشت.  دریا نوردان خوشحال،  بعد از گشت های مختلف در هرمز به کشتیها باز گشتند تا بسمت جزیره سوگرن حرکت کنند.

      بهداد نمی خواست در دژ گورات (به تاریخ مسقط مراجعه شود) و یا جای دیگری توقف کند،  او تصمیم داشت بسرعت به سوگران برود و تا حدود 20 روز دیگر آنجا باشند.  باد مناسب می وزید دیگر از این به بعد جزر و مد دریا برای ناو بری تأثیری نداشت،  فقط باید جریان های آبی اقیانوس را شناسایی می کردند،  ابتدای شب بود که بادبانها افراشته شد و حرکت کردند.  بهداد هیچ نگران نبود همه چیز به خوبی پیش می رفت،  فقط از اواخر روز دوم اردیبهشت هوا کمی طوفانی شد،  و احتمال آن می رفت که شب طوفان شدید تر باشد،  بنا بر این کشتی ها از یکدیگر فاصله مناسب گرفتند.  ناخدا ها، خوبانیان، بانو آذر شکوه،  همگی می دانستند که کشتیها در چه موقعیت جغرافیایی هستند،  و جزیره در کجا هست،  7 اردیبهشت شورای مشورتی در شاه رژه برگزار شد،  و پیش بینی کردند که باید بادبانها را نیمه افراشته کرد تا در روشنایی اول صبح به نزدیک جزیره برسند،  و با گشتی در دریا از کنار جزیره بهترین موقعیت را برای لنگر اندازی و رفتن به جزیره بیابند.  چنین کردند در میانه روز جای مناسبی یافتند که در مقابل آنها دهکده اصلی جزیره قرار داشت،  پارسا با دو قایق و تعدادی از افراد به جزیره رفتند،   و پس از دادن علامت خوبانیان و بانو روشنمهر و تعدادی دیگری با سه قایق به جزیره رفتند.

      در جزیره مورد استقبال مردم قرار گرفتند،  جمعیتی دور آنها گرد آمدند،  اولین فکر خوبانیان ساختن اسکله و قرار گاه نظامی بود تا چند نفر از افراد خودش را در آنجا مأمور خدمت کند.  ولی اولین فکر بهداد این بود که با لباس و شکوه مخصوص وارد جزیره شود،  و یکبار دیگر مالکیت آنرا با افراشتن درفش هخامنشی اعلام کند،  روشنمهر هم که در این مدت حدود یکماه،  توانسته بود برای خودش دست یارانی از میان کشتی سواران پیدا کند،  می خواست جایگاهی در سنگی ستبر بیابد تا اهورامزدا را جاودانه حک کند.  خلاصه هر کدام در اندیشه خود سرگرم تدارک بودند تا بهترین نتیجه را بگیرند،  جمعیت جزیره اندک بود و مردمانی مطیع داشت.  خوبانیان می دانست که در گذشته کشتی های بازرگانی گذرشان به اینجا می افتد،  اما به ندرت،  ولی هرگز تا این تاریخ کشتی های گارد دریایی هخامنشی تا اینجا نیامده بودند.  کارها بخوبی پیش می رفت و در حال احداث مقری در ساحل بودند،  بهداد دستور داد ما بیش از سه روز در اینجا نمی مانیم این اول راه است،  آب و اندک خوراکی بار کردند.  یک سر جوخه و دو سرباز مأمور ادامه ساخت قرار گاه شدند،  که با بکاری گیری افراد محلی جزیره،  تا دو ماه دیگر که باز می گردند دژ کوچکی را ساخته باشند.  فقط روشنمهر ناراحت بود، او گفت حداقل ده روز وقت می خواهم،  بهداد گفت در بازگشت کارت را تمام کن.

      صبح زود 11 اردیبهشت یکبار دیگر بادبانها را افراشته کردند،  و بسمت جنوب و دریاها و سرزمین های نشناخته شتافتند، باد از سمت شمال غرب می وزید،  ولی آنها می بایست ده درجه بسمت جنوب غرب بروند که کار را کمی مشکل می کرد با تجربه دریای که داشتند مشکل را حل کردند.  دو روز بعد دیدبانها فریاد زدند خشکی،  خشکی آنها ساحل آفریگان را دیدند،  بهداد جلسه مشورتی ترتیب داد،  و قرار گذاشتند چند روز دیگر در همین مدار و از نزدیکی ساحل بسمت جنوب بروند.  چهار روز دیگر همچنان با پیش روی و پس روی های ساحل حرکت کردند،  مصب رودخانه ای دیدند و جمعیتی از مردمان سیاهان با سرعت کنار ساحل جمع می شدند،  و کشتی ها را در میان دریا نظاره می کردند.  جماعتی از مردان آفریگان قایق های کوچکشان را سوار می شدند تا به نزد کشتیها بیایند،  دستور آرایش جنگی از طرف پارسا صادر شد.  ولی وقتی سیاهان قایق سوار نزدیکتر آمدند،  بسیار دوستانه می بودند آنها گمان کردند،  فرشتگانی که جادوگرانشان وعده داده بودند که از آنسوی جهان می آیند اینان هستند.  با خود میوه آورده و تلاش کردند به کشتی ها در آیند،  بهداد گفت کمکشان کنید بالا و به عرشه آیند.  آنها به پای ناویان افتاده و خوشحال بودند،  بدین طریق دوستی برگزار شد.

      مطابق معمول در ابتدا پارسا با دو قایق و چند سرباز به ساحل رفت،  اما مردمان آنجا همچنان پا بوس بوده و انبوه سیاهان برای عبادت و زیارت نزد سربازان می آمدند.  بهداد که از دور نظاره گر بود دستور داد چهار قایق و سی سرباز و ملوان به ساحل روند،  خود او نیز با آنان رفت،  بساط دوستی تا پاسی از شب گذشته ادامه داشت.  ایرانیان بالاخره شب را به صبح رساندند،  اما آنجا را مناسب ساخت پایگاه دریای و تجاری ندیده،  تصمیم گرفتند تا شب آب و خوراکی و میوه گرد آورند،  و مقداری از وسایل تزئینی که جهت دادن به مردمان آورده بودند به مردم اینجا بدهند و به ادامه سفر روند.  هنوز هوا تاریک نشده در میان اندوه و ناله مردم سوار به قایق ها شده و بسمت کشتی ها رفتند آنها شانس آوردند که مردمان آنجا از قایق سواری در شب می ترسیدند.  بهداد و خوبانیان شنیده بودند،  در چندین قرن پیش مردم گوشه ای قبل از هخامنشی به پابوس می افتادند،  نام آنها سوماری بود،  که اینک این نام فراموش شده بود،  به همین جهت بهداد به نام شاهنشاه ایران این سرزمین را سوماری (سومالی کنونی) نامید.  غروب در گرگ و میش هوا بادبانها را افراشته کردند مستقیم به جنوب حرکت کردند،  همچنان آن قسمت ساحل در شمال بود،  از آنها دور می شد.  در تاریکی افروختن آتش بومیان از دیدشان کوچک و کوچکتر می شد،  همه ایرانیان این فکر را داشتند،  که آنها چه مردمان خوب و پاک و ساده ای بودند. 

      صبح 18 اردیبهشت است هوا بسیار گرم و همه مشغول خوردن انبوه میوه های تازه ای هستند که دیروز از آفریگان ها رسیده بود،  میوه های در آن گرما خراب می شدند و با رطوبت زیاد هوا خشک هم نمی شد.  باد و جریان آبی کم بود،  بنابر این سرعت حرکت هم کند،  در هر کشتی عده ای با هم گفتگو می کردند عده ای به کار هایی مانند بافتن و دوختن بادبان مشغول بودند،  بعضی ها هم مانند آذر شکوه و روشنمهر جمعی را دور خود گرد آورده بودند و موضوعاتی را یاد می دادند،  خوبانیان هم می گفت ما اولین انسان های دنیای متمدن هستیم که اینک داریم روی خط استوا کشتی می رانیم.  روز 22 اردیبهشت با روشن شدن هوا دیده بانها گفتند،  از ساحل آفریگان و خشکی خبری نیست و چیزی دیده نمی شود،  بهداد دستور داد زاویه حرکت 45 درجه جنوب غربی را 55 درجه کنند،  بیشتر از این زاویه امکان حرکت نبود چون باد ضعیف می وزید.   تعدادی از افراد نگران شدند،  اما بیشتر افراد این موضوع برایشان مهم نبود چون خیلی به توانایی بهداد و خود شان و اهورامزدا عقیده داشتند،  و می دانستند در نهایت مشکلی نخواهد بود.

      سرعت حرکت کم بود ولی در هر صورت بهداد نگران بود که کشتی با  صخره های ساحلی برخورد نکند،  به همین جهت دیدبانها را چند برابر کرد تا شب هنگام دقت نمایند.  همچنین دو پارو سکانی اضافه نمود و پارو های کمکی کشتی ها را به حالت آماده باش در آورد تا در صورت نیاز فوری استفاده شود.  با روشنایی 23 اردیبهشت دیدبانها با خوشحالی فریاد زدند خشکی، خشکی،  بلافاصله خوبانیان وسایل خود را در آورد،  و گفت در مدار 2.6 درجه جنوبی و 8.5 درجه غربی تخت جمشید هستیم.  در کشتی دیگر آذر شکوه هم مشغول انداز گیری های خودش بود،  روشنمهر هم وقایع را در لوح های گلی می نوشت،  او می دانست که در آن شرایط لوح گلی بهتر از پوست یا پارچه و جوهر است.  بهداد دستور داد از کناره ساحل همچنان به جنوب رود،  مطابق معمول با پیش روی و پس روی های خشکی حرکت کردند،  رودخانه بزرگی انبوه آب را به دریا می ریخت و باعث شد کشتی ها کمی از ساحل دور شوند.  همچنان سه روز دیگر گذر کردند و از کناره چند جزیره کوچک و بزرگ گذشتند،  شبها سرعت حرکت را کم می کردند و گاهی روزها هم باد وضعیت خوبی نداشت و مجبور می شدند کمی پارو بزنند.

      ولی یک روز باد خیلی تندی وزید،  روز 27 اردیبهشت بهداد ساحل خوبی را برای توقف و رفتن به آفریگان دید،  مطابق معمول پارسا با تعدادی از افرادش با دو قایق به ساحل رفتند،  همه چیز آرام و خوب بود.  بهداد هم با نفراتی دیگر پا به ساحل گذاشت و به نام شاهنشاه هخامنشی ایران آنجا را ماردینی (مالیندی کنونی در کنیا)  به معنی ماد کوچک نامید.  بهداد گفت تا مدتی در اینجا می مانیم،  وسایل لازم از کشتی ها به ماردینی آوردند،  در مدت اقامت گشت هایی به داخل جنگل و بشه زار ها فرستادند.  در روز دوم اقامت بومیانی دیدند،  که بشکل عجیبی خود را آراسته بودند،  آنها تیر و کمان های کوتاهی داشتند،  و آنرا بشکل تهدید آمیز روبه ایرانیان می گرفتند.  ولی خیلی سریع دوست می شدند و مسافران تاریخ را برای رفتن به کلبه هایشان دعوت می کردند،  و حتی برای سبقت در دعوت با یکدیگر دعوا می کردند.  زن های بومی سیاه هم مانند مردان لخت بودند، و مهربانی و مهمان نوازی می کردند،  که برای مهمانان متمدن غیر قابل تصور بود.  ولی بهداد آنجا را مناسب برای ساخت پایگاه اصلی ندید،  ساحل خوبی برای بنای اسکله نداشت و عمق و وسعت جنگل زیاد بود.

      روز دوم خرداد بسمت جنوب حرکت کردند،  4 روز کشتی راندند به جایی رسیدند که در شرق آنها خشکی بود،  و در غرب آنها هم خشکی،  بهداد متوجه شد خشکی شرق آنها جزیره بزرگی است. 3 روز دیگر هم به جنوب راندند بهداد می خواست آخرین بخش جنوبی جزیره را که احتمال می داد آب و هوای بهتری دارد برای رفتن به ساحل انتخاب کند.  روز 10 خرداد در شرق جای مناسبی را برای رفتن به ساحل دیدند،  هوا ابری بود و باد خنکی از جنوب می وزید و ادامه سفر به جنوب امکان نداشت،  بنابر این همین ساحل را انتخاب کردند.  مطابق معمول پارسا به جزیره رفت هنوز روز به نیمه نرسیده بود که بیشتر کشتی نشینان در ساحل بودند،  ترتیب مراسمی را دادند و به نام اهورامزدا و شاهنشاه هخامنشی این سرزمین را زنگبار نام نهادند.   هوای ابری خنک و جنگلی، شکار و ماهی مناسب موجود بود،  صبح روز دوم جلسه مشورتی تشکیل دادند،  و گفتند گشت می زنیم که آیا این جزیره است،  مردمی دارد یا ندارد.  سه روز بخوبی گذشت و متوجه شده بودند،  که اینجا جزیره است و ساکنینی ندارد،  روز 14 خرداد بهداد گفت اینجا اولین سرزمین ایرانی نشین در آفریگان خواهد بود،  که ترتیب تجارت از آفریگان را با خلیج پارس خواهد داد.

      دو هفته برای شناسایی جزیره و ساختن دژ و ارگ و اسکله همه مشغول فعالیت بودند،  که باد های موسمی جنوب به شمال وزیدند،  بهداد گفت بهترین وقت باز گشت است.  در یک شورای مشورتی تصمیم گرفتند سه کشتی باز گردد،  و دو کشتی در زنگبار بماند تا همچنان به بقیه کارها برسند.  بهداد گفت بزودی سری دوم کشتی ها را می فرستد،  که کار های این ایرانی نشین جدید را به مرور بهتر کنند.  مقدار زیادی از گیاهان و حیوانات و خلاصه همه چیز جزیره را جمع کردند و در سه کشتی بار گیری نمودند،  بعضی می خواستند به خاک اصلی آفریگان بروند و زنگی هایی را راضی کنند با آنان به ایران روند،  ولی منصرف شدند.  هشتاد و یک ناوی و گاردی جوان با دو کشتی در جزیره ماندند،  بقیه ایرانیان به سه کشتی سوار شدند و بادبانها را افراشتند و بسمت خلیج پارس حرکت کردند.

   *<><><><><><><><><>*

   مأمور اصفهان در قندهار

      جمعه 19 صفر 1121 هجری قمری،  برابر 10 اردیبهشت 1088 هجری خورشیدی،  قرار است بعد از اقامه نماز جماعت جمعه،  مسابقه بزرگ چوگان در میدان شاه اصفهان برگزار شود،  وزیر اعظم هم برای دیدن مسابقه دعوت شده است.  بعد از ظهر جمعیت عظیمی در اطراف میدان جمع شده و هوای آفتابی و خوبی است،  مردان در ضلع شرقی و بانوان و بچه ها در ضلع غربی اجتماع کرده اند.  اسبها و کالسکه ها و گاری ها در آنطرف تر جمع هستند،  پشت جمعیت بساط انواع خوراکها دایر است،  دوغ های عالی، شربت های خوشمزه و غیره که با چند ریال (شاهی) خورد و خوراک خوب مهیاست.  ابتدا گروه بازیکنان اصفهان وارد میدان می شوند و شور و شوق و صلوات جمعیت،  سپس گروه شیرازی ها وارد می شوند که هیجان بخش دیگر ولی کم جمعیت تر را در پی دارد.  مسابقه شروع می شود.

      وزیر اعظم در جایگاه ویژه نشسته و مقامات دیگری هم در نزدیکی او نشسته اند.  مسابقه همراه هیاهوی جمعیت شروع می شود،  ولی وزیر اعظم اصلاً متوجه بازی نیست،  او نگرانی های زیادی دارد منجمله برای شرق میانه مملکت و شهر قندهار.  او از اوضاع آنجا خیلی دلخور است،  قندهار خیلی دور است هیچ خبر درستی به او نمی رسد،  او می داند انگلیسی ها در میان قبایل نفوذ کرده اند و نگذاشته اند که آن بخش از مملکت وارد تمدن جدیدی که حکومت صفویه بنا کرده گردند.  آنقدر نفوذ آنها زیاد است که توانسته اند در زبان و ادبیات مردم قندهار تغییراتی دهند،  و حرف معروف د  Theخودشان را که الکی اول هر جمله می گویند،  برای قندهاری ها هم همین کرده اند.  صدها قبایل معروف چون ابدالی و غلجایی، و تیره هایی چون هوتکی و توخی،  که همگی در سلسله هخامنشیان  آفپاگان (افغان) نامیده می شدند،  در مرز های شرق میانه بسر می برند.  این قبایل مردان شجاع و دلیر داشتند،  که گذشته های تاریخی در سپاهیان ایران خدمات خوبی انجام داده بودند.  ولی این موضوعات تاریخی دلیلی نمی شد که بتوانند در مقابل ترفند های بریتانیا مقاومت کنند،  منجمله که خلفای عربستان قبلاً زیر نفوذ آنها قرار گرفته بودند.

      وزیر اعظم هم چنان که در اندیشه بود و در پی چاره می گشت به بازی هم نگاه می کرد،  ناگه فکری به ذهنش رسید.  او در بازی می دید،  جوان خوش قد و بالا و رشیدی که دستور (کاپیتان) بازیکنان اصفهان است، خیلی فرمانده زیرک و زبلی است.  وزیر همانجا که در جایگاه نشسته بود،  با اشاره ای خان ورزشکاران را پیش خواند و آرام به او گفت این جوان کیست؟ خان ورزش گفت،  او جمشید فرزند حاج لطف الله تاجر معروف چای و پارچه بازار است،  26 سال دارد و دستور گروه چوگان جوانان اصفهان است.  بازی چوگان و هیجان مردم همچنان تا ساعتی قبل از اذان ادامه داشت.

      صبح شنبه وزیر اعظم در اتاق باغ وزارت بر کرسی نشسته بود و به امور جاری می رسید،  نفری را بدنبال جمشید فرستاد تا او را بیاورد.  ساعتی بعد جمشید که بسیار متعجب و جا خورده بود در مقابل وزیر اعظم ایستاده بود،  و سلام و احترام بجای آورد.  وزیر ضمن سلام و احوال پرسی،  ادامه داد در یک جمع بندی تو را برای مأموریتی انتخاب کردم،  کاری است که نمی توانم به نیرو های شناخته شده لشکری و کشوری بدهم،  از تو مقداری اطلاعات دارم،  در حجره پدرت به کار تجارت کمک می کنی،  انگلیسی به اندازه کافی می دانی،  دوستانی در قندهار و بصره داری،  در مشق نظامی جوانان یاور و بازی چوگان از فرماندهان هستی.  خلاصه کلام آنچه که من می خواهم و در نظر دارم در تو وجود دارد،  می خواهم بهت مأموریتی پیشنهاد کنم اما فقط توجه کن اگر موافقت کردی یا نکردی فقط و فقط بین من و توست،  به هیچ عنوان به هیچ کس حتی پدرت نگو.  در این هنگام وزیر اعظم که با لباس فاخر در مقابل جمشید نشسته بود اندکی سکوت کرد،  و گفت موافقی؟ جمشید گفت،  هر کاری که برای خدمت به میهن و ملت باشد با جان و دل انجام می دهم،  حضرت اعظم،  قول می دهم به شرافت قسم به کسی سخن نگویم.

    وزیر اعظم ادامه داد،  قندهار خیلی شلوغ است،  و من از اوضاع آنجا بی خبرم،  می خواهم تو در نقش یک تاجر سریع به قندهار بروی،  و اطلاعاتی که می خواهم برایم بیاوری.  یک هفته ای باید اوضاع حرکت را جمع و جور کنی که همه فکر کنند برای کار تجارت است،  کسی نباید بو ببرد،  می دانی که این روزها در بازار بزرگ اصفهان همه گونه آدمها هستند،  که ممکن است چیزی بفهمند و برای تو و مأموریت بد شود،  و منهم به نتیجه نرسم.  باید از اصفهان  با کاروان های عادی که هفته ای دوبار به قندهار می روند و حدود یکماه در راه هستند  بروی،  تا کسی مشکوک نشود.  ده تا پانزده روز در قندهار می مانی و سپس در قندها اسب می خری و ده تا پانزده روزه خودت را به اینجا می رسانی،  یعنی مسافرت تو نباید بیش از دو ماه طول بکشد.  یک روز قبل از حرکت باید بیای اینجا تا به تو بگویم چه می خواهم،  یک نفر همراه داشته باش و چیزی از مأموریت به او نگو و به هیچ وجه بویی نبرد.  جمشید با احترام و خداحافظی از نزد وزیر اعظم باز گشت،  بازار و حجره پدرش در نزدیکی باغ وزارت قرار داشت،  و او پیاده آمده بود.

      سریع به حجره رفت در این فکر بود که چه بگوید،  تا پدرش در راه سفر به قندهار با کمترین پرس و جو کمکش کند.  در گذشته بیشتر کاروان هایی که چای و ادویه و پارچه از چین و هند به اصفهان می آوردند،  در قندهار تبادل بار و کاروان می کردند.  ولی امروزه قسمت مهمی از این تجارت بسمت غرب با کشتی به ویژه کشتی های کمپانی هند شرقی بریتانیا از خلیج فارس به بندر بصره می آید.  اما بار های هند و یا اصفهان به شمال خراسان از قندهار می گذشت،  هر چند هنوز حمل قسمت عمده ادویه و بخشی از چای به اصفهان زمینی می آید،  در قندهار تبادل و حمل می شد.  همچنین پارچه کتانی از شمال خراسان به قندهار می آمد،  و از آنجا پخش شده و یا به مرکز ایران بزرگ می رفت.  جمشید فردای ملاقات نامه ای به وزیر اعظم نوشت،  و از او خواهش نمود مصلحتی تقاضای پارچه کتانی نماید.  روز دیگر هیئتی از طرف وزارت برای خرید مقدار زیادی پارچه کتانی جهت لشکری و کشوری به بازار پارچه آمدند.  این نقشه جمشید گرفته بود،  و فرصت مسافرت به قندهار فراهم شد،  او یکی از دوستان خود را دید و از او خواست برای خرید پارچه همراهش شود.  کاروان دار مسیر قندهار در کاروان سرایی خارج شهر قرار داشت،  به ملاقات او رفتند.  کاروان دار گفت نیمه شب چهار شنبه کاروان می رود،  اما چون هوا گرم است و مسیر طولانی و بیابانی نمی توانید با اسب بیاید،  حیوان در راه خواهد مرد،  در هر صورت جمشید موافقت کرد.  کاروان حدود 50 نفر شتر داشت،  بار های آن شامل ورقه های فلزی، ابزار های آهنی،  قطعات ساخت کالسکه و گاری، رنگ، مرکب و جوهر،  شیشه های رنگی کوچک بود.  غیر از جمشید و دوستش،  هفت نفر چاروادار و حدود بیست نفر بازرگان و مسافر که هشت تن از آنان زن و بچه بودند،  جمع 29 نفر می شدند.

      سه شنبه بعد از ظهر،  سر وعده یک روزه به حرکت مانده جمشید به دیدار وزیر اعظم رفت،  چشم و گوش های بازار گمان کردند،  برای فروش پارچه به وزارت رفته است،  هیچ کدام متوجه مأموریت مخفی او نشدند.  در ورودی هشت ضلعی باغ وزارت منتظر ماند تا اجازه حضور یابد،  از خمره بزرگ که در هشتی بود آبی نوشید،  کمی هیجان زده بود.  در این هنگام وزیر اعظم در شاه حضور کنار پنجره ای با شیشه های رنگین ساخت استاد کاران اصفهانی ایستاده بود،  او می دانست در این شرایط که مشتی ارازل و حقه بازان خود را در حکومتی جا زده و به نام وزیر و بیک و مختار،  به همراه زنان دربار و سفیران نیرنگ فرنگ،  قاعد اعظم شاه سلطان حسین را از راحت بافور آسوده کرده و مملکت را به فنا می فرستند.  در این کوچه بازار فقط پول حاکم شده،  چیزی که در گذشته معنا نداشت،  خان هایی که گویی از آسمان آمده اند و فقط عشق خوردن روستا و رعیّت دارند،  سران قبایلی که جز خونخواهی هیچ نمی دانند.  فقط او مانده با اندک غیور مردان وطن پرست از جان گذشته که وظیفه نجات میهن را در سر و تن دارند.  در این هنگام جمشید مقابل درب ورودی سالن رسید و با احترامات لازم سلام گفت.

    اینک در شاه حضور آینه کاری دو نفر در مقابل هم ایستاده اند،  که با هم اختلافات کلی در زندگی دارند،  ولی فقط یک وجه مشترک بین آنهاست.  جمشید جوانی که در آستانه درب ورودی ایستاده در آغاز 27 سالگی است، ازدواج کرده ولی بچه ای ندارد بیشتر فکر او ورزش است،  ورزش باستانی، چوگان، کشتی،  در رفاه بزرگ شده و چیزی از گرفتاری و بدبختی زندگی نمی داند.  مردی که روبروی او با چشم انداز باغ مصفا،  کنار پنجره بزرگ با شیشه های رنگین ایستاده در آستانه 54 سالگی است،  از چهار فرزند پسر او دو تای آنها در جنگ و ترور کشته شده اند،  کودکی و جوانیش را با بدترین شرایط و سختی زندگی کرده،  اما در محضر استادان بزرگ درس خوانده و بالاخره توانسته به وزارت برسد،  اما در بدترین زمان و موقعیت دوران صفویه و حتی کل تاریخ ایران.  بله دست روزگار این دو را که در زندگی و عمر اختلاف بسیار و مهم با یکدیگر دارند،  به هم رسانده مانند دو خط که ضرب دری را شکل می دهند،  و نقطه تقاطع آن دو فقط میهن دوستی آنهاست.

     لحظاتی دو مرد یکدیگر را نگاه کردند،  تازه بعد از چهار روز که از اولین ملاقات جمشید با وزیر می گذشت فهمید که اوضاع چه خبر است و گذشته خوش و آرام دارد به آینده ای خونین و بی نتیجه تبدیل می شود.  اما وزیر بیشتر از گذشته امیدوار شده بود،  این جمشید ها در ایران بسیار هستند، اینجا سرزمین جم و جمکران است،  ما نگرانی نباید داشته باشیم.

     وزیر گفت قندهار دارد از ایران جدا می شود،  انگلیس ها دارند کار خودشان را می کنند،  توسط سفیران نیرنگ و دلال های رسم و زنان رنگی دربار شخص بی لیاقتی به اسم گرگین حاکم ولایت قندهار شده است.  تلاش های من برای جلوگیری از این فاجعه نتیجه حکومتی نداد،  به همین جهت می خواهم محرمانه کار حکومت را که وزارتش در دست خودم است دور بزنم.  گرگین،  جان خود و 20 هزار سپاهی و همین تعداد اتباع را بخطر انداخته،  و طمع به مال خوانین قبایل دارد،  او درک ندارد و می پندارد خان قبیله چون خان رعیت است،  تفاوت ماهوی در سرشت خاک را نمی داند.  او نمی داند که انگلیس چقدر زیاد دشمن ایرانی است،  قبایلی که هزاران سال قسم خورده شاه ایران بودند،  بشدت تحریک و چشم و ذهن آنها بسته شده است.  تو باید بفهمی کدام سران قبایل بیشتر با انگلیس ها دست دارند،  کدام قبایل با یکدیگر دشمنی دارند،  تفنگ های آنها چگونه تأمین می شود،  غیر از انگلیس ها چه فرنگی هایی آنجا هستند و یا نفوذ دارند.  در نهایت باید بفهمی ما کدام خان قبیله را می توانیم حاکم خودمان در آنجا نماییم قبل از اینکه فاجعه ای رخ دهد،  و چگونه به او و قبیله اش اعتماد کنیم.

     مدتی وزیر برای جمشید گفت و تعریف کرد تا بانگ اذان مغرب شنیده شد،  و گفت به نظرم کاملاً با مأموریت آشنا شدی و هر مطلب لازم را فهمیدی.  جمشید گفت بله،  وزیر گفت برو بسلامت،  دو ماه دیگر اینجا می بینمت پیروز باشی.  جمشید خداحافظی کرد و با ذهنی مشغول و اندیشه ای کم و بیش نگران بسمت محله رفت،  فقط تا فردا شب در اصفهان است،  و سپس می رود تا سرنوشتی نو را در زندگی خود رقم بزند و شاید هم تأثیری در سرنوشت مملکت داشته باشد.

    حرکت کاروان قندهار

     چهار شنبه بعد از نماز مغرب و عشاء،  کاروان سرای نائین غلغه ایست،  مشعل ها و پی سوزها روشنایی کمی می دهند ولی چاروا دارها انگار برایشان روز است و دارند بارها را بر شتران می بندند،  و انگار شتران از اینکه برای بشر بیگاری می کنند لذت می برند.  رفیق جمشید که نام او محمود است،  گفت حالا نمی شد کاروان صبح حرکت کنند و تو این تاریکی ما که چیزی نمی بینیم،  پدر جمشید که مانند بیشتر خانواده ها که برای بدرقه آمده بودند،  گفت لابد اونها چیزی می دانند که ما نمی دانیم،  هر چه باشد نسل اندر نسل همین کارشان است.  چاروادار ها بارها را خوب به شتران می بستند و جای مسافران را تعیین می کردند،  مقدار بار و مسافری که هر شتر می بایست حمل کند برای آنها مشخص بود،  بانوان و بچه ها در کجاوه دو پهلو قرار داشتند.  چارواداری شتر هایی که جمشید و محمود باید سوار می شدند تعیین کرد،  و گفت همین جا بایستید تا کمی دیگر سوار شوید و حرکت کنیم.

    نیمه شب شده بود چاروا دارها کمک کردند تا همگی سوار شوند،  و کاروان در میان سرو صدا و گاه گریه ای که شنیده می شد حرکت کرد.  جمشید چیز زیادی نمی دید فقط فهمیده بود که سوار شتر است،  البته بار اول نبود که شتر سوار می شد،  چند سال پیش که با خانواده برای زیارت به قم رفته بودند شتر سوار شده بود،  اما در اصفهان بیشتر با اسب می گشت.   تا روشنایی روز کاروان بی وقفه می رفت لذت خاصی داشت در هوای خوب و بالای کوهان شتر که جای مناسبی درست کرده بودند،  جمشید بلند به محمود که بر شتر عقبی نشسته بود گفت چندان بد نیست!  کمی از صبح گذشته یک منزلی اصفهان در رباط سیستانک برای اقامه نماز و صرف صبحانه و کمی استراحت کاروان متوقف شد..... ادامه در اینجا

   عکس ها در اینجا  در ستون فهرست آن وب سمت راست،  بر روی نامی که می خواهید عکس های آنرا تماشا کنید، کلیک نمایید.

   توجه:  در صورت مسدود بودن وبلاگ به هر علت،  در جستجو های اینترنت بنویسید:  انوش راوید،  سپس وبلاگ و یا عکسها و مطالب مختلف را بیابید.

   کلیک کنید:  تمدن آریایی

   کلیک کنید:  پرچم ایران

   کلیک کنید:  تولد در تاریخ

   کلیک کنید:  مبارزان

  انوش راوید  Anoush Raavid

 حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ و حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ و مقالات مهم  سنت گریزی و دانایی قرن 21، و دروغ های تاریخ عرب، تاریخ مغول، تاریخ تاتار و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ:  جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران http://www.ravid.blogfa.com

طبیعت ایران

    طبیعت چیست و کجاست؟

      تا همین سی، چهل سال پیش قبل از شکل گیری کلان شهر های صنعتی،  واژه طبیعت به معنای سرشت و مزاج بکار می رفت،  می گفتند فلانی طبعش گرمه یا طبیعتش سرده.  معادل این اصطلاح در زبان های غربی NATURE از ریشه NAT نوچ Nuch معروف زبان ایرانی به معنای زایش، زاد، که گویای خاصیت ذاتی یا جوهر هر چیز بوده است.  در گذشته ها بویژه در دورانی که تمدن بشر در اشکال قبیله ای و فئودالی بود عناصر طبیعت در زندگی و بافت شهرها حضور گسترده داشتند.  شهرها و روستاها از خاک هر اقلیم روئیده بود، خانه ها و بازار و تولید تماماً از طبیعت بوده و از آن الهام می گرفتند.  شهرها کوچک هر کدام بویی داشتند،  توده های اهل هر دیار وابسته به خاکشان بودند،  زندگیشان دانشگاه آنها بود،  بریدگی و تضاد بین شهرها و روستاها نبود.  طبیعت و سرشت همه جا بود،  در باغچه حیاط خانه، جویبار کوچه، در جنگلها و بیابان های پاک بیرون شهر.

      تاریخ تمدن،  تکامل تاریخ را پشت سر گذاشت،  و قرن تولید انبوه را پیش آورد و ماشین را وارد زندگی بشر ساده کرد،  اول از همه نشاط کار دسته جمعی را از انسان گرفت و او را ماشین کسل و مصرف کننده پر خواه کرد.  اینها دست بدست هم داده و با شیفتگی سرعت که در ذات بشر است در هم آمیخته شد،  و سپس انسان به دنبال شهر های رویایی و پیشرفته دوید و دوید،  تا طی یک قرن و چند نسل،  آرام آرام این انسان زاده طبیعت از طبیعت دور شد.  طولی نکشید که برجها، اتوبانها، ماشینها، آلودگیها و احساس ضعف در مقابل تازه ها این درک را بوجود آورد،  که چیزی کم است.  از اینجا به بعد ناگهان اصطلاح طبیعت به فضا های بیرون شهر مانند،  کوه، جنگل، بیابان، و دریا و خونه گلی اطلاق شد،  و غریبی در ذهن ها جا باز خوش کرد،  که شهرها جزئی از طبیعت نیستند.  دیگر احساس می شد فضای یک سوپر مارکت قسمی از طبیعت نیست،  هر چند  بخشی از محصولات مورد نیاز ما از طبیعت آمده و در آن باشد.  نگاره زیبای گله گاوی تمیز که شادابند،  بر پاکت های صنعتی لبنیات افتاده و منظری دل انگیز و رویایی از فضای بکر و خیالی دارد،  اما فقط بدست گرافیست ها بر بسته های رنگارنگ و فریبنده نقش بسته است.

      سرعت و رقابت، آسفالت و بتن، آهن و شیشه، قیر و سیمان، فلز و پلاستیک، و غیر و غیره، با ظاهر پیشرفت،  در کمتر از نیم قرن بر طبیعت 5 میلیارد سالی بکر و زیبا پیروز شده است.  اولین نمونه های زیستگاه بشر به موزه ها رفته و آخرین نمونه آن مانند خونه گلی رقابتی سخت و ناعادلانه با تکامل خانه سازی دارند.  یک امٌـای بزرگ مانده،  که دیگر آدمیان احساس می کنند با طبیعت غریبه هستند،  و خیلی سریع از طبیعت خسته می شوند،  و می خواهند به مجموعه محیط زیست شهر نشینی،  یا همان غده متراکم و در حال توسعه که دیگر جزء طبیعت نیست باز گردند.  می بایست به این غده های بدخیم و کلان شهرها نام ضد طبیعتANTI NATURE بدهیم، زیرا با گسترش آنها تعادل عناصر که میلیونها سال بر سیاره حاکم بوده به خطر افتاده است.

      در تغذیه امروز،  ظاهر بینی، راحت طلبی، طعم های کاذب،  بر شناخت طبیعت خوراک غالب شده اند،  و جا را برای تشخیص کیفیت و ذائقه یا ذوق درست تنگ می کند.  پوشاک امروز با مواد نفتی و شیمیایی درست شده که نشان دهنده رنگ های هویت بیگانه است،  الیاف طبیعی و پشم و پنبه که پوشش های واقعی هستند،  فراموش گردیده اند.  اگر بحث آلودگی هوا پانزده، بیست سال است شروع شده،  بحث آلودگی صوتی چند سالی بیش سابقه ندارد،  آلودگی تصویری هم مدتی است از راه رسیده.  ساختمان های بیقواره و رنگ های بی تناسب،  نور های تند و زننده با ته رنگ سفید و سرد و کور کننده،  تازه این غیر از تصاویر غیر قابل تحمل تابلوها و تلویزیون های بزرگ خیابانی است.  بعد هم نوبت آلودگی موجی می رسد،  با دکل های برق فشار قوی و مخابرات که اثر آنها بر قلب و سلسله عصبی و نخاع دیرتر اعلام خواهند شد.

      در این میان سازمان های طرفدار محیط زیست و N.G.O های با اسم و رسم که از درون همین کلان شهرها سر در آورده اند،  می خواهند کاری بکنند.  اما بدلیل شکاف عمیقی که بین ضد طبیعت ها و طبیعت پیدا شده قادر به کار مفیدی نیستند،  و نهایتاً در دیوان سالاری و عملیات نمایش متوقف شده اند،  دلیل این است که هنوز صورت مسئله مشخص نشده.  انوش راوید عقیده دارد،  بجای دیدن و درک تکامل تمدن که شیوه زندگی بشر را چنین درست کرده،  ذهن را نباید فقط مشغول نظریه نجات جنگلها و یا گونه های در حال انقراض و یا پدیده زباله ها کرد.  مثلاً بطری های خالی نوشابه و پاکت های رنگارنگ شیمیایی محصولات غذایی مصنوعی دور ریخته شده،  منظره زیبا و رمانتیک طبیعت بکر را خراب کرده،  اینها چیز هایی هستند که بسرعت جذب عناصر محیط نمی شوند،  و باید هر چه زود تر جمع آوری و از جلوی چشم دور شوند.  اما نکته اینجاست که به کیفیت محتویات این بسته ها که با نظم در فروشگاه ردیف شده اند کمتر توجه می شود،  در واقع ظاهر بینی مانع کل نگری و واقع بینی بر صورت مسئله شده است،  که نباید اینگونه باشد.

      باید کمی از بیرون مثلاً از اینجا به این تمدن ضد طبیعت نگاه کرد،  شهر های امروز سلول های متراکم و بیماری هستند،  که به شکل سرطانی بزرگتر شده و فضای بیرون خود را بلعیده اند.  مقایسه قیمت زمین در مرکز و بیرون این شهرها خود گویای شدت این بیماری است،  آپارتمان کوچکی با مصالح غیر طبیعی در طبقه چندم،  چندین برابر قیمت یک مزرعه تولیدی است.  مهم تر آنکه طبیعت درون آدم های مقیم شهر های ضد طبیعت،  تحت تأثیر روند عجولانه تحولات راحت طلبی کاذب و جاذبه های چشمی و سطحی قرار گرفته است.  این موضوع باعث شده سازگاری جوهری طبیعی از انسان دور گردد،  و نیز هر چه پیش تر رفته آدمها به این روند بیمار گونه وابسته تر می شوند.  به این وابستگی های تحمیلی و عادت های شهری جدید،  نام امکانات و راحتی داده شده است،  و دائم به آنها افتخار میشود.  ولی همین امکانات خارج شدن از این بیماری را مشکل تر کرده،  و در ضمن ذهن را هم اسیر توهم پیشرفت و توسعه نموده است،  در واقع فقط سرطان و نابودی پیش می رود.

      بهتر است باز هم به تعریف واژه طبیعت برگردم،  که اختلال معانی پیدا نشود،  در ابتدای مقاله نوشتم که اصل معنای طبیعت،  طبع و سرشت عناصر یعنی آرایش منظم فرمول های علمی است که،  خاک، آب، آتش، باد،  در دایره زندگی بر قرار می کند.  پس طبیعت به معنای تعادل هم می باشد،  باید به یاد آورد که آب و گل بشر هزاران سال در گذر تاریخ پا خورده،  و آتش و آب که اندازه شان رمز تندرستی است،  و تعادل و باد که همیشه ما را به سبکی گذشتن و پرواز می خواند.  بنظر می آید هر تلاشی که برای نجات طبیعت است،  اول باید از طبیعت درون خود شروع نمود،  و از شیوه زندگی بظاهر مدرن،  همه مشکلات امروزی بشر مثل بیکاری، آلودگی، تورم، اضطراب، افسردگی، اعتیاد و بیماری های جدید،  که از درون همین آدمیزاد مثلاً پیشرفته بیرون آمده است.  با این نگرش عمیق است که جریان های طبیعت گرا و کل نگر،  خواهند توانست در سطح جهانی راه گشایی منطقی کنند.

      تغذیه سالم، پوشاک طبیعی، معماری با مصالح سبک، زندگی متناسب با اقلیم و فصل، سفر به طبیعت بکر، جابجایی و بیرون رفتن از چنبره روزمرگی، پرهیز از مواد شیمیایی، ورزش و خصوصاً کار بدنی برای تولید و خود کفایی،  کار های در اولویت هستند،  که همگی ما اینها را می دانیم و می شناسیم.  ولی شتاب فزاینده تخریب طبیعت حیات بخش بحدی است،  که بسیاری از کوشش های فردی هم در آینده نزدیک به هیچ عنوان جوابگو نخواهند بود.  باید زودتر بفکر دهکده های سازگار با استفاده از نیروی های طبیعی مانند،  خورشید، باد، آب و نیروی عضلانی باشیم،  تمدن آینده بر اساس مدیریت نوین انرژی است،  که در آینده بینی توضیح داده ام.  با مدیریت نوین خواهیم توانست قوانین سازگاری را بصورت علمی ـ تجربی از نو کشف کنیم،  سازگاری و تعادل،  قوانین بسیار ساده و قابل درکی دارند،  که اساس هنر زیستن ملتها در طول تاریخ بوده و خواهند بود.  این ها قوانین کیهانی و ازلی هستند،  که مشمول مرور زمان نمی شوند،  سبکی و تعادل از شروط لازم برای تعالی و رشد را دارند.

      امروزه پیشرفت های خطی قرن گذشته و رقابت فلسفه قرن های تاریخی،  تمام زندگی آدمها شده است،  که اساس آن بر سلطه جویی انفرادی قرار دارد.  در نتیجه وحشت از آینده، اضطراب، فرسودگی روحی، وابستگی عاطفی به اشیا غیر طبیعی، احساس سنگینی جسم و نیاز به دارو است.  نظریه پیشرفت خطی از تبعات رنسانس و تاریخ اروپا و غرب در گذر از فئودالی سیاه به بورژوازی سفید بوده است.  تکامل تاریخ اجتماعی به آنها کمک کرد،  که دوران رکود قرون وسطی مملو از خرافات و انحطاط کلیسا را پشت سر گذاشته،  و عقلانیت غیر مذهبی را تجربه کنند.  رنسانس دروغی که به دنبال هلنیسم دروغی ترسیم شد،  فاقد بعد معنوی لازم برای رشد و تکامل چرخه ای است.  در این سرعت خطی،  راستای پیشرفت هم تعیین نگردید،  چون درک و تحلیلی از آن نداشتند،  در قرن سنت گریزی مشروح توضیح داده ام.  نظریه پیشرفت خطی،  ماهیتاً بین طبیعت درون و طبیعت بیرون شکاف انداخته،  و همین شکاف عامل اضطراب و در نتیجه باعث سلطه جویی بیمار گونه بر جهان هستی می گردد.

       سئوال این است چکار باید بکنیم؟  پاسخ:  شناخت تاریخ و تاریخ اجتماعی واقعی بدور از دروغها و درک معرفت عرفانی است،  که در قاره کهن هزاران سال سابقه دارد.

      از ابتدای قرن 21 بصورت جدی بررسی علل پیدایش شکاف های ضد طبیعت با طبیعت درون و بیرون،  موضوع تحقیقات تخصصی غرب شده است،  در قاره کهن و ایران بزرگ ما نیز ناگزیر به این بررسی هستیم.  شکاف بر آینده نگری اجتماعی قاره کهن و ایران زخم بدخیم انداخته است،  زیرا با هیاهوی ماشین و شتابزدگی در پیشرفت خطی،  شرقی ها از آرامش و مراقبه تاریخی بیرون شده اند.  هر چند که اکنون ظاهراً دوران فراموشی، لغزش و پریشانی است،  اما فرمول های تاریخی اجتماعی می گویند،  جهان در گذر تمدنی است.  بدین جهت مردم قاره کهن هر روز بیشتر به سنتها و تاریخ و مکاتب عرفانی روی میآورند،  این سنتگرایی فعلاً بیشتر جنبه تفننی و نمایشی دارد.  ولی به آرامی به سمت پا گذاشتن درون سنتها پیش می رود،  مانند فزونی علاقمندان به زندگی طبیعی در خونه گلی.   نمایش رنگی مسابقه جهانی شدن حوصله ها را بسر آورده،  پیشرفت و سرعت دارد شیفتگی آوری خود را از دست می دهد،  با دانایی قرن 21 متوجه می گردیم که بیشتر فرساینده و نابود کننده هستند.  با درک و فکر سازی،  شهر های رویایی را در گذشته،  حتی گذشته های خیلی دور و از عمق تاریخ می جوییم،  مثل اینکه آرام، آرام به دوران جدید نزدیک می شویم.  دوران بازیابی سرشت خویشتن و این سرشت همان طبیعت است،  شناخت این سرشت هر چه باشد خیر و خوبی دارد،  پیوندی بعد از دوری است،  این پیوند  جواب شکاف دو طبیعت و درمان زخم خواهد بود. انوش راوید

    عکس ها در اینجا  در ستون فهرست آن وب سمت راست،  بر روی نامی که می خواهید عکس های آنرا تماشا کنید، کلیک نمایید.

   کلیک کنید:  داستانهای تاریخی ایرانی

   کلیک کنید:  دلاوری از ایران

   کلیک کنید:  تمدن آریایی

  انوش راوید  Anoush Raavid

 حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ و حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ و مقالات مهم  سنت گریزی و دانایی قرن 21، و دروغ های تاریخ عرب، تاریخ مغول، تاریخ تاتار و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ:  جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران http://www.ravid.blogfa.com

داستان های تاریخی ایران، بادبانها افراشته

    داستان های تاریخی ایران

   پیش گفتار

      منظور از نوشتن این سری داستانها که در پست های مختلف وبلاگ می باشند،  نگارش رمان های طولانی چند صد صفحه ای نیست،  بلکه جهت تحریک و تشویق جوانان عزیز برای به تحلیل و تحقیق جغرافی ـ تاریخ می باشد.  از حدود 35 سال پیش آموزش و پروش ایران حافظه محوری گردید،  که در قرن سنت گریزی توضیح داده ام.  بدین منظور علاقمندان با خواندن این داستانها و کلّاً وبلاگ انوش راوید مجبور می شوند به لینکها مراجعه کنند،  و همچنین در اینترنت و کتابها موضوعات مختلف این علم را جستجو نمایند.  البته این داستانها با دانش و سلیقه های مختلف کم و کسر دارد،  که می بایست با فرهنگ یادگیری به آنها نگاه کرد.  جهت توضیح برای نام های تاریخی به لینک های ذکر شده در خود نام مراجعه نمایید.  توجه:  این داستان باز نویسی می شود.

   کلیک کنید:  شکوه تخت جمشید

   اکتشافات در آفریگان

    1 ــ  حرکت از شوش

      آواخر زمستان ولایت خوز و مخصوصاً شهر شوش هوای لطیف و خوبی دارد،  سه سوار که یکی از آنها میان سال و دو دیگر جوان هستند،  دارند از خیابان های شوش می گذرند.  ساعتی پیش آنها در حکومتی بودند و با سان کوچکی که از طرف وزیر دیدبانی ترتیب داده شده حرکت خود را آغاز کردند.  شهر شلوغ است و مردم چندان توجهی به آنها ندارند،  زیرا همگی مشغول تدارک عید نوروز هستند.  یکی از این سه سوار بهداد معروفترین دریا نورد است،  مرد دیگری که 50 سال دارد خوبانیان یکی از جغرافی دانان و سر دیدبانان دربار است،  دیگری خدمتکار آنهاست.  اینان دارند می روند که مراسم نوروز را در تخت جمشید باشند،  و سپس جهت مأموریت به بندر ری گه (بوشهر) بروند،  تا با کشتی عازم زنگبار شوند.  چهارمین اسب هم وسایل آنها را حمل می کند،  که بیشتر آنها تجهیزات خوبانیان است.  ساعتی بعد اینان که شرافت و میهن دوستی در سرشتشان بود،  خارج شهر بسرعت بسمت زیبا ترین و با شکوه ترین مراسم دنیای متمدن در راه بودند.

      بهداد در این فکر بود که حدود 40 سال پیش پدر خیلی جوان او برای خدمت از آذر آبادگان به استانداری اسپهان به آن شهر رفته بود،  و سپس مأموریت بندر ری گه را گرفته،  در آن شهر با دختر ناخدایی که در خلیج پارس کشتی می راند ازدواج می کند.   در فکرش همچنان خاطرات را مرور می کرد که از بدو تولد و روزی که چشم باز کرد بندر و کشتی و دریا دیده بود،  عشق و زندگیش علم و تجربه اش بندر و کشتی و دریا بود.  با جمع آوری اندوخته خانوادگی و کسب تجربه و علم بیشتر خیلی سریع توانسته بود در سن سی سالگی دریا بان گردد،  و برای مراسم نوروز به تخت جمشید دعوت شود.  برای این دعوت و همچنین حکم حکومتی که فرماندهی پنج فروند ناو بادبانی تیزرو را برای کشف جدید در آفریگان و زنگبار به او داده بودند خیلی خوشحال بود.

     خوبانیان هم در فکر خود بود،  او هم خوشحال بود که برای اولین بار قرار است با ناوگانی جهت اکتشافات جدید به آفریگان برود،  و از سرزمین آفریدن ها نقشه های جدید ترسیم کند،  بار اول نبود که به مراسم تخت جمشید می رفت و از این موضوع شوق فوق العاده نداشت.  فقط به این فکر می کرد که وقتی جوانان فهمیده ای چون بهداد دانا و شجاع در سرزمین ایرج و جمشید وجود دارد،  ایران بزرگ همیشه تاریخ از گزند دشمن و دروغ و قحطی دور خواهد بود.  اما صرفه های گاه و بیگاه او را کمی کلافه کرده بود،  این بیماری عجیب از 7 سال پیش وقتی که برای اکتشاف به سرزمین سرد ساکاها رفته بود گریبانش را چسبیده و پزشکان دانای معروف شوش نتوانسته بودند کاری برای او بکنند.

      نفر سوم جوان 24 ساله ای به نام هوشنگ از افراد جنگجویان ذخیره پارتی زان می باشد،  قرار است در تمام سفر در خدمت و همراه آنها باشد.  او از اهالی دیلم است مدت دو سال نیز در کشتی گشتی بین آبادان پایتخت هند در شمال غربی خلیج پارس و دژ شاه رژه در جنوب شرقی خلیج پارس در خدمت دریایی پرت زنها بوده است.  او می خواست در گارد جاویدان خدمت کند ولی در گارد او را نپذیرفته بودند،  او امید داشت بعد از این مأموریت صد سپهدار گارد جاویدان شود.  نفوذ مزدوران ایونی و مگدونی در گارد جاویدان باعث شده بود،  تا از ورود افراد پرت زن به این گارد تا حدودی جلوگیری شود.  او می خواست هر کاری بکند تا بهداد دریا سالار شود و دست مزدوران را کوتاه نماید،  و همچنین کمکش کند تا به گارد وارد شود.  همسر او اهل آبادان و دختر باغدار حکومتی بود،  او اینک در شوش زندگی می کرد و سه بچه کوچک داشت.

      سه سوار بعد از طی 100 فرسنگ پارسی و 5 شبانه روز،  دو روز مانده به نوروز به تخت جمشید رسیدند.  در تمام مسیر راه مردم و کاروان های زیادی در رفت و آمد بودند،  همچنین رباط ها و ساباط ها و چاپارخانه های بسیاری بود،  که در کنار چشمه ها و جویبارها پذیرای مسافران بودند.  کباب و نان خوشمزه، لبنیات و خرما و میوه فراوان که با چند دریک و دینار کلی خورد و خوراک فراهم بود.  در این مسیر بسیاری هم در راه تخت جمشید بودند تا نوروز را به طواف روند،  یا برگزیدگان در مراسم باشند.  آنها از مسیر گلستان به تخت جمشید رفتند،  ولی بسیاری از گلات شیرازان بعد از یکشب ماندن می گذرند تا آنجا زیارتی داشته باشند.

     بیرون تخت جمشید جمعیت غیر قابل شمارش جمع است،  بزرگان مملکت در مهمان سرای داخل و دعوت شدگان به نزدیکی تخته و تقریباً زیر کاخ داریوش در چادر هایی که برای آنها مهیا شده اقامت خواهند کرد.  مردم عادی که برای عهد واجب آمده اند،  در کمی دور تر در چادر و مهمانسراها و کاروانسراها اقامت می کنند،  و چند ساعت بعد از سال تحویل و پس از مراسم شاهنشاهی می توانند به تخته بروند و واجب را اجرا کنند.  بهداد و همراهان از میان خیابان مملو از جمعیت و زوار که دو طرف آن هم بساط خرید و فروش ها و خوراکی ها دایر بود گذشتند.  جمعیتی که گاهی از آنها از دور دست آمده و برای رسیدن به اینجا حتی بیش از دو ماه در راه بودند،  خلاصه دیدن داشت البته بهداد چند بار برای نوروز آمده بود اما تاکنون دعوتی نبود،  ولی هوشنگ اولین بارش بود که پای تخته می آمد.

      آنها در چادر خوبی اقامت گزیدند،  و هوشنگ اسبها را به چاپار گاه برد و بازگشت،  برای آنها خوراک آوردند.  بعد از خوردن و کمی استراحت هوشنگ در چادر ماند،  و دو دیگری برای دید و بازدید در خارج چادر گشتی زدند و دوستانی یافتند،  تا فردا ساعتی قبل از سال تحویل فرصت داشتند که با دوستان دیده شده گفتگویی نمایند.  شب سال تحویل پای تخته خوابیدن در کار نبود،  همه جا شوق و ذوق بود،  همه جا نوازندگان بودند، آتش بزرگ مهیا و پرتو افکن بود.  شبی بود که همه ایرانیان از هر قوم و ملت آرزو داشتند اینجا باشند،  حتی آنهایی که برای ابد آرمیده اند و یا آنهایی که در آینده می خواهند پای به گیتی گذارند.  دوستی و صمیمیت و عشق به طبیعت و انسانیت موج می زد،  مردم از هر زبانی آرزوی خود را می طلبیدند،  این همه موج از یک قاره بودند،  ملت هایی که یک دل و یک ملت اند و پدید آورنده تمدن.

      ساعتی مانده به سال تحویل بزرگان و دعوت شدگان با لباس هایی ویژه و زیبا بسمت تالار صد ستون می روند،  و هر شخص در جایگاه خود قرار می گیرد.  بهداد هم در قسمت دریا داران شاهنشاهی و خوبانیان هم در جمع دانشمندان جای می گیرد،  اما هوشنگ باید بعد از مراسم با بقیه مردم وارد صفحه شود.  شاه با جلال و شکوه در بلندای مجلس نشسته،  لحظه سال تحویل سکوت کامل حکومت می کند.  لحظه تحویل طبل ها و سپس شیپور های بلند و مشعل و طشت طلای آتش آورده می شود،  و ساز و نقاره ها نواختن می کنند.  بزرگان به نزدیک شاه می روند و با دست دادن و بوسیدن گونه ها تبریک گفته می شود،  و جمعیت داخل صد ستون نیز با یکدیگر دست داده و تبریک سال می گویند.  هنرمندان وارد شده و رقص و نمایش های کوتاه اجرا می شود،  پذیرایی با میوه و شیرینی و شربت و شراب.  مدتی بعد این مراسم از رسمیت می افتد و جمعیت برای زیارت آرامگاه شاه هان گذشته می روند،  و ساعتی بعد تخته برای بازدید و زیارت عموم آزاد می شود.

      در میان هیاهو و جمعیت هوشنگ بهداد را می یابد،  تا دستوراتی را که قبلاً از او گرفته بود اجرا کند،  منجمله یافتن خوبانیان،  آنها می بایست تا همین امشب قبل از اینکه جمعیت باز گردد و شلوغ شود،  راه افتاده و بسمت بندر ری روند.  ابتدای شب بود و تقریباً هر سه خسته و خواب آلود بودند ولی باید حرکت می کردند،  وسایل خود را جمع کردند و از دوستان دم دست و از مهمان دار و چادر دار خداحافظی کردند و حرکت.  خود را با سرعت به گلات شیرازان رساندند،  نیمه شب بود نسبتاً هوا سرد بود جایی گرفتند که تا صبح کمی بخوابند.  روز اول سال جدید در راه بندر ری بودند،  راه خلوت بود و فقط دو سه کاروان کوچک دیدند،  همه مردم روز اول سال را در کنار خانواده هایشان بودند.  اما روز سوم در نزدیکی بندر چند سوار دیدند،  که سه مزدور زندانی یونانی و مقدونی را برای اجرای عدالت به گلات شیرازان می بردند.  بهداد پرسید جریان چیست؟  گفتند جرمشان فرار از خدمت در شوش و سرقت،  آنها هنگامی که می خواستند کشتی با ملوان ربوده تا فرار کنند،  توسط کشتی دار و مردم دستگیر شدند.

      بهداد هرگز بخود اجازه نمی داد که فکر کند چرا شاه از مزدوران استفاده می کند،  اما هوشنگ از مزدوران دل خوشی نداشت،  چون بین آنها در سپاه پارتی زان و مزدوران همیشه اختلاف وجود داشته است.  خوبانیان همچنان که سواره در کنار بهداد می رفت، گفت:  با اینهمه جوان رشید و دلیر و جنگجو چرا شاه این مزدوران و کارگران را نگه می دارد،  اما پاسخی نشنید.  در همین هنگام بندر از دور نمایان شد،  ساعتی بعد در پادگان بندر از آنها استقبال شد و بعد از دو ماه دوری بهداد،  فرماندهان و افراد او را دوره کردند و احوال پرسی و غیره.  چند سال پیش همسر بهداد فوت کرده و هنوز همسر دیگری اختیار نکرده بود و در خانه بزرگ پدری اقامت می کرد.  بعد از دیدار های پادگانی بهداد اجازه نداد دو همراهش در پادگان بمانند آنها را به خانه پدری خود در چند قدمی پادگان برد.  شهر بهداد چندان بزرگ نبود و او در شهر کاری نداشت فقط می بایست مدت یک تا دو هفته امکانات سفر را فراهم کند اما مطابق معمول خوبانیان کلی نقشه کشی و برنامه دیدبانی داشت.

      برای مردان ملی وطن پرست چون اینها تعطیلات و شب و روز معنی ندارد،  آنها فقط برای وظیفه و خدمت به میهن و ملت خود زندگی می کنند.  کار های اولیه سفر بخوبی پیش می رود،  افسران و ملوانان و سربازانی که باید در سفر باشند،  هر روز در بندر و اسکله هستند،  سفارشها و آموزش های لازم را می بینند.  5 کشتی بادبانی بار و تدارکات را انبار می کنند،  و آخرین و جدید ترین قلابها و قرقره ها و بادبانها را دارند،  هر کشتی یک آتش انداز و نفت و قیر مورد نیاز را بار کرده.  زه آتش اندازها را از هراوان (خراسان) آورده اند،  و بیشترین پرتاب را دارد،  در یک آزمایش که همگی ناظر بودند،  گلوله قیر آتشین را 500 گام پرتاب کرد و به هدف زد.  آب و غذا و قرمه ها همراه سلاح بار شدند،  تیله و شیشه و ظرف ،  احیاناً برای مبادله و کادوی دوستی در انبارها جای دادند.  همه چیز مهیا بود و آماده حرکت،  می بایست با حرکت جزر تا هرمز بروند،  و از آنجا با باد بهاری شمالی مکران به جزیره سوگرا (سوقطرا) رفته و سپس راهی جنوب اقیانوس شوند.

      از قرار معلوم فردا بهترین وقت حرکت است،  ناو فرماندهی تیز رو شاه رژه با دو دکل بزرگ بادبانی،  طول 24 گام گاردی و آبخور 3 گام و ظرفیت بار 50 کوپه که در بندر شاه رژه و با الوار هندی و یمنی ساخته شده بود.  در این ناو غیر از بهداد و خوبانیان و هوشنگ دو افسر ناو بر و 6 سر ملوان ناوگان و 24 ملوان و جاشو و خدماتی مختلف تعیین شدند،  که همگی از ناوگان تیزرو هخامنشی بودند.  یک نفر به نام پارسا فرمانده سربازان گارد گشتی حکومتی ساحلی 2 افسر معاون 2 سر جوخه و 16 سرباز جوان همگی از گارد گشتی حکومتی ساحلی که مرکز فرماندهی آنها در آبادان بود،  جمع نفرات در ناو فرماندهی شاه رژه 56 نفر.  چهار کشتی بادبانی دیگر هم هر کدام دو دکل داشتند،  ولی اندکی کم ظرفیت تر بودند،  هر کدام بین 40 تا 44 نفر را در خود جای داده بودند.  جمعاً آماده به حرکت 224 نفر بودند،  البته سربازان و ملوانان آموزش دیده بودند که در صورت نیاز کمک یکدیگر باشند.

      نزدیک ظهر است و فردا حرکت آغاز می شود،  آخرین کارها را انجام می دهند که به بهداد گفتند سه بانوی سوار آمده اند و می خواهند شما را ببینند.  بهداد از کنار کشتی ها به ساختمان فرماندهی که در دو طبقه ساخته شده بود و بادگیر بلندی داشت رفت تا آنان را ملاقات کند.  سه بانوی خسته دید که تخته لوح کوچکی به او داند بهداد آنرا خواند یکی از بانوان قبل از اینکه بهداد چیزی بگوید گفت،  ما 6 روز است که اسب می تازیم تا قبل از حرکت شما برسیم.  سر وزیر در شوش ما را مأمور کرده که همراهتان باشیم،  من پاکچهر دختر دریا دار فرهاد پیران هستم و قرار است در این سفر یکی از معاونین شما باشم.  بانو آذر شکوه ستاره شناس گروه اکتشاف و بانو روشنمهر وقایع نگار و نقاش و حکاک است.  ظرفیت ناو های بهداد تکمیل بود و امکان و زمان آماده سازی برای ساختن امکانات همراهی اینان نبود،  اما لوح گلی با مهر سر وزیر را هم نمی توانست نادیده بگیرد در ضمن ستاره شناس و نقاش را هم نمی توانست نادیده بگیرد.

      با اشاره خانه پدری را به آنها نشان داد،  و یک نفر را صدا زد و گفت آنها را برای استراحت و خورد و خوراک ببر و کمک کن وسایل آنها را جابجا کنی.  بانو پاکچهر قیافه ورزیده و حدود 27 سال داشت،  چیزی شبیه مردهای قوی بود،  و تا آنجا که می دانست او می تواند فرماندهی کشتی را بعهده بگیرد،  ناو کوشک شاهی را برای اقامت آن سه تعیین کرد.  باد مناسب غرب به شرق می وزید،  و فردا ظهر نشده همه باید در کشتی ها باشند که هم زمان با پس رفتن آب دریا لنگرها را بکشند و بادبانها را افراشته کنند.  با این انرژی بی پایان خلیج پارس می توانستند 5 روزه به هرمز برسند،  بهداد نمی خواست به پایگاه دریایی شاه رژه برود،  او هرمز را انتخاب کرده بود تا از کشتی ها و مسافران یمن و آفریگان که به تازگی آمده اند اطلاعات بیشتری کسب کند.  او به اندازه کافی پیش بینی آب و غذا را برای دو ماه کرده بود،  انواع میوه های خشک از ایزدان و اسپهان و خمره های خوز و قورمه های مادی خرمای ئیراقی و لبنیات لوردگان و آب و غیر همه در تمام کشتی ها به اندازه کافی جا سازی شده بود.

     2 ــ  بادبان ها افراشته

      صبح 14 فروردین است،  همه سوار کشتی ها هستند،  227 نفر مصمم و قوی آماده و در پست های خود قرار داشتند،  منتظرند تا با اولین نشانه ها جزر دریا بادبان ها را افراشته نموده،  و حرکت بسوی سرزمین های جدید و نشناخته را آغاز کنند.  این بار تاریخ کشف سواحل آفریقا را به سرداری از سلسله هخامنشیان واگذار کرده بود،  اکتشافات در سواحل دریای کاسپین در گذشته های دور توسط دریا دار مهم دیگر هخامنشی انجام گرفته بود.  معاون اول ناو فرماندهی مدتی قبل از ظهر فریاد زد،  طناب ها را آزاد کنید،  لنگر بکشید، بادبانها افراشته، طبل زنها و شیپورچی های نیروی گارد مستقر در کشتی نواختن را آغاز کردند.  جمعیت زیادی در کنار اسکله و ساحل جمع بودند،  بسیاری شمشیرها و نیزه های خود را در هوا تکان می دادند،  بانگ شادی و طبل و شیپور با نوازش ملایم باد لذت خاصی داشت.

      طولی نکشید که 5 کشتی در میان دریا بودند،  و به سمت هرمز می رفتند،  هر کدام از نفرات مشغول کار و یا گفتگو با هم بودند.  بدون حادثه ای و ماجرای خاصی کشتیها خلیج فارس را طی می کردند،  و از کنار جزایر دژ سپید، تنب، قشم، لارک گذشتند.  نیمه شب و در نزدیکی هرمز بودند،  دیدبان کشتی شاه رژه ناخدا دوم کشتی را خبر کرد،  و ناخدا بانگ بر آورد،  بادبانها نیم افراشته،  و بقیه ناوها نیز چنین کردند.  صبح سحر 19 فروردین با روشنایی روز کشتی ها نزدیک اسکله هرمز بودند،  شاه رژه توانست خود را به سکو بچسباند،  و بقیه با اندکی فاصله لنگر انداختند.  بهداد و خوبانیان برای تحقیق پا به اسکله گذاشتند و مشغول گشت و گذر شدند،  تعدادی از ملوانان هم برای آوردن مقداری آب از همه کشتی ها به اسکله وارد شدند.  ناخدا بانو پاکچهر هم با یکی از این قایق ها به ساحل آمد تعدادی از مردم و ملوانان مستقر در کیش از دیدن بانویی با هیبت ناخدا تعجب کردند و او را دوره نمودند.

    پاکچهر از فرصت استفاده کرد و اطلاعاتی که بهداد می خواست جویا شد،  یکی از جوانان هرمزی گفت یک زنگی به تازگی از دریا آمده و با خود قهوه برای فروش آورده.  جوان ادامه داد،  کشتی آنها در دریا گم شده بود و با باد دوره ای اقیانوس مدتها دور دریا می چرخیده،  تا بالاخره آنها توانستند بعد از مدتها به اینجا بیایند.  آنها در دریا بیمار شده بودند و جز قهوه چیزی برای خوردن در کشتی نداشتند،  چند وقت پیش کشتی و ملوانان زنده مانده به یمن باز گشتند.  زنگی چون حالش خوب نبود،  در خانه ما اتاقی اجاره کرده و مدتی در هرمز مانده است.  بلافاصله پاکچهر به جوان گفت مرا به خانه او ببر،  و لحظاتی بعد پاکچهر در مقابل خود مرد زنگی مریض حالی را دید.  با او احوال پرسی اشاره ای کرد،  و از جوان هرمزی پرسید با او به چه زبانی گفتگو می کنید،  اهل خانه که آنها را دوره کرده بودند گفتند،  یمنی البته دست و پا شکسته می دانیم.  بلاخره مرد زنگی گفت که از اهالی سواحل حبشه است،  و آنها از حبشه قهوه به یمن و باغ پردوس (عدن) می برند،  او از مردم زنگی و سواحل وسیع و طولانی آفریگان گفت،  که تا بی انتها به جنوب کشیده شده است.

      پاکچهر یکی از ملوانان همراهش را به اتفاق جوانی از اهالی هرمز بدنبال بهداد فرستاد،  تا بروند او را از کوچه پس کوچه های هرمز یا ارگ آنجا بیابند و بیاورند.  ساعتی بعد بهداد و پاکچهر و خوبانیان کنار مرد زنگی بودند،  و از او درباره مردم و زبان و جغرافیای جاهایی که او می دانست می پرسیدند،  و اطلاع خوبی بدست آوردند.  آنها می دانستند که از ابتدای سلسله هخامنشی حدود دو هزار سال پیش،  مردم و دریا نوردان بین یمن و حبشه و سواحل شمالی آفریگان به هرمز و خارک رفت و آمد داشتند.  اما این بار آنها می خواستند تا آنجا که می توانند به جنوب بروند،  و پایگاه و دژ بسازند و حکومت اهورامزدا و هخامنشی را گسترش دهند.  طحال مرد زنگی متورم شده بود،  پزشکان هرمز نتوانسته بودند برای او کاری کنند،  خوبانیان که در ضمن پزشک ناوگان هم بود بعد از معاینه نسخه ای نوشت.  دریا نوردان خوشحال،  بعد از گشت های مختلف در هرمز به کشتیها باز گشتند تا بسمت جزیره سوگرن حرکت کنند.

      بهداد نمی خواست در دژ گورات (به تاریخ مسقط مراجعه شود) و یا جای دیگری توقف کند،  او تصمیم داشت بسرعت به سوگران برود و تا حدود 20 روز دیگر آنجا باشند.  باد مناسب می وزید دیگر از این به بعد جزر و مد دریا برای ناو بری تأثیری نداشت،  فقط باید جریان های آبی اقیانوس را شناسایی می کردند،  ابتدای شب بود که بادبانها افراشته شد و حرکت کردند.  بهداد هیچ نگران نبود همه چیز به خوبی پیش می رفت،  فقط از اواخر روز دوم اردیبهشت هوا کمی طوفانی شد،  و احتمال آن می رفت که شب طوفان شدید تر باشد،  بنا بر این کشتی ها از یکدیگر فاصله مناسب گرفتند.  ناخدا ها، خوبانیان، بانو آذر شکوه،  همگی می دانستند که کشتیها در چه موقعیت جغرافیایی هستند،  و جزیره در کجا هست،  7 اردیبهشت شورای مشورتی در شاه رژه برگزار شد،  و پیش بینی کردند که باید بادبانها را نیمه افراشته کرد تا در روشنایی اول صبح به نزدیک جزیره برسند،  و با گشتی در دریا از کنار جزیره بهترین موقعیت را برای لنگر اندازی و رفتن به جزیره بیابند.  چنین کردند در میانه روز جای مناسبی یافتند که در مقابل آنها دهکده اصلی جزیره قرار داشت،  پارسا با دو قایق و تعدادی از افراد به جزیره رفتند،   و پس از دادن علامت خوبانیان و بانو روشنمهر و تعدادی دیگری با سه قایق به جزیره رفتند.

      در جزیره مورد استقبال مردم قرار گرفتند،  جمعیتی دور آنها گرد آمدند،  اولین فکر خوبانیان ساختن اسکله و قرار گاه نظامی بود تا چند نفر از افراد خودش را در آنجا مأمور خدمت کند.  ولی اولین فکر بهداد این بود که با لباس و شکوه مخصوص وارد جزیره شود،  و یکبار دیگر مالکیت آنرا با افراشتن درفش هخامنشی اعلام کند،  روشنمهر هم که در این مدت حدود یکماه،  توانسته بود برای خودش دست یارانی از میان کشتی سواران پیدا کند،  می خواست جایگاهی در سنگی ستبر بیابد تا اهورامزدا را جاودانه حک کند.  خلاصه هر کدام در اندیشه خود سرگرم تدارک بودند تا بهترین نتیجه را بگیرند،  جمعیت جزیره اندک بود و مردمانی مطیع داشت.  خوبانیان می دانست که در گذشته کشتی های بازرگانی گذرشان به اینجا می افتد،  اما به ندرت،  ولی هرگز تا این تاریخ کشتی های گارد دریایی هخامنشی تا اینجا نیامده بودند.  کارها بخوبی پیش می رفت و در حال احداث مقری در ساحل بودند،  بهداد دستور داد ما بیش از سه روز در اینجا نمی مانیم این اول راه است،  آب و اندک خوراکی بار کردند.  یک سر جوخه و دو سرباز مأمور ادامه ساخت قرار گاه شدند،  که با بکاری گیری افراد محلی جزیره،  تا دو ماه دیگر که باز می گردند دژ کوچکی را ساخته باشند.  فقط روشنمهر ناراحت بود، او گفت حداقل ده روز وقت می خواهم،  بهداد گفت در بازگشت کارت را تمام کن.

      صبح زود 11 اردیبهشت یکبار دیگر بادبانها را افراشته کردند،  و بسمت جنوب و دریاها و سرزمین های نشناخته شتافتند، باد از سمت شمال غرب می وزید،  ولی آنها می بایست ده درجه بسمت جنوب غرب بروند که کار را کمی مشکل می کرد با تجربه دریای که داشتند مشکل را حل کردند.  دو روز بعد دیدبانها فریاد زدند خشکی،  خشکی آنها ساحل آفریگان را دیدند،  بهداد جلسه مشورتی ترتیب داد،  و قرار گذاشتند چند روز دیگر در همین مدار و از نزدیکی ساحل بسمت جنوب بروند.  چهار روز دیگر همچنان با پیش روی و پس روی های ساحل حرکت کردند،  مصب رودخانه ای دیدند و جمعیتی از مردمان سیاهان با سرعت کنار ساحل جمع می شدند،  و کشتی ها را در میان دریا نظاره می کردند.  جماعتی از مردان آفریگان قایق های کوچکشان را سوار می شدند تا به نزد کشتیها بیایند،  دستور آرایش جنگی از طرف پارسا صادر شد.  ولی وقتی سیاهان قایق سوار نزدیکتر آمدند،  بسیار دوستانه می بودند آنها گمان کردند،  فرشتگانی که جادوگرانشان وعده داده بودند که از آنسوی جهان می آیند اینان هستند.  با خود میوه آورده و تلاش کردند به کشتی ها در آیند،  بهداد گفت کمکشان کنید بالا و به عرشه آیند.  آنها به پای ناویان افتاده و خوشحال بودند،  بدین طریق دوستی برگزار شد.

      مطابق معمول در ابتدا پارسا با دو قایق و چند سرباز به ساحل رفت،  اما مردمان آنجا همچنان پا بوس بوده و انبوه سیاهان برای عبادت و زیارت نزد سربازان می آمدند.  بهداد که از دور نظاره گر بود دستور داد چهار قایق و سی سرباز و ملوان به ساحل روند،  خود او نیز با آنان رفت،  بساط دوستی تا پاسی از شب گذشته ادامه داشت.  ایرانیان بالاخره شب را به صبح رساندند،  اما آنجا را مناسب ساخت پایگاه دریای و تجاری ندیده،  تصمیم گرفتند تا شب آب و خوراکی و میوه گرد آورند،  و مقداری از وسایل تزئینی که جهت دادن به مردمان آورده بودند به مردم اینجا بدهند و به ادامه سفر روند.  هنوز هوا تاریک نشده در میان اندوه و ناله مردم سوار به قایق ها شده و بسمت کشتی ها رفتند آنها شانس آوردند که مردمان آنجا از قایق سواری در شب می ترسیدند.  بهداد و خوبانیان شنیده بودند،  در چندین قرن پیش مردم گوشه ای قبل از هخامنشی به پابوس می افتادند،  نام آنها سوماری بود،  که اینک این نام فراموش شده بود،  به همین جهت بهداد به نام شاهنشاه ایران این سرزمین را سوماری (سومالی کنونی) نامید.  غروب در گرگ و میش هوا بادبانها را افراشته کردند مستقیم به جنوب حرکت کردند،  همچنان آن قسمت ساحل در شمال بود،  از آنها دور می شد.  در تاریکی افروختن آتش بومیان از دیدشان کوچک و کوچکتر می شد،  همه ایرانیان این فکر را داشتند،  که آنها چه مردمان خوب و پاک و ساده ای بودند. 

      صبح 18 اردیبهشت است هوا بسیار گرم و همه مشغول خوردن انبوه میوه های تازه ای هستند که دیروز از آفریگان ها رسیده بود،  میوه های در آن گرما خراب می شدند و با رطوبت زیاد هوا خشک هم نمی شد.  باد و جریان آبی کم بود،  بنابر این سرعت حرکت هم کند،  در هر کشتی عده ای با هم گفتگو می کردند عده ای به کار هایی مانند بافتن و دوختن بادبان مشغول بودند،  بعضی ها هم مانند آذر شکوه و روشنمهر جمعی را دور خود گرد آورده بودند و موضوعاتی را یاد می دادند،  خوبانیان هم می گفت ما اولین انسان های دنیای متمدن هستیم که اینک داریم روی خط استوا کشتی می رانیم.  روز 22 اردیبهشت با روشن شدن هوا دیده بانها گفتند،  از ساحل آفریگان و خشکی خبری نیست و چیزی دیده نمی شود،  بهداد دستور داد زاویه حرکت 45 درجه جنوب غربی را 55 درجه کنند،  بیشتر از این زاویه امکان حرکت نبود چون باد ضعیف می وزید.   تعدادی از افراد نگران شدند،  اما بیشتر افراد این موضوع برایشان مهم نبود چون خیلی به توانایی بهداد و خود شان و اهورامزدا عقیده داشتند،  و می دانستند در نهایت مشکلی نخواهد بود.

      سرعت حرکت کم بود ولی در هر صورت بهداد نگران بود که کشتی با  صخره های ساحلی برخورد نکند،  به همین جهت دیدبانها را چند برابر کرد تا شب هنگام دقت نمایند.  همچنین دو پارو سکانی اضافه نمود و پارو های کمکی کشتی ها را به حالت آماده باش در آورد تا در صورت نیاز فوری استفاده شود.  با روشنایی 23 اردیبهشت دیدبانها با خوشحالی فریاد زدند خشکی، خشکی،  بلافاصله خوبانیان وسایل خود را در آورد،  و گفت در مدار 2.6 درجه جنوبی و 8.5 درجه غربی تخت جمشید هستیم.  در کشتی دیگر آذر شکوه هم مشغول انداز گیری های خودش بود،  روشنمهر هم وقایع را در لوح های گلی می نوشت،  او می دانست که در آن شرایط لوح گلی بهتر از پوست یا پارچه و جوهر است.  بهداد دستور داد از کناره ساحل همچنان به جنوب رود،  مطابق معمول با پیش روی و پس روی های خشکی حرکت کردند،  رودخانه بزرگی انبوه آب را به دریا می ریخت و باعث شد کشتی ها کمی از ساحل دور شوند.  همچنان سه روز دیگر گذر کردند و از کناره چند جزیره کوچک و بزرگ گذشتند،  شبها سرعت حرکت را کم می کردند و گاهی روزها هم باد وضعیت خوبی نداشت و مجبور می شدند کمی پارو بزنند.

      ولی یک روز باد خیلی تندی وزید،  روز 27 اردیبهشت بهداد ساحل خوبی را برای توقف و رفتن به آفریگان دید،  مطابق معمول پارسا با تعدادی از افرادش با دو قایق به ساحل رفتند،  همه چیز آرام و خوب بود.  بهداد هم با نفراتی دیگر پا به ساحل گذاشت و به نام شاهنشاه هخامنشی ایران آنجا را ماردینی (مالیندی کنونی در کنیا)  به معنی ماد کوچک نامید.  بهداد گفت تا مدتی در اینجا می مانیم،  وسایل لازم از کشتی ها به ماردینی آوردند،  در مدت اقامت گشت هایی به داخل جنگل و بشه زار ها فرستادند.  در روز دوم اقامت بومیانی دیدند،  که بشکل عجیبی خود را آراسته بودند،  آنها تیر و کمان های کوتاهی داشتند،  و آنرا بشکل تهدید آمیز روبه ایرانیان می گرفتند.  ولی خیلی سریع دوست می شدند و مسافران تاریخ را برای رفتن به کلبه هایشان دعوت می کردند،  و حتی برای سبقت در دعوت با یکدیگر دعوا می کردند.  زن های بومی سیاه هم مانند مردان لخت بودند، و مهربانی و مهمان نوازی می کردند،  که برای مهمانان متمدن غیر قابل تصور بود.  ولی بهداد آنجا را مناسب برای ساخت پایگاه اصلی ندید،  ساحل خوبی برای بنای اسکله نداشت و عمق و وسعت جنگل زیاد بود.

      روز دوم خرداد بسمت جنوب حرکت کردند،  4 روز کشتی راندند به جایی رسیدند که در شرق آنها خشکی بود،  و در غرب آنها هم خشکی،  بهداد متوجه شد خشکی شرق آنها جزیره بزرگی است. 3 روز دیگر هم به جنوب راندند بهداد می خواست آخرین بخش جنوبی جزیره را که احتمال می داد آب و هوای بهتری دارد برای رفتن به ساحل انتخاب کند.  روز 10 خرداد در شرق جای مناسبی را برای رفتن به ساحل دیدند،  هوا ابری بود و باد خنکی از جنوب می وزید و ادامه سفر به جنوب امکان نداشت،  بنابر این همین ساحل را انتخاب کردند.  مطابق معمول پارسا به جزیره رفت هنوز روز به نیمه نرسیده بود که بیشتر کشتی نشینان در ساحل بودند،  ترتیب مراسمی را دادند و به نام اهورامزدا و شاهنشاه هخامنشی این سرزمین را زنگبار نام نهادند.   هوای ابری خنک و جنگلی، شکار و ماهی مناسب موجود بود،  صبح روز دوم جلسه مشورتی تشکیل دادند،  و گفتند گشت می زنیم که آیا این جزیره است،  مردمی دارد یا ندارد.  سه روز بخوبی گذشت و متوجه شده بودند،  که اینجا جزیره است و ساکنینی ندارد،  روز 14 خرداد بهداد گفت اینجا اولین سرزمین ایرانی نشین در آفریگان خواهد بود،  که ترتیب تجارت از آفریگان را با خلیج پارس خواهد داد.

      دو هفته برای شناسایی جزیره و ساختن دژ و ارگ و اسکله همه مشغول فعالیت بودند،  که باد های موسمی جنوب به شمال وزیدند،  بهداد گفت بهترین وقت باز گشت است.  در یک شورای مشورتی تصمیم گرفتند سه کشتی باز گردد،  و دو کشتی در زنگبار بماند تا همچنان به بقیه کارها برسند.  بهداد گفت بزودی سری دوم کشتی ها را می فرستد،  که کار های این ایرانی نشین جدید را به مرور بهتر کنند.  مقدار زیادی از گیاهان و حیوانات و خلاصه همه چیز جزیره را جمع کردند و در سه کشتی بار گیری نمودند،  بعضی می خواستند به خاک اصلی آفریگان بروند و زنگی هایی را راضی کنند با آنان به ایران روند،  ولی منصرف شدند.  هشتاد و یک ناوی و گاردی جوان با دو کشتی در جزیره ماندند،  بقیه ایرانیان به سه کشتی سوار شدند و بادبانها را افراشتند و بسمت خلیج پارس حرکت کردند. 

   کلیک کنید:  تمدن آریایی

   کلیک کنید:  پرچم ایران

   کلیک کنید:  تولد در تاریخ

   کلیک کنید:  مبارزان

  انوش راوید  Anoush Raavid

 حمله اسکندر مقدونی به ایران بزرگترین دروغ تاریخ و حمله چنگیز مغول به ایران سومین دروغ بزرگ تاریخ و مقالات مهم  سنت گریزی و دانایی قرن 21، و دروغ های تاریخ عرب، تاریخ مغول، تاریخ تاتار و جدید ترین بررسی های تاریخی در وبلاگ:  جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران http://www.ravid.blogfa.com

کلیه مطالب

 

برای رسیدن به مطلب مورد نظر روی کل مطلب کلیک کنید:  

جغرافی ـ تاریخ، تاریخ نیک، چالش قرن 21 ، توانایی و نفوذ زبان فارسی، استعمار و امپریالیست، لشکر و جنگ در دوره های تاریخی، دروغ قادسیه، دروغ نامه هایی به نام کتاب تاریخ، کار گزاران و چهره های استعمار، قرن سنت گریزی، دمکراسی، فدرالیسم، حزب، سازمان، سازمان های قرن 21، واقعیتهای تاریخ و انوش راوید، ایران و ایرانیان، زندگی دمکرات، اردوی مجازی ملی و مردمی، مبارزان، نگرشهای نو به جهان، چالدران، جنگ چالدران، انقلاب دانایی، انقلاب انسانی، شکوه تخت جمشید یا تخت گاه هیچ کس، تیمور لنگ یا تیمور گورکانی، هلنیسم دروغ تاریخ، اندیش مندان و شاعران ایران، انوش راوید نابغه قرن، انوش راوید تاریخ نویس نوین، موج های نو و موج سوم، ساختار های تاریخ اجتماعی، نقشه های شوم برای تاریخ سازی، کمیته 300، مافیای اقتصادی، فراماسون، فراموسنری در ایران، گنج های گمشده شهر گمشده، حقوق بشر کوروش، ساسانیان، تاریخ و فرهنگ یادگیری، اشکانیان، جشنهای ایرانی، مادها، هخامنشیان، ایلامی ها، عیلامیان، جاده سبز البرز بی مانند، جاده دو هزار، جاده سه هزار، تنکابن، رامسر، زیباترین سفالگران، تاریخ سفالگری، آینده نگری، کارگاه فکر سازی، خونه گلی، توریست، اکو توریسم، توریست اقتصادی، گردشگری در طبیعت، زندگی سالم، رشته کوه البرز، کوه ها و قلل البرز، اسکند مقدونی کذایی، تاریخ یونان، چنگیز مغول کذایی، تاریخ مغول، تاریخ عرب، تاریخ اسلام، تاریخ سلجوقی، تاریخ بشر، تاریخ دوهزار پانصد ساله ایران، دوره باستان، دوره حکومت اعراب، دوره پس از عرب، عصر اول و دوره فئودالیسم و سلسله های کوتاه مدت ایرانی، عصر دوم و عصر ترکان سلجوقی، عصر سوم و عصر سلطنت مغول و فئودالیسم، عصر چهارم و سلسله صفویه، عصر پنجم و سلسه های افشاریه و زندیه و فئو دالیسم، عصر ششم و سلسله قاجاریه، عصر هفتم سلسله پهلوی، جغرافیای ایران باستان، کیش و آئین ایران باستان، تاریخ باستان ایران، تاریخ سلطنت ایران، تاریخ سلطنت مدها یا مادها، امپراطوری بزرگ هخامنشی، جغرافیا، سازمان امپراتوری، امور قضایی، زبان، مذهب رسمی، مذهب شاهان، مذهب مردم، مذهب مغ ها، کرنولوژی سلطنت هخامنشیان، سلطنت کوروش بزرگ، سلطنت خشایارشا، سلطنت اسکندر مقدونی کذایی، سلطنت سلوکیان دروغی، سلطنت اشکانیان، حکومت پارت ها، تمدن و مذهب و فرهنگ در دوره پارت ها و اشکانیان، سلطنت ساسانیان، سلطنت اردشیر اول، سلطنت شاپور اول، ظهور مزدک، سلطنت خسرو، قتل عام مزدکیان، سلطنت یزدگرد سوم،  جنگ ذوقار و زنجیر، جنگ جسر، جنگ قادسیه، جنگ جولا، جنگ نهاوند، حکومت خلفای اموی یا بنی امیه، قیام ابومسلم خراسانی، جنگ زاب، شورش قرمطیان، تاریخ پس از اعراب، سلسله های کوتاه ایرانی، سلسله طاهریان، سلسله صفاریان، سلسله علویان، سلسله سامانیان، سلسله آل زیار، سلسله دیلمیان، سلسله آل بویه، سلسله غزنویان، دوره سلجوقی، زبان، مذهب رسمی، مذهب شاهان، مذهب مردم، مذهب مغ ها، کرنولوژی هخامنشیان، کوروش بزرگ، خشایارشا، اسکندر مقدونی کذایی، سلوکیان دروغی، اشکانیان، پارت ها، تمدن و مذهب و فرهنگ در دوره پارت ها و اشکانیان، ساسانیان، اردشیر اول، شاپور اول، ظهور مزدک، خسرو، مزدکیان، یزدگرد سوم، ذوقار و زنجیر، جسر، قادسیه، جولا، سلطان جلال الدین ملک شاه، فرقه اسمعیلیه و قیام حسن صباح، سلاجقه کرمان، سلجقه غور، سلاجقه خوارزم، قراختائیان، ترکان غز، اتابکان فارس، اتابکان آذربایجان، اتابکان لرستان، سلسله بور، سلسله زنگی، سلسله اور ترکیه، سلسله ارمنستان، سلاجقه ارمنستان، سلطنت ایلخانیان در ایران، سلسله جلایر، جلایریان، مظفریان یا آل مظفر، کردان هرات یا آل کرت، سربداران، سلسله تیموریان، سلسله قراقوینلو، سلسله آق قوینلو، سلطنت مغول در هند، سلسله صفویه، شاه عباس اول، جنگ با عثمانی، شورش و استقلال هرات، حکومت محمود افغان، حکومت اشرف، سلسله افشار، نادر شاه افشار، سلسله زندیه، سلسله قاجار، کرنولوژی دور قاجار، جنگ ایران و روس، پیمان گلستان، پیمان ترکمن چای، سلطنت ناصرالدین شاه، بانک شاهنشاهی، انقلاب ایران، سلطنت مظفرالدین شاه، فرمان مشروطیت، سلطنت محمد علیشاه، به توپ بستن مجلس، سلطنت احمد شاه، احمد شاه قاجار، جمهوری شوروی گیلان، کودتای سوم اسفند، رضا شاه پهلوی، کاپیتولاسیون، شیلات، انوش راوید پدیده ای نو در علم جغرافی ـ تاریخ، قلل و کوه های، شاخک غربی علم کوه، خرسان شمالی، تخت سلیمان، خرسان جنوبی، ویران کوه  سیاه سنگ، مرجی کش، هفت خوان، چالون، سیاه گوک جنوبی، سیاه گوک شمالی، سیاه کمان، شانه کوه، کالاهو، میشور و نفار نقار، رستم نیشت، گردونه کوه، هزار چم، دندان اژدها، مناره،  لنگری، میان سه چال، لوی نا، کل چال، تنگ گلو، ستاره، ابیدر، گرماب سر، لشگرک بزرگ تخت رستم، زرین کوه، ماسه چال، دیوچال، لشگرک کوچک، مازی گردن، گرده کوه، کلوان،  میش چالک، آلانه سر، نزار، خرس چر، کرما کوه، ماسمور، سیاه نو، پسند کوه، کوهپیمایی، تور های شمال، تور تنکابن، تور خونه گلی، دوچرخه سواری در طبیعت، سازمان آینده بینی، کارگاه فکر سازی، اینترنت ماهواره ای، اینترنت یک طرفه، ماهواره ها، دانش در قرن 21. کودتا  .

Iran's invasion by the Arabs, the second biggest lie in history.

Iran's invasion by the Moguls, the third biggest lie in history.

  Translated from Farsi by Farzin Malaki;           farzinmalaki@yahoo.co.uk

Revelando las mentiras de la historia

En la historia y en la historia social hay muchas mentiras, mentiras que han influenciado el destino de la humanidad y desviado la planificación y el futuro, mentiras como las siguientes:

La invasión a Irán por Alejandro de Macedonia, la mentira más grande de la historia;

La invasión a Irán por los Árabes nómadas, la segunda mentira más grande de la historia;

La invasión a Irán por Chengiz el mogol, la tercera mentira más grande de la historia;

Mentiras significativas como la guerra de Gadesiyyeh y la batalla de Chaldran;

Mentiras sobre las culturas, como el helenismo…

Análisis e investigación de todas las mentiras de la historia en el blog:

Movimiento para erradicar las mentiras de la historia de Irán.

Únase a este movimiento y vea el mundo desde una perspectiva distinta.

Tour de Irán, visite todos los lugares históricos e interesantes, a muy buen.

precio y con un excelente servicio. Favor contactar a:

Tour of Iran; visit all the historic and interesting places, competitive prices and excellent service, please contact:

aliagamalaki@hotmail.com

In order to understand the truth about history read all the articles in:

 Anoush Raavid’s web logs

 Farsi, Persian:   http://www.ravid.blogfa.com

 English:  http://www.raavid.blogfa.com

 Ancient history, Aryan history, The history of ancient Persia, the history of the art, the history of Alexander, the history of Hellenism, the history of the Arabs, the history of  Genghis Khan and the Mongols, the history of the Uzbeks, the history of democracy and the revelation of the lies of history.

قاره کهن راز تاریخ و بنیانی نو در گیتی

   قاره کهن

      قاره کهن سرزمین وسیع تاریخی است،  که مردمی با تمدن و فرهنگ تاریخی دارد،  مردمی که ده ها قرن کنار یکدیگر به خوبی و خوشی زندگی کرده و پدید آورندگان . . . در ادامه مطلب

     برخورد یک جوان پویا با یک فسیل

      یکی از مجریان مسن تلویزیون های فارسی زبان لوس آنجلس مطابق معلوم معلومات قدیمی خود،  داشت می گفت همه آمدند و به ایران تجاوز کردند، می گفت اسکندر آمد تجاوز کرد. . . .

   سخن وبلاگ جنبش برداشت دروغ ها از تاریخ ایران   

       سخن این وبلاگ به عاشق های دانستن حقیقت و ایران، تحصیل کرده ها و روشنفکران می باشد که اندیشه و عمل شان تابع منطق و حقایق علمی است،  بدین منظور حرکت وبلاگ . . . . .

   قاره کهن و پیدایش تمدن

       تمدن ها و حکومتهای اولیه گیتی در قاره کهن،  نیل مصر، و بین النهرین و ماوراءالنهر و دلتای سند و نیز دو سه جای دیگر در چین و هند تشکیل شدند. . . . .  در ادامه مطلب

   با اندیشه ای نو ایران را بسازیم

       در اواخر دهه اول قرن  21  هستیم و می بینیم و می دانیم بسیاری از کشورها به دست آوردهای بزرگ علمی و اجتماعی رسیده اند،  آینده متفاوتی  که آینده نگران . . . . .

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   کلیک کنید:  کار گزاران و چهره های استعمار

    بخوانید و شما هم شروع کنید:   تاریخ نیک

   کلیک کنید:  کارگاه فکر سازی